تبليغاتX
انتظار 118



حجره

رحلت
به هر حال، ميرزا علي آقا قاضي پس از سالها تدريس معارف بلند اسلامي و تربيت شاگردان الهي، در روز دوشنبه چهارم ماه ربيع المولود سال 1366 مطابق هفتم بهمن ماه در نجف اشرف وفات کرد و در وادي الاسلام نزد پدر خود دفن شد.
مدت عمر شريف ايشان هشتاد و سه سال و دو ماه و بيست و يک روز بوده است.

ايشان در سال هاي آخر عمر عطش و بي تابي، جسم و روحش را با هم مي سوزاند و او مرتب آب مي خواهد و مي گويد:
« در سينه ام آتش است ساکت نمي شود.»

و دائم با خود تکرار مي کند:

گفت من مستسقي ام آبم کشد

گر چه مي دانم که هم آبم کشد

طبيبش به وي مي گويد:

« آقا من طبيب شما هستم، به شما مي گويم در اين ماه رمضان روزي2-3 ليوان آب بخوريد . »

و او که مي داند اين آب آن آتش را خاموش نمي کند تا آخر روزه هايش را کامل مي گيرد و مي گويد:
« رها کن تا که چون ماهي گدازان غمش باشم »

لحظات احتضار سخت ترين لحظات براي زمين و زيباترين لحظات براي عارف است.

آيت الله کشميري مي فرمودند:

هنگام احتضار، خودش با اشاره به بدن خود مي فرمود:

« اين دارد مي رود. »


و هنگام غسل مشاهده شد که صورتش باز و لبانش خندان بود.

باز آيت الله کشميري فرمودند:

«بعد از وفاتش خواستم بفهمم مقام ايشان چقدر است، در رؤيا ديدم از قبر آقاي قاضي تا به آسمان نور کشيده شده است، فهميدم خيلي مقام والايي دارد .»

سيد عبدالحسين قاضي نوه ايشان جريان شب رحلت آقاي قاضي را اين طور بيان مي کند:

« ايشان مدتي بيمار بودند. يک شب به پدرم که در آن زمان 20 ساله بودند مي گويند که امشب نخواب و بيدار باش. پدرم هم متوجه نمي شود که جريان چيست.

ايشان نقل مي کند که ساعتي از نيمه شب آقاي قاضي او را صدا مي زنند و رو به قبله دراز مي کشند و مي گويند من در حال مرگ هستم و به او سفارش مي کنند که همسر و بچه هاي ديگرشان را بيدار نکند و تا صبح بالاي سرشان بنشيند و قرآن بخواند.

پدرم مي گويد علي رغم اين که اگر کسي بداند که پدش در حال مرگ است و هيچ نگويد، سخت است، اما من اين موضوع را با کمال آرامش پذيرفتم و به کسي هيچ نگفتم و پيش او نشستم.

آقاي قاضي به من فرمودند که دارم راحت مي شوم و اين راحتي از طرف پاهايم شروع شده و به طرف بالا مي آيد. سپس فرمودند فقط قلبم درد مي کند بعد فرمودند که رويم را بپوشان، من هم روي صورتشان را پوشاندم و ايشان از دنيا رفتند.
من بدون هيچ دغدغه و اضطراب تا صبح پيش ايشان نشستم و قرآن خواندم تا آن که هنگام اذان صبح شد و خانواده آمدند و پرسيدند که جريان چيست و من هم گفتم که پدر فوت شده است و فرياد و سر و صدا از اهل خانه بلند شد و در آن لحظه تازه متوجه تصرف او شدم و فهميدم چه اتفاقي افتاده است و از مرگ پدرم بسيار متأثر شدم. »
او که عمري با عشق و سر سپردگي به مولايش امام حسين (ع)سر کرده، غريب نيست اگر حضرتش، کريمانه، خود کسي را سراغش بفرستد تا کارهاي دفن و کفن او را بجا آورد. آقا يحيي هرگز آقاي قاضي را نمي شناخته ولي از طرف امام حسين (ع)در حالت خواب يا مکاشفه براي اين امر مأموريت پيدا مي کند و تمام کارهاي کفن و دفن ايشان را انجام مي دهد. آيت الله بهجت مي فرمودند:

« شب قبل از وفات آقاي قاضي، کسي خواب ديده بود که تابوتي را مي برند که رويش نوشته شده بود « توفي وليّ الله » فردا ديدند آقاي قاضي وفات کرده است. »

تناثر نجوم در رحلت ايشان

مرحوم علامه آقا سيد عبدالعزيز طباطبائي يزدي نقل نمود که از استادم مرحوم آيت الله العظمي خوئي شنيدم که فرمود:
« در ايام وفات استاد اخلاق آقا سيد علي قاضي تبريزي تناثر نجوم رخ داد و اين به جهت رفعت مقام آن مرحوم بود.
مرحوم طباطبائي يزدي نقل کرد که ما گفتيم: اين اصلاً محال است که ستاره ها به خاطر کسي ريزش کنند و سقوط نمايند ولي استادمان آقاي خوئي تأکيد نمود، شما انکار کنيد من که خودم اين واقعه شگفت انگيز را با چشمان خود ديدم و نمي توانم چيزي را که در پيش من يقيني است، انکار نمايم. »

منابع : كتابهاي عطش و اسوه عارفان

+ نوشته شده در  ;ساعت 12:38;  توسط ایلیا موسوی;  | 

صبر و استقامت چهل ساله

بيت زير از اشعار ايشان مي باشد:

و لا تکن کمثل من ان فتح الباب خرج

والزم و کن کمثل من ان فتح الباب ولج

اگر دري باز شد، تو بيشتر استقامت به خرج بده؛ بگو خدايا! افزونش کن؛ بايد در عبوديت استقامت ورزيد، يعني صبور شد؛ اگر خواستند بکشندش، بگويد من از خدا دست بر نمي دارم؛ اگر نان و آبش را قطع کردند، استقامت کند، و حتي اگر دنيا جمع شود و بگويند بيا صرفنظر کن بگويد صرفنظر نمي کنم.

و آيت ا... قاضي به اين زودي ها خسته نمي شود.

و مي گويد:

« هر چه بادا باد، در بحر جنون پا مي زنم، امشب کشفي نصيبم شد شد، نشد نشد، امشب خوابي ديدم ديدم، نديدم نديدم، من کشف نمي خواهم تمام اين مدت چهل سال آن هم براي زرق و برق و کشف و کرامتي چند، نه! من معرفت خودش را مي خواهم، من خودش را مي خواهم.»

اسم اعظم را استقامت بر وحدانيت خداي جل و علا مي داند و مي گويد:

« اگر شخص در طلب، استقامت پيدا کرد، اسم اعظم در روح او جا پيدا مي کند و آن وقت لايق اسرار ربوبي مي گردد.»

و خود چون استقامت دارد، سرانجام صداي فرشتگان را مي شنود که:

« ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تنزل عليهم الملائکه الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنه التي کنتم توعدون:

آنان که گفتند پروردگار ما الله است و بر اين ايمان پايدار ماندند، فرشتگان بر آن ها نازل شوند که ديگر هيچ ترسي و حزن و اندوهي نداشته باشيد و شما را به همان بهشتي که وعده دادند بشارت باد. سوره فصلت آيه 30 ».

فتح باب

آيت ا... قاضي هميشه نماز مغرب و عشاء را، در حرمين شرفين امام حسين (ع)و حضرت ابوالفضل (ع)به جا مي آورد، و چون به حرم حضرت ابوالفضل (ع)مي رسد، با خود مي انديشد که تا به حال در مدت اين چهل سال هيچ چيز از عالم معنا برايم ظهور نکرده، هر چه دارم به عنايت خدا و به برکت ثبات است.

در راه سيّد ترک زباني که ديوانه است، به طرف او مي دود و مي گويد؛ سيّد علي، سيّد علي، امروز مرجع اولياء در تمام دنيا حضرت ابوالفضل (ع)هستند، و او آن قدر سر در گريبان است که متوجه نمي شود آن سيد چه مي گويد! به حرم حضرت ابوالفضل (ع)مي رود. اذن دخول و زيارت و نماز زيارت مي خواند و مي خواهد که مشغول نماز مغرب شود.

آيت الله نجابت مي گويد:

« تکبيره الاحرام را که مي گويد، مي بيند که وضع در اطراف حرم حضرت ابوالفضل (ع)به طور کلي عوض مي شود، آن گونه که نه چشمي تا به حال ديده و نه گوشي شنيده و نه به قلب بشري خطور کرده است. قرائت را کمي نگه مي دارد تا وضع تخفيف يابد و بعد دوباره نماز را ادامه مي دهد، مستحبات را کم مي کند و نماز را سريع تر از هميشه به پايان مي رساند. به حرم امام حسين (ع)نمي رود و به دنبال جايي خلوت به خانه رفته و براي اين که با اهل منزل هم برخورد نکند به پشت بام مي رود. آن جا دراز مي کشد و دوباره آن حال مي آيد و بيشتر مي ماند. تا اهل منزل سيني چاي را مي آورد، آن حال مي رود. نماز عشاء را مي خواند و دوباره آن وضع بر مي گردد؛ چيزي که تا به حال حتي به گفته خودش يک ذره اش را هم نديده است و حالا که ديده نه مي تواند در بدن بماند و نه مي تواند بيرون بيايد. دوباره که شام را مي آوردند، آن حال قطع مي شود و نيمه شب دوباره بر مي گردد و مدت بيشتري طول مي کشد . »

آري و بالاخره درهاي آسمان برايش گشوده و فتح باب مي شود.

مي گويد:

« آن چه را مي خواستم، تماماً بدست آوردم و امام حسين (ع)در را به رويم گشود. ابن فارض يک قصيده تائيه براي استادش گفته؛ من هم يک قصيده تائيه براي امام حسين (ع)گفته ام نمره يک! که کار مرا ايشان درست کرد و در غيب را به نحو اتم برايم باز کرد. »

«او در اثر طلب حقيقي و استقامت به خانه که نه، به خود صاحبخانه رسيده است و يار او را به درون خانه راه داده؛ او از حصار تنگ دنيا که خيال و سرابي بيش نبوده و حقيقي ندارد، گذشته و به عالم روح و مجردات پيوسته است و چون فهميده که از عالم خيال چيزي نصيبش نمي شود، باب خيال برايش بسته مي شود. »

آيت الله نجابت نقل مي کند:

دفعه اولي که ما آيت الله قاضي را ديديم، خيلي با ما گرم گرفتند و ما را تحويل گرفتند. در اثر اين التفات زياد، من زبانم باز شد و گفتم: آقا اين وضع اهل معرفت به خيال است يا به حقيقت؟ ناگهان ايشان چشمهايش درشت شد و گفت:
« اي فرزندم من چهل سال است با حضرت حق هستم و دم از او مي زنم اين پندار و خيال است؟! »

دست خط مبارك آقاي قاضي (ره)

+ نوشته شده در  ;ساعت 12:21;  توسط ایلیا موسوی;  | 

شاگردان
آيت الله قاضي طي سه دوره، اخلاق و عرفان اسلامي را با کلام نافذ و عمل صالح خويش تدريس فرمودند و در هر دوره شاگرداني پرورش دادند که هر کدام از بزرگان وادي عرفان و اخلاق محسوب مي شوند؛ و البته فقط نام تعدادي از آن ها بر ما معلوم است و اين که ايشان در حقيقت چه کساني را تا قله هاي بلند عرفان و معنويت بالا کشيده و از شراب گواراي معرفت بر کامشان ريختند، براي ما بصورت کامل و دقيق آشکار نيست. اما به تعدادي از آن ها که مبرز و شناخته شده هستند، اشاره مي کنيم:

آيت الله شيخ محمد تقي آملي(ره)جواني آقاي قاضي

آيت الله سيد محمد حسين طباطبائي(ره(

آيت الله سيد محمد حسن طباطبايي(ره)

آيت الله محمد تقي بهجت فومني(حفظه الله)

آيت الله سيد عباس کاشاني(حفظه الله)

آيت الله سيد عبد الکريم کشميري(ره)

آيت الله شهيد سيد عبدالحسين دستغيب(ره)

آيت الله علي اکبر مرندي(ره)

آيت الله سيد حسن مصطفوي تبريزي

آيت الله علي محمد بروجردي(ره)

آيت الله نجابت شيرازي(ره)

آيت الله سيد محمد حسيني همداني

آيت الله سيد حسن مسقطي(ره(

آيت الله سيد هاشم رضوي کشميري(ره)

حاج سيد هاشم حداد(ره)

و ...
در پي محبوب

ايشان از جواني به دنبال تزکيه و تهذيب نفس و کسب معنويت و معارف بلند اسلام بود و در اين راه چهل سال صبر و مجاهده کرد و چهل سال درد طلب و عشق، آرام و قرار و خواب و خوراک را از وي ربوده بود.
ضمير الهي اش او را به عالم قدس مي خواند و او که قصد کوي جانان را در سر دارد، مي خواهد به هر نحو شده از اين خاکدان طبيعت به عالم نور و ملکوت پا گذارد.

مي داند که جانب عشق عظيم است و نبايد به راحتي از دستش بدهد و فرو بگذاردش، براي همين چهل سال است که مشغول مجاهده است.

چهل سال است که آداب عبوديت مي آموزد و هنوز معشوق به حضور خود راهش نداده است!

خود ايشان مي گويد:

« نزد هر کس احتمال مي دادم از او چيزي بفهمم، مي نشستم اگر مطلبي را مي فهميدم، که خود خدا نعمت داده بود و اگر نمي فهميدم ديگر به آن شخص مراجعه نمي کردم. »

تقيّد تام به آداب شرع

براي همين آن قدر خود را به ضوابط و آداب شرع و رعايت مستحبات و ترک مکروهات ملزم ساخته بود تا امري از محبوب فرو نماند و آن قدر بر آن اصرار مي کند که به حسب طاقت بشري هيچ مستحبي از او فوت نمي شود تا آن جا که بعضي از مخالفان و معاندان مي گويند:

« قاضي که اين قدر خود را مقيّد به آداب کرده شخصي ريايي و خودنماست. »

و عده اي ديگر هم با وجود مخالفت باز نمي توانند تحسينش نکنند.

يکي از مخالفين ايشان مي گويد:

« من سفر بسيار کردم، با بزرگان عالم اسلام محشور بوده ام و از احوال بسياري از آنان بالمشاهده آگاهم اما حقيقتاً هيچ کس را همانند قاضي تا بدين حد مقيد به آداب شرع نديده ام. »

خود ايشان مي گويد:

« چون بيست سال تمام چشمم را کنترل کرده بودم، چشم ترس براي من آمده بود، چنان که هر وقت مي خواست نامحرمي وارد شود از دو دقيقه قبل خود به خود چشم هايم بسته مي شد و خداوند به من منت گذاشت که چشم من بي اختيار روي هم مي آمد و آن مشقت از من رفته بود. »

و ايشان نا اميد نمي شود، مي داند که طلب حقيقي جدا از مطلوب نيست زيرا که شنيده است:

«اذا تقرب اليّ شبراً تقربت اليه ذراعاً:

و هرگاه به اندازه يک وجب به من نزديک شود به اندازه زراعي به او نزديک شوم. »

اين قدم ها بايد برداشته شود و آن نزديکي بايد حاصل گردد تا زماني که عاشق به معشوق برسد و پرده ها کامل برداشته شود و وصال صورت گيرد و البته معلوم است که معشوق خود در همه جا پيشقدم و مشتاق تر است.
« او نيز اطمينان دارد که باز نشدن در روحانيت، نه از ناحيه بي التفاتي معشوق است بلکه اگر در، بي موقع باز شود صد در صد خام از کار در آيد! »

و بعدها آيت الله قاضي که خود چهل سال پشت در مانده، و صادق بودن خود را در آن عشق و محبت به محبوب و معبود ازل ثابت کرده، درس استقامت و صبوري را به شاگردانش هم مي آموزد و چنين مي گويد:

« اگر به جستجوي آب زمين را کندي، نبايد خسته و نااميد شوي، اگر وقتش باشد به آب مي رسي، وگرنه نااميد مشو که بالاخره به آب مي رسي و حتي آ برايت فوران مي کند. »

آيت الله نجابت از قول ايشان مي گويد:

«چهل سال است دم از پروردگار عالم زدم. چند مرتبه خواستند مرا بکشند، آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني نگذاشت و خدا هم کمکم کرد! در اين مدت نه خوابي ديدم، نه مکاشفه اي، نه رفيقي، نه همدردي، چهل سال است که در را مي کوبم و خبري نيست.»

+ نوشته شده در  ;ساعت 12:16;  توسط ایلیا موسوی;  | 

بسم حق

درد دل سوخته را من می دانم

زآنکه خود بی دل و دلسوخته ام

همه سرگرم به تفریح و نشاط

لیک من دیده بر او دوخته ام ...   از عماد خراسانی

**************************

گفتم دل و جان بر سر کارت کردم

هر چیز که داشتم نثارت کردم

گفتا تو که باشی که کنی یاد مرا

کان من بودم که بی قرارت کردم ...    از عطار نیشابوری

*************************

ای گوهر گم کرده کجا جوییمت

پای آبله در کوی بلا جوییمت

از هر دهنی یکان یکان پرسیمت

وز هر وطنی جداجدا جوییمت...

امشب شب آن نیست که در خانه روند

وز یار یگانه سوی بیگانه روند

امشب شب آن است که جانهای عزیز

در آتش اشتیاق مستانه روند ...     از خاقانی شروانی

+ نوشته شده در  ;ساعت 0:37;  توسط ایلیا موسوی;  | 

* فرازي از وصيت نامة سردار شهيد حميد باكري قبل از عمليات والفجر :

دعا كنيد كه خداوند شهادت را نصيب شما كند كه در غير اين صورت زماني فرا مي رسد كه جنگ تمام مي شود و رزمندگان چهار دسته مي شوند :

-         دسته اي به مخالفت با گذشته خود بر مي خيزند و از گذشته خود پشيمان مي شوند .

-    دسته اي راه بي تفاوتي را بر مي گزينند و در زندگي مادي غرق مي شوند و همه چيز را فراموش مي كنند .

-         دسته اي كه حقيقت جنگ را نفهميده و درك نكردند خود را وارثان جنگ معرفي مي كنند .

-    دسته چهارم كه به گذشته خود وفادار مي مانند و احساس مسئوليت مي كنند از شدت مصايب و غصه ها دق خواهند كرد .

پس از خدا بخواهيد كه با شهادت از عواقب زندگيِ بعد از جنگ در امان بمانيد چون عاقبت سه دسته اول ختم به خير نخواهند شد و براي دسته چهارم ماندن بسيار سخت و دشوار خواهد بود .

( والسلام علي من اتبع الهدي )

+ نوشته شده در  ;ساعت 5:59;  توسط ایلیا موسوی;  | 

نشانه هاي ظهور

تا اين ساعت چنين علائم و نشانه هايى كه براى بشر تمام مجهولات را از بين ببرد و پرده از روى حقايق و ملكوت عالم بردارد به نحوى كه حق آشكار و باطل نابود شود، در صحنه گيتى ديده نشده است و با توجه به اينكه خداوند خلف وعده نخواهد فرمود و حتما بايد اين كار بشود، غير از قيام آخرين نماينده و سفير اعظم او حضرت بقية ا... روحى و ارواح العالمين له الفدأ نشانه ديگرى نخواهد بود.

و هر آينه شما را به وسيله ترس و گرسنگى و نقص در مالها و جانها و ميوه ها مى آزماييم ، و صبركنندگان را بشارت ده .

محمد بن مسلم از امام صادق (ع) روايت مى كند كه پيش از قيام مهدى ما (عج) مردم به انواع بلاها مبتلا مى شوند و موفقيت با صابران است .

به طور خلاصه علائم و نشانه هاى قبل از ظهور در اين روايات عبارت است از:

1-  وحشت و اضطرابى كه در حال حاضر در ميان مردم بعضى از كشورهاى اسلامى ديده مى شود.
2-  گرسنگى و قحطى كه در بعضى كشورهاى جهان مشهود است و به طور متوسط روزانه چند صد هزارتن از گرسنگى مى ميرند (مانند بعضى از قسمتهاى آفريقا و هندوستان).

3- فساد در تجارت و بازرگانى و كمبود درآمد بعضى از اقشار جامعه كه به ويژه در ايران ما مشهود است .
4-  تلفات جانى (مانند تلفات در جنگهاي خاورميانه) و نقصان زراعت و ميوه جات ناشى از آفات و كمى بركت آنها.

اكنون به اصل روايت كه از امام صادق عزيز ما - كه سلام خداوند بر ايشان باد - نقل كرده اند، توجه فرماييد:

محمد بن مسلم از امام صادق (ع) نقل كرده است كه امام فرمودند: پيش از قيام قائم نشانه هايى است جهت آزمايش از جانب خداوند نسبت به بندگان مؤ منش . عرض ‍ كردم : آن نشانه ها چيست ؟ فرمود: آن ، گفتار خداوند عزوجل است كه فرمود: « و لنبلونكم بشى » . فرمود: « لنبلونكم» يعنى هر آينه بيازماييم شما مؤ منان را « بشى ء من الخوف» به مقدارى و چيزى از ترس از ملوك بنى فلان (بنى عباس ) در پايان زمامداريشان و« الجوع  » و گرسنگى به خاطر بالا بودن قيمتها « و نقص من الاموال» و كاستى از مالها (يعنى) فساد تجارتها « والانفس » و جان ها (يعنى) مرگ سريع« والثمرات» و محصولات (يعنى ) كم شدن كشاورزى و كمبود بركت محصولات « و بشرالصابرين »(يعنى)بشارت ده صابران را در چنين وقت به خروج قائم (عج). سپس به من فرمود: اى محمد! اين است تأويل قول خداوند عزوجل كه مى فرمايد: « و ما يعلم تأويله ...»(يعنى)نمى داند تأويل قرآن را جز خداوند و پايداران در دانش .

به درستى كه خداوند (تبارك و تعالى ) قادر است كه نشانه اى فرو فرستد.

در تفسير اين آيه به چند نشانه از نشانه هاى ظهور حضرت ولى عصر(عج)اشاره شده است :
1-  خروج دابة الارض

2-  دجال

3- نزول عيسى بن مريم(ع)

4- طلوع خورشيد از مغرب

خداوند در قرآن مي فرمايد : بگو او تواناست كه بر شما عذابى از بالاى سر و زير پاهاى شما بر انگيزد يا اينكه شما را از گروههاى غير متحد قرار دهد و آسيب برخى را به برخى ديگر بچشاند.
در اين آيه به بعضى از علائم ظهور اشاره شده است:

1- خروج دجال .

2-  صيحه آسمانى .

3- خسف و فرورفتن در زمين« بيدأ».  گويا مقصود لشكر سفيانى باشد.

4- اختلاف مردم در دين و طعن و شتم يكديگر كردن و كشتار بعضى به وسيله افراد ديگر در حالتى كه همه آنها خودشان را مسلمان مى دانند.

و اما روايتى كه در اين باب رسيده است  :

از ابى جعفر(امام باقر(ع)) ، در فرموده خداوند متعال :« قل هو القادر على ...» منقول است كه فرمودند: آن دجال و صيحه است (عذاب آسمانى و از بالا) و مراد از«او من تحت ارجلكم»عبارت از خسف و فرورفتگى زمين است و مراد از« اويلبسكم شيعا»اختلاف در دين و طعن به يكديگر زدن است و منظور از« يذيق بعضكم بأس بعض » كشتن بعضتان است بعضى ديگر را، و تمام اين حوادث در ميان اهل قبله و مسلمانان به وقوع مى پيوندد.

بگو آيا ديديد كه اگر عذاب الهى شب هنگام و يا روز بر شما برسد (چه راه گريزى داريد؟) چرا گناهكاران (به جاى توبه ) عذاب را به تعجيل مى طلبند؟

از امام باقر(ع) نقل شده كه فرمودند: مراد از عذاب در اين آيه بلاهايى است كه در آخرالزمان بر مردم نازل مى شود (البته بر مردم مسلمان(.

و اگر تو سختى حال مجرمان را مشاهده كنى هنگامى كه ترسان و هراسان هستند پس هيچ فرار و گذشتى نيست و از مكان نزديكى دستگير شوند.

از حضرت باقر(ع)نقل كردند در تفسير اين آيه شريفه كه در مقدمه قيام جهانى حضرت مهدى ارواحنا له الفداء صيحه اى از آسمان بلند مى شود كه همه مردم در هر حالى كه هستند اين صدا را مى شنوند و در زمين بيدأ لشكريان سفيانى به زمين فرو خواهند رفت كه جمعيت آنها طبق روايات رسيده كه بعداً ذكر خواهد شد در حدود 300 هزار نفر است . و اما اصل روايت :

ابى جارود از امام باقر(ع) در مورد اين قول خدايتعالى كه مى فرمايد « ولو ترى اذا فزعوا فلا فوت»، روايت كرده است كه آن حضرت فرمودند: اين از صداى آسمانى (صيحه ) است .

سائلى از عذابى كه وقوع آن حتمى است سؤا ل نمود.

از حضرت باقر(ع) در رابطه با اين آيه مباركه سؤ ال كردند كه منظور از اين عذاب چيست ؟ فرمودند:
عذاب در اينجا آتشى است كه از طرف مغرب شعله ور مى شد و پادشاهى آن را رهبرى مى كند و تمام خانه هاى بنى اميه و همه غاصبان حقوق اهل بيت را آتش مى زند و مخصوصا از بنى اميه آثارى باقى نخواهد گذاشت و اوست مهدى آل محمد (عج).

علامه مجلسى مى فرمايد: اين جريان يا از علائم ظهور است و يا در وقت ظهور واقع مى شود.
ظهور
آيا امام عصر عجل ا... تعالى فرجه زمان ظهورش را مى داند؟

برگرفته از كتاب : نشانه هاى ظهور

بحثى مفصل در روايات اهل بيت سلام ا... عليهم اجمعين در كتب معتبره عنوان شده است كه آيا حجج الهى و ائمه معصومين سلام ا... عليهم اجمعين به تمام حوادث و آنچه كه پيش مى آيد و در گذشته روى داده و يا در آينده انجام مى شود عالم هستند يا خير؟ براى روشن شدن اين حقيقت و به ويژه اينكه آيا وجود مقدس امام زمان ارواحنا له الفداء علم به وقت ظهور خود دارند يا نه ، از بيانات رسيده از ائمه معصومين سلام ا... عليهم اجمعين استفاده مى كنيم . 

... ادامه مطالب در هفته آينده درج خواهد شد ....

 

+ نوشته شده در  ;ساعت 20:10;  توسط ایلیا موسوی;  | 

اساتيد
ايشان در نجف نزد مرحوم فاضل شرابياني، شيخ محمد حسن مامقاني، شيخ فتح الله شريعت، آخوند خراساني، عارف کامل حاج امامقلي نخجواني و حاجي ميرزا حسين خليلي درس خواند و مخصوصاً از بهترين شاگردان اين استاد اخير به شمار مي آمد که در خدمت وي تهذيب اخلاق را تحصيل کرد.
آقازاده سيد علي آقا قاضي نقل مي کند:

« ... ميرزا علي آقا قاضي بسيار از استادش ميرزا حسين خليلي ياد مي کرد و او را به نيکي نام مي برد و من نديدم کسي مثل اين استادش او را در شگفتي اندازد و هر وقت نام اين استاد نزدش برده مي شد به او حالت بهت و سکوت دست مي داد و غرق تأملات و تفکرات مي شد!  »
ايشان از سن نوجواني تحت تربيت والد گرامي، آقا سيد حسين قاضي بود و جوهره حرکت و سلوک ايشان از پدر بزرگوارشان مي باشد و بعد از آن که به نجف اشرف مشرف شدند، نزد آيت الله شيخ محمد بهاري و آيت الله سيد احمد کربلايي معروف به واحد العين و به کسب مکارم اخلاقي و عرفاني پرداخت و اين دو نيز از مبرزترين شاگردان ملاحسينقلي همداني(ره) بودند.

درباره ملاحسينقلي همداني حکايات هاي بس شگفت آوري نقل شده، که گوياي عظمت، روح بلند و نفوذ معنوي ايشان مي باشد. او با عشق و همت بي نظير زمان زيادي از عمرش را به تربيت مستعدين سپري کرد تا اين که توانست 300 نفر را تربيت کند که هر يک از آنها يکي از اولياي الهي شدند، مانند شيخ محمد بهاري، مرحوم سيد احمد کربلايي، مرحوم ميرزا جواد آقا ملکي تبريزي و ... .
سلسه اساتيد ملاحسينقلي همداني به حاج سيد علي شوشتري و سپس به شخصي به نام ملاقلي جولا مي رسد.
آقا سيد علي قاضي در عراق به خدمت جمعي از اکابر اولياء رسيد و از آن جمله سالهايي چند در تحت تربيت مرحوم آقا سيد احمد کربلايي معروف به واحدالعين، قرار گرفت و از صحبت آن بزرگوار به درجات اولياء أبرار ارتقاء گزيد، چندان که در تهذيب اخلاق شاگردان و مريدان و ملازمان چندي را تربيت کرد.
آقا سيد علي آقاي قاضي درباره اين استادش مي فرمايد:

« شبي از شبها را به مسجد سهله مي گذارنيدم- زاده الله شرفاً- به تنهايي به نيمه شب يکي در آمد و به مقام ابراهيم (ع)مقام کرد و از پي فريضه صبح در سجده شد تا طلوع خورشيد. آنگاه برفتم و ديدم عين الانسان و الانسان العين آقا سيد احمد کربلايي بکاء است، و از شدت گريه، خاک سجده گاه گل کرده است! و صبح برفت و در حجره نشست و چنان مي خنديد که صداي او به بيرون مسجد مي رسيد. »
آيت الله شيخ علي سعادت پرور نقل مي کند :

« وقتي مرحوم آقا سيد علي قاضي جواني بيش نبود، پدر مرحومش آقا سيد حسين قاضي که خود از دست پروردگان مرحوم عارف کامل حاج امامقلي نخجواني بود به آقاي قاضي سفارش کرده بود که هر روز به محضر استاد مشرف شده و چند ساعتي در محضرش بنشيند، اگر صحبت و کلامي شد که بهره گيرد و گرنه به صورت و هيئت استاد نظاره نمايد. در آن روزها، مرض وبا در نجف غوغا مي کرد، فرزندان مرحوم آقا امامقلي نخجواني يکي پس از ديگري در اثر مرض وبا رحلت مي کردند و ايشان بدون هيچ ناراحتي و انزجار قلبي به شکرگزاري مشغول بود. وقتي از وي علت اين عمل را جويا شدند فرمود:
قباله هاي زمين را ديده ايد که وقتي کسي صاحب يکي از آنها شد، هر کاري که دلش خواست با زمين اش انجام مي دهد؛ حالا هم خداي سبحان صاحب و مالک اصلي اين فرزندان و همه چيز من است و هر کاري که بخواهد با آنان انجام مي دهد و کسي را حق سوال و اعتراض نيست! »
درجه اجتهاد

پس از اقامت در نجف اشرف، تحصيلات حوزوي خود را نزد اساتيدي از جمله فاضل شربياني، شيخ محمد مامقاني، شيخ فتح الله شريعت، آخوند خراساني و... ادامه دادند و سرانجام کوشش هاي خستگي ناپذير مرحوم آيت الله قاضي در راه کسب علم، کمال و دانش، در سن 27 سالگي به ثمر نشست و اين جوان بلند همت در عنفوان جواني به درجه اجتهاد رسيد.
جامعيت علمي

آقا سيد هاشم حداد از شاگردان ايشان مي فرمود:
« مرحوم آقا (قاضي) يک عالمي بود که از جهت فقاهت بي نظير بود. از جهت فهم روايت و حديث بي نظير بود. از جهت تفسير و علوم قرآني بي نظير بود. از جهت ادبيات عرب و لغت و فصاحت بي نظير بود، حتي از جهت تجويد و قرائت قرآن. و در مجالس فاتحه اي که احياناً حضور پيدا مي نمود، کمتر قاري قرآن بود که جرأت خواندن در حضور وي را داشته باشد، چرا که اشکالهاي تجويدي و نحوه قرائتشان را مي گفت...»
آيت الله خسروشاهي از علامه طباطبائي نقل مي کردند که:

کتابهاي معقول را خواندم ولي وقتي خدمت سيد علي آقا قاضي رسيدم فهميدم که يک کلمه هم نفهميدم!
مرحوم قاضي در لغت عرب بي نظير بود، گويند: چهل هزار لغت از حفظ داشت. و شعر عربي را چنان مي سرود که اعراب تشخيص نمي دادند سراينده اين شعر عجمي(غير عرب) است. روزي در بين مذاکرات، مرحوم آيت الله حاج شيخ عبدالله مامقاني(ره) به ايشان مي گويد:
من آن قدر در لغت و شعر عرب تسلط دارم که اگر شخص غير عرب، شعري عربي بسرايد من مي فهمم که سراينده عجم است، اگرچه آن شعر در اعلي درجه از فصاحت و بلاغت باشد. مرحوم قاضي يکي از قصائد عربي را که سراينده اش عرب بود شروع به خواندن مي کند و در بين آن قصيده، از خود چند شعر بالبداهه اضافه مي کند و سپس به ايشان مي گويد: کدام يک از اينها را غير عرب سروده است؟ و ايشان نتوانستند تشخيص دهند.
مرحوم قاضي در تفسير قرآن کريم و معاني آن يد طولائي داشت و علامه طهراني از قول مرحوم استاد علامه طباطبائي مي فرمودند:
« اين سبک تفسير آيه به آيه را مرحوم قاضي به ما تعليم دادند و ما در تفسير{الميزان}، از مسير و روش ايشان پيروي مي کنيم. ايشان در فهم معاني روايات وارده از ائمه معصومين عليهم السلام ذهن بسيار باز و روشني داشتند و ما طريقه فهم احاديث را که « فقه الحديث» گويند از ايشان آموخته ايم. »

+ نوشته شده در  ;ساعت 0:5;  توسط ایلیا موسوی;  | 

زندگينامه

حاج سيد علي آقا قاضي فرزند حاج سيد حسين قاضي است. ايشان در سيزدهم ماه ذي الحجة الحرام سال 1282هـ.ق. از بطن دختر حاج ميرزا محسن قاضي، در تبريز متولد شد و او را علي نام نهادند، بعد از بلوغ و رشد به تحصيل علوم ادبيه و دينيه مشغول گرديد و مدتي در نزد پدر بزرگوار خود و ميرزا موسي تبريزي و ميرزا محمد علي قراچه داغي درس خواند.
پدر
پدر ايشان، سيد حسين قاضي، انساني بزرگ و وارسته بود که از شاگردان برجسته آيت ا... العظمي ميرزا محمد حسن شيرازي بود و از ايشان اجازه اجتهاد داشت.
درباره ايشان گفته اند زماني که قصد داشت سامرا را ترک کند و به زادگاه خويش تبريز باز گردد استادش ميرزاي شيرازي به وي فرمود در شبانه روز يک ساعت را براي خودت بگذار.
يک سال بعد چند نفر از تجار تبريز به سامرا مشرف مي شوند و با آيت ا... ميرزا محمد حسن شيرازي ملاقات مي کنند؛ وقتي ايشان احوال شاگرد خويش را جويا مي شود، مي گويند:
«
يک ساعتي که شما نصيحت فرموده ايد، تمام اوقات ايشان را گرفته، و در شب و روز با خداي خود مراوده دارند. »

تحصيلات
سيد علي قاضي از همان ابتداي جواني تحصيلات خود را نزد پدر بزرگوار سيد حسين قاضي و ميرزا موسوي تبريزي و ميرزا محمد علي قراچه داغي آغاز کرد.

پدرش به علم تفسير علاقه و رغبت خاص و يد طولايي داشته است، چنانکه سيد علي آقا خودش تصريح کرده که تفسير کشاف را خدمت پدرش خوانده است. همچنين ايشان ادبيات عربي و فارسي را پيش شاعر نامي و دانشمند معروف ميرزا محمد تقي تبريزي معروف به «حجة الاسلام» و متخلص به « نير »خوانده و از ايشان اشعار زيادي به فارسي و عربي نقل مي کرد و شعر طنز ايشان را که هزار بيت بود از بر کرده بود و مي خواند.
ايشان در سال 1308هـ.ق. در سن 26 سالگي به نجف اشرف مشرف شد و تا آخر عمر آن جا را موطن اصلي خويش قرار داد.

آيت ا... سيد علي آقا قاضي از زماني که وارد نجف اشرف شد، ديگر از آنجا به هيچ عنوان خارج نشد مگر يک بار براي زيارت مشهد مقدس حدود سال 1330هـ ق به ايران سفر کرد و بعد از زيارت به تهران بازگشت و مدت کوتاهي در شهرري در جوار شاه عبدالعظيم اقامت گزيد.

+ نوشته شده در  ;ساعت 6:27;  توسط ایلیا موسوی;  | 

ولادت باسعادت كوثر هميشه جاري كوير قم،
حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها
را به همه هموطنان عزيز تبريك مي گوييم

زندگينامه حضرت معصومه (س)

زندگي حضرت معصومه (س)به دو دورة مهم تقسيم ميشود : تولد و كودكي در مدينه ,  حضرت در راه ايران و قم.

تولد و كودكي در مدينه

حضرت معصومه (س)يكي از بانوان با فضيلت و با شخصيت خاندان اهل بيت (ع)ميباشد. پدر بزرگوار او حضرت «موسي بن جعفر» امام هفتم شيعيان ميباشد. مادر گرامي حضرت معصومه «نجمه» مادر بزرگوار امام رضا (ع)ميباشد. نجمه از بانوان با فضيلت و از اسوههاي تقوا و شرافت و از مخدرات كم نظير تاريخ بشريت است.

درباره زمان تولد و وفات فاطمه معصومه (س)آن چه مسلم است اين است كه زمان تولد آن حضرت پيش از سال يكصد و هفتاد و نه هجري بوده است زيرا بنابر نقل شيخ كليني در شوال 179 هارون الرشيد امام موسي بن جعفر (ع)پدر حضرت معصومه (ع)را از مدينه به بغداد برد و در آن جا در ماه رجب 183 از دنيا رحلت فرمود. و بنابر مدت عمر حضرت معصومه كه از 23 سال كمتر است، نميتواند بعد از سال 179 باشد چون در آن سالها پدرش در زندان بود. پس تاريخ ولادت آن حضرت به طور دقيق مشخص نيست ولي طبق اسناد به دست آمده ولادت آن حضرت را در مدينه در سال 173 نقل ميكنند.

درباره تعداد فرزندان حضرت موسي بن جعفر (ع)و اين كه چند تن از آنها فاطمه نام داشتهاند اختلاف است. شيخ مفيد تعداد آنان را سي و هفت تن ذكر كرده است؛ نوزده پسر و هجده دختر كه دو تن از دختران، فاطمه نام داشتند. فاطمة‌الكبري و فاطمة الصغري. حضرت فاطمه معصومه بعد از امام رضا (ع)از ديگر فرزندان حضرت موسي بن جعفر (ع)فاضلتر و داراي مقامي شامختر ميباشد.

با گذشت ايام، حضرت معصومه (س)هم دوران خردسالي را پشت سر گذاشت. و در اين سالها محل رشد آن حضرت خانداني بود كه او را با دريايي از علم و معرفت رو به رو ساخت. ولي بيش از ده بهار از عمر شريفش نگذشته بود كه پدر بزرگوارش با زهر جفا در زندان هارون به شهادت رسيد و دريايي از غم و اندوه بر قلب شريفش فرو ريخت كه در اين ايام غم و تنهايي، تنها ماية تسلي او برادرش امام رضا (ع)بود كه ناگهان «مأمون» وجود اقدس امام هشتم را از كانون خانواده جدا نمود و به اجبار به خراسان جلب كرد و به اقامت اجباري در خراسان وادار نموده. حضرت معصومه (س)دوري يك ساله فراق برادر را تحمل كرد.

حضرت معصومه در راه ايران و قم

يك سال بعد از رفتن حضرت علي بن موسي الرضا (ع)به سرزمين خراسان يعني در سال 201 هـ حضرت معصومه (ع)خواهر حضرت رضا، براي زيارت برادر از مدينه به مقصد خراسان حركت كرد يا به موجب نقلي كه چندان اعتبار ندارد طبق دعوت برادر رهسپار خراسان شد. چون آن حضرت با همراهانش وارد ساوه شد، بيمار و رنجور بود و ميدانست در آن نزديكي شهري است به نام قم كه مردم آن از دوستداران اهل بيت اطهار هستند. از اين امر چنين استنباط ميشود كه آوازه تشيع مردم قم و علاقه شديد ايشان به اهل بيت به مدينه هم رسيده بود.

در هر حال، حضرت پرسيد ميان ما و قم چند فرسخ فاصله است. گفتند: ده فرسخ و حضرت دستور حركت به سوي قم را صادر كردند. در اينجا معلوم نيست كه آيا مردم قم از آمدن حضرت فاطمه معصومه (ع)به ساوه اطلاع يافته و به استقبال آن حضرت رفتهاند و با تجليل و احترام به قم آوردهاند، يا خود او به طرف قم حركت كرده است. طبق نقل كتاب قم، روايت صحيح و درست اين است كه چون خبر به آل سعد رسيد با هم اتفاق كردند كه از او درخواست كنند به قم بيايد. از ميان ايشان، موسي بن خزرج بن سعد اشعري بيرون آمد، و چون به شرف ملازمت حضرت فاطمه رسيد زمام ناقه او بگرفت و به جانب شهر بكشيد و به در سراي خود فرود آورد. از اين نقل معلوم ميشود كه حضرت فاطمه معصومه (ع)به طرف قم حركت كرده بود و موسي بن خزرج در اثناي راه به وي رسيده بوده است.

محل سراي موسي بن خزرج و حجرهاي كه حضرت معصومه در آن به عبادت ميپرداخته اكنون معين و زيارتگاه است. گويا در اين سخن اختلافي نباشد كه حضرت فاطمه معصومه (ع)مدت هفده روز در آن محل توقف داشته و پس از آن رحلت فرموده است. بنابر نوشته كتاب قم، بعد از غسل دادن و كفن كردن و نمازگزاردن برجسد مطهر او، موسي بن خزرج آن حضرت را در زميني در بابلان (همين محل فعلي) نيمه دوّم قرن چهارم كه به او تعلق داشت دفن كرد و بر سر تربت او سايهباني درست كرد.

نويسنده كتاب قم مينويسد:

روايت كرد مرا حسين بن علي بن حسين بن موسي بن بابوبه از محمد بن حسن بن احمد بن الوليد و او از راويان ديگر، كه چون حضرت فاطمه وفات يافت بعد از غسل و تكفين او را به مقبره بابلان بردند و در كنار سردابي گذاشتند. آل سعد (اشعري) با يكديگر اختلاف كردند در اين باب كه چه كسي سزاوار است در سرداب رود و فاطمه را بر زمين بگذارد و به خاك سپارد كه در اين هنگام از جانب ريگستان دو سوار كه جلو دهان خود را بسته بودند بدان جا آمدند چون به جنازه فاطمه رسيدند، از اسب پياده شدند و بر او نماز گذارده و در سرداب رفتند و جسد مطهر او را دفن كردند و برهيچ كس معلوم نشد كه آن دو سوار كه بودند.

بدون هيچ اختلافي سال وفات آن حضرت را يقيناً 201 هـ نقل كردهاند ولي در اين كه در چه روز و ماهي از اين سال بوده اختلاف ميباشد كه بعضي دهم ربيع الثاني را قوي ميدانند.

حضرت معصومه (س) و قم

گويا آوازة تشيع مردم قم در زمان حضرت معصومه (س)‌ تا به مدينه رسيده بوده و حضرت معصومه (س)از وجود اين شهر و ارادت و محبت مردم آن، نسبت به خاندان پيغمبر (ص) اطلاع داشته است.

وضع قم از نظر شهري آن طور كه يعقوبي نوشته است، دو قسمت بوده كه به مجموع اين دو قسمت قم ميگفتهاند و رودخانه از ميان آن دو ميگذشته است. امّا بخاطر دفن حضرت معصومه (س)در اين شهر و به واسطه موقعيت ممتاز فاطمه معصومه (س)در ميان ديگر امامزادگان، به كلي وضع اين شهر تغيير يافت. نخست اين كه شهر قم به تدريج از شمال شرقي، به جنوب غربي كه محل دفن آن حضرت بود كشيده شد، به طوري كه حرم فاطمه معصومه (س)كه در فاصلهاي از شهر قرار داشت امروز در مركز شهر و در آبادترين قسمت آن واقع است. تأثير ديگر حضرت معصومه (س)به قم، توجه پادشاهان و امراء و طبقات گوناگون مردم به اين شهر و كوچ بسياري از افراد اطراف براي اقامت در آن است.

ديگر اين كه، قم داراي جنبة مذهبي مخصوص شد و مركز روحانيت شيعه قرار گرفت و عدهاي از بزرگان علماي شيعه از آن جا برخاستند يا در آن اقامت كردند كه امروزه به بركت اين بانوي بزرگ، قم به يك مركز بزرگ علمي، فرهنگي و پژوهشي دنيا تبديل شده و صدها مدرسه علمي و مراكز تحقيقاتي و كتابخانههاي مجهز مشغول فعاليتهاي علمي و فرهنگي در حوزه اسلام و تشيع ميباشد.

ديگر، مسافرت دهها هزار نفر در هر سال از نواحي ايران و كشورهاي ديگر است كه وجود حرم مطهر و گنبد طلا و كاشيكاري و گلدستههاي زيبا و تاريخي، اين شهر را جزء‌ شهرهاي توريستي ايران قرار داده كه همواره هر سال جهانگردان بسياري به آن رفت و آمد ميكنند.

آري، قم، شهري كه از نظر آب و هوا و مناظر زيباي طبيعي در سطح بسيار پاييني قرار دارد و از آب و هواي خشك و گرم كويري برخوردار است و از رونق اقتصادي و زيستي ناچيزي برخوردار بود. به بركت اين بانوي بزرگوار به شهري علمي، فرهنگي و اقتصادي تبديل شد كه امروزه از نظر علمي حرف اوّل را در جهان اسلام ميزند و از نظر اجتماعي و زيست شهري، به يكي از كلان شهرهاي ايران تبديل شده به طوري كه به استاني مستقل تبديل گرديد. و به خاطر هجوم شيفتگان اهل بيت (ع)به اين شهر، از رونق اقتصادي پويا و بالايي برخوردار است. خلاصه قم امروزه همچون ستارهاي درخشان در آسمان جهان اسلام ميدرخشد كه اين نور برگرفته از نور ولايت و امامت ميباشد.

شخصيت و فضايل حضرت معصومه (س)

حضرت فاطمه معصومه (س)داراي شخصيتي رفيع و والا مقام ميباشد بطوري كه ائمه طاهرين (ع)از اين بانو، با جلالت و تكريم ياد كردهاند و حتي پيش از ولادت آن حضرت، بلكه پيش از ولادت پدر بزرگوارش، نام او بر لسان بعضي از ائمه (ع)آمده و از مقام والاي او سخن گفتهاند كه به بعضي از آنها اشاره ميشود.

امام صادق (ع)ميفرمايند: «اَلا اِنَّ قم حَرَمي و حرم وَلدي من بعدي...» بدانيد قم حرم من و حرم فرزندانم پس از من است، زني از فرزندان من در اين شهر در ميگذرد كه او دختر موسي است...».

امام صادق (ع)در حديثي ديگر پيش از اينكه اين فرزند گرانقدر متولد شود از فضيلت زيارت و مدفن او سخن ميگويد و شيعيان را به اهميت آن توجه ميدهد و ميفرمايد «شهر قم، حرم ما است و در آن زني از فرزندان من مدفون ميشود، به نام فاطمه هر كس او را زيارت كند بهشت براي او ثابت ميشود...»

همه اين بيانات حاكي از شأن و عظمت و فضيلت اين بانوي مكرم اسلام ميباشد. بيشك اين فضايل و خصوصيات اخلاقي اين بانوي بزرگ است كه او را داراي چنين مقام و منزلتي نموده است چون امام موسي كاظم (ع)داراي 37 فرزند بود كه در ميان آنها اين بانوي مكرم است كه مثل ستارهاي درخشان ميدرخشد و در ميان فرزندان امام كاظم (ع)بعد از امام رضا (ع)هيچ كدام هم سنگ او نميباشد. حال به خصوصيات و فضايلي اشاره ميكنيم كه باعث عظمت و درخشش او در ميان ديگر امامزادگان شده است.

شرافت خانوادگي

او ماه تاباني است كه از برج امامت طلوع كرده در آغوش امامت تربيت يافته، قنداقه امامت را نيز در دامن خود پرورش داده است زيرا او دختر امام، خواهر امام و عمه امام است. همة نياكان او مشعلداران امامت، پرچمداران هدايت، اسوههاي فضيلت و استوانههاي ولايتند. و مادر بزرگوارش از بانوان با فضيلت و از اسوههاي تقوي و شرافت و از زنان كم نظير تاريخ بشريت است.

بديهي است كه تأثير شخصيت پدر و مادر در روح و جسم فرزندان را نميتوان انكار كرد اين ويژگي در وجود حضرت فاطمه معصومه (س)نيز بروز يافت و از هر دو طرف فضايلي را به ارث برد و ميتوان سر برتري آن حضرت بر ديگر فرزندان موسي بن جعفر (ع)را در همين نكته يافت. البته اين نميتواند به معناي تأثير نداشتن تلاش و كوشش آن حضرت در اين راه باشد بلكه علاوه بر همة شايستگيهاي فردي كه در وجود خويش به وجود آورده بود از اين عوامل نيز به عنوان مكمل و پشتوانه ترقي و تكامل معنوي اخلاقي و علمي سود ميبرد.

عبادت حضرت معصومه (س)

بنا به تصريح قرآن هدف از خلقت انسان چيزي جز عبادت و بندگي خداوند نيست كساني كه به اين هدف مهم پي بردند در راه رسيدن به عاليترين مرحله آن سر از پا نميشناختند.

يكي از عاليترين نمونههاي عبادت و بندگي خدا از خاندان ولايت و امامت، كريمه اهل بيت فاطمه معصومه (س)ميباشد. او با عبادت و شب زندهداري هفده روزهاش در واپسين روزهاي عمر شريفش در مدت اقامتش در منزل موسي بن الخزرج، گوشهاي از يك عمر عبوديت و خضوع و خشوع آن زاده عبد صالح خدا در برابر ذات پاك الهي است.

محدثه بودن آن حضرت

از ويژگيهاي حضرت معصومه (س)اين بود كه علوم اسلام و آل محمد (ص) آگاهي داشت و آن حضرت از جمله روايت كنندگان حديث بود و چندين حديث است كه در سند آنها نام حضرت فاطمه معصومه (س)به چشم ميخورد كه علامه بزرگوار اميني در كتاب شريف الغدير به بعضي از آنها استناد ميكند مانند، عن فاطمه بنت علي بن موسي الرضا حدثتني... «من كنت مولاه فعلي مولاه». نقل اين احاديث حاكي از مقام علمي والاي آن بانو ميباشد.

لقب معصومه (س)

مقام عصمت كه عاليترين مقام معنوي و پاكي است، درجاتي دارد، و در وهله اوّل بر دو گونه است: 1. معصوم از خطاء   2- معصوم از گناه.

حضرت معصومه (س)مانند حضرت زينب (ع)در يكي از درجات عصمتند، گر چه در درجات چهارده معصوم (ع)نباشد.

روايت شده حضرت رضا (ع)فرمودند «من زار المعصومة بقم كمن زارني»كسي كه معصومه را در قم زيارت بكند مانند آن است كه مرا زيارت كرده است. گرچه شواهد و قرائن در مورد مقام عصمت حضرت معصومه (س)بسيار است، ولي سخن فوق از امام معصوم (ع)شايد اشارهاي باشد كه حضرت معصومه (س)داراي مقام عصمت بوده است، ضمناً اين سخن بيانگر آن است كه: اين لقب را حضرت رضا (ع)به فاطمه كبري (س)داده است. و گرنه نام آن حضرت معصومه نميباشد.

شفاعت گسترده

اعتقاد به شفاعت انبياء و اولياء از ضروريات مذهب شيعه است و هيچ ترديدي در آن نيست. و بالاترين جايگاه شفاعت، از آن رسول گرامي اسلام (ص) است كه در قرآن كريم از آن به (مقام محمود) تعبير شده است. همانا دو تن از بانوان خاندان رسول مكرم (ص) هم شفاعت گستردهاي دارند كه بسيار وسيع و جهان شمول است. 1. خاتون محشر، صديقه اطهر، حضرت فاطمه (س)2. شفيعه روز جزا، حضرت فاطمه معصومه (ع). كه بعد از حضرت زهرا (س)از جهت گستردگي شفاعت، هيچ بانويي به شفيعه محشر حضرت معصومه (س)نميرسد. كه امام جعفر صادق (ع)در اين رابطه ميفرمايد: «تَدخل بِشفاعتها شيعتنا الجنته باجمعهم». با شفاعت او همه شيعيان ما وارد بهشت ميشوند.

زيارتنامه مخصوص

يكي از شواهد عظمت استثنايي حضرت معصومه (س)زيارتنامهاي است كه به خصوص، حضرت رضا (ع)در شأن او صادر فرموده است. زيرا بعد از فاطمه زهرا (س)تنها زيارتي كه از امام معصوم براي يك زن نقل شده، زيارت حضرت معصومه (س)است و هيچ يك از بانوان خاندان عصمت و طهارت زيارت مخصوص از امام ندارد.

به جـــان پاک تو اي دختر امام، ســلام

به هر زمان و مـکان و به هر مقام، سـلام

تويـي که شــاه خراسان بوَد بــرادر تــو

بـــر آن مقام رفيــع و بـر اين مقام، ســلام

به هر عدد که تکلم شـود به ليل و نهار

هــــزار بـار فـــزون‌تـر ز هـر کـلام، ســلام

صبح تا شب و از شام، تا طليعه صبــح

بر آستـانه قــدسـت علي الـدوام، ســلام

در آســـمان ولايــت، مــه تمــامي تـــو

ز پاي تا به ســرت اي مـــه تـمـام، ســلام

به پيشگــاه تو، اي خواهـــر شه کـَـونين

ز فـرد فـرد خلق، به صبح و شام ســلام

 منم که هر سر مويم به هر زمان گويـد

به جـان پــاک تـو اي دخــتـر امـام، ســلام

منبع: برگرفته از سايت انديشه قم

+ نوشته شده در  ;ساعت 7:21;  توسط ایلیا موسوی;  | 

از مرحوم آیت الله سید علی آقا قاضی(ره)، افراد بسیاری از تلامذه ایشان نقل کردند که ایشان بسیار در وادی السلام نجف برای زیارت اهل قبور می رفت و زیارتش دو و سه و چهار ساعت به طول می انجامید و در گوشه ای می نشست به حال سکوت؛ شاگردها خسته می شده و بر می گشتند و با خود می گفتنداستاد چه عوالمی دارد که اینطور به حال سکوت می ماند و خسته نمی شود.

عالمی بود در طهران، بسیار بزرگوار و متقی و حقاً مرد خوبی بود؛ مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد تقی آملی(ره)، ایشان از شاگردان سلسه اول مرحوم قاضی در قسمت اخلاق و عرفان بوده اند. از قول ایشان نقل شد که:

من مدتها میدیدم که مرحوم قاضی دو، سه ساعت در وادی السلام می نشینند. با خود گفتم: انسان باید زیارت کند و برگردد و به قرائت فاتحه ای روح مردگان را شاد کند؛ کارهای لازم تر هم هست که باید به آنها پرداخت.

این اشکال در دل من بود اما به احدی ابراز نکردم، حتی به صمیمی ترین رفیق خود از شاگردان استاد.

 مدت ها گذشت و من هر روز برای استفاده از محضر استاد به خدمتش می رفتم، تا آنکه از نجف اشرف عازم بر مراجعت به ایران شدم ولیکن در مصلحت بودن این سفر تردید داشتم؛ این نیت هم در ذهن من بود و کسی از آن مطلع نبود.

 شبی بود می خواستم بخوابم، در آن اطاقی که بودم در طاقچه پایین پای من کتاب بود، کتابهای علمی و دینی؛ در وقت خواب طبعاً پای من به سوی کتابها کشیده می شد. با خود گفتم برخیزم و جای خواب خود را تغییر دهم، یا نه لازم نیست؛ چون کتابها درست مقابل پای من نیست و بالاتر قرار گرفته، این هتک احترام به کتاب نیست.

 در این تردید و گفتگوی با خود بالأخره بنا بر آن گذاشتم که هتک نیست و خوابیدم. صبح که به محضر استاد مرحوم قاضی رفتم و سلام کردم، فرمودند:

علیکم السلام، صلاح نیست شما به ایران بروید و پا دراز کردن به سوی کتابها هم هتک احترام است.

بی اختیار هول زده گفتم: آقا! شما از کجا فهمیده اید، از کجا فهمیده اید؟!

فرمود:  از وادی السلام فهمیده ام!

+ نوشته شده در  ;ساعت 1:26;  توسط ایلیا موسوی;  | 

استاد شهريار      :

زندگي نامه

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟

بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟

استاد سيد محمد حسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار فرزند حاج ميرآقا خشكنابي كه خود از اهل ادب بود در تبريز چشم به جهان گشود ،كريم الطبع و با ايمان بود وي در سال 1313در قم بدرود حيات گفت . شهريار متقارن انقلاب مشروطيت و بين سالهاي (1285-1283) در روستاي خشكناب نزديك بخش قره چمن متولد گرديد .  محمد حسين تحصيل را در مكتب خانه قريه زادگاهش با گلستان سعدي ، نصاب قرآن و حافظ آغاز كرد و نخستين مربي او مادرش و سپس مرحوم امير خيزي بود .

وي علاقه مفرط به تمامي هنرها به خصوص شعر ، موسيقي ، و خوشنويسي داشت او خط نسخ  و نستعليق و به ويژه خط تحرير را خوب مي نوشت در جواني سه تار مي زد و آنطور نيكو مي نواخت كه اشك استاد ، ابوالحسن صبا را جاري مي كرد و براي ساز خود مي سرود.

نالد به حال زار من امشب سه تار من

اين ماية تسلي شبهاي تار من

تلخ ترين خاطرة زندگي شهريار مرگ مادر است كه در تاريخ 31 تير ماه 1333 اتفاق افتاده و شاهكار خوب و به يادماندني اي واي مادرم يادگار آن دوران است مادرش نيز همچون پدر در قم دفن شد .

بعد از سال 1315 چند سالي در عوالم  درويشي سير كرد . سرانجام به زادگاه اصلي خود تبريز بازگشت و تا زمان بازنشستگــي در بانك كشـاورزي تبريز خدمت كرد عاقبت پس از 83 سال زندگي شاعرانه پربار و باافتخار روح اين شاعر بزرگ در 27 شهريور ماه 1367 به ملكوت اعلي پيوست و جسمش در مقبرة الشعراي تبريز كه مدفن بسياري از شعرا و هنرمندان آن ديار ارجمند است به خاك سپرده شد .

آثار استاد عبارتند از : 1- غزلهاي از دل برآمده او كه لاجرم در دل هر كسي مي نشيند.

2- ابداع تابلوهاي رنگين و توصيفي مثل تخت جمشيد ، مولانا در خانقاه شمس ، زيارت كمال الملك . 3- خلق و ابداع آثار عاطفي پراحساس مانند : اي واي مادرم ، حيدر بابا ، پيام به انيشتين ، صبا مي ميرد ، كودك و خزان ، دختر گل فروش .4- انتخاب و استخدام لغات و تعبيرات عاميانه و پياده كردن ، آنها در شعر كه اين مهم در غزلها ، قصايد و هم در شاهكار بي نظير « حيدر بابا » كاملاً مشهود است .( حيدر بابا نام كوهي است در نزديكي زادگاه شاعر )

* لازم به ذكر است كه فقط 20% از اشعار استاد به فارسي بوده است و روز شعر و ادب  فارسي نيز روز بزرگداشت استاد شهريار نامگذاری شده است .

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

كه به ما سوا فكندي همه سايه هما را

دل اگر خدا شناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم من بخدا قسم خدا را

.........................

برو اي گداي مسكين در خانة علي زن

كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را

به جز از علي كه آرد پسري ابوالعجائب

كه علم كنـد به عالم شهداي كربلا را

..........................

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيــرم چه نامم شه ملك لافتي را

.........................

ز نواي مرغ ياحق بشنو كه در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهريارا .

+ نوشته شده در  ;ساعت 6:18;  توسط ایلیا موسوی;  | 

درد پرورده
سالهاست در كام بي پاسخ نامهربانيها وا مانده ام ؛

اشارت چشمان دوستي ،

تپش هاي بي فرجام و سرد يك توهّم ،

دنيايي از بي حرفي ها و من :

كاش لحظه اي اين همنشينان ؛

به جاي دست ، سر به روي سينه ام مي گذاشتند

كاش فرياد هر سكوتي را مي شنيدند .

آهاي ! من درختم ... باور كنيد ،

                        باور كنيد مرا

من درختي هستم كه زخم از يادگاري ها خورده ام

من درختم ... درختي كه با درد بزرگ شده

من درختم ... درختي درد پرورده !!

زير سايه ام آرام مي گيرند ؛

آنانكه شاخ و برگم مي شكنند .

زخم به پهلويم مي زنند ؛

آنانكه تكيه بر بالم مي كنند .

سالهاست در كام تلخ نامهربانيها وا مانده ام ؛

من صبورم ... باز بشكنيد مرا

من صبورم ... آتشي برزنيد مرا

درد خود گوييد با من و در درياي غم اندازيد مرا ...

+ نوشته شده در  ;ساعت 3:47;  توسط ایلیا موسوی;  | 

قطعه اي از پر پرواز كم است

يازده بار شمرديم يكي باز كم است

اين همه آب كه جاري است نه اقيانوس است

عرق شرم زمين است كه سرباز كم است

                   **************

يارب آن مونس جان محرم اسرار كجاست                

و آن طبيب دل بي طاقت بيمار كجاست

          *******************

گر چه تنهاتريني تو ، اما

عشق هم سخت تنهاست ، تنهاست

كاش با من دل عاشقي بود

تا فردا بگويم ظهور تو فرداست

            *****************

آتش عشق تو تا آتش زد اندر دل ما

داد بر باد فنا يكسره آب و گل ما

             *************

چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنيدن

به رخت نظاره كردن سخن خدا شنيدن

           ************

از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش

زده ام فالي و فريادرسي مي آيد

+ نوشته شده در  ;ساعت 19:12;  توسط ایلیا موسوی;  | 

يارا ز هجران تا كي بنالم بي تو شب و روز

دامن بگستر آشفته حالم بي تو شب و روز

درد من و دل درمان ندارد در دام عشقت

تويي اميدم چون من ننالم بي تو شب و روز

هر دم به يادت سر مي‌گذارم  بر دامن دل

از آتش دل در قيل و قالم بي تو شب و روز

دل خانه توست دل را نخواهم چون تو نباشي

شعله عشقت سوخت پر و بالم بي تو شب و روز

الهي كور باد هر ديده جز تو غيري ببيند

باز آ ، بريدم از هر دو عالم بي تو شب و روز

اي دوست اگر تو جانم بگيري مهرم نگيري

در آروزي روز وصالم بي تو شب و روز

+ نوشته شده در  ;ساعت 18:31;  توسط ایلیا موسوی;  | 

۳-     خاتم المجتهدين شيخ مرتضي انصاري (ره)

شيخ مرتضي ، فرزند محمد امين – كه از مشاهير علماي شيعه است – در سال 1214 ق ، در دزفول ديده به جهان گشود . نسبش به جابربن عبدالله انصاري (م78ق) از صحابه پيامبر(ص) مي رسد و بيشتر اعضاي خاندانش عالمان دين بودند . مقدمات علوم را در زادگاهش نزد پدر و عمويش ، شيخ حسين انصاري فراگرفت . در 1232 ق ، رهسپار عراق گرديد و چهار سال در كربلا از محضر درس سيد مجاهد و شريف العلماي مازندراني بهره مند گرديد .

او در سال 1236 ق، به دزفول بازگشت ؛ اما يكسال بعد به كربلا رفت و باري ديگر به فراگيري علوم ديني در خدمت شريف العلماء پرداخت . پس از گذشت يكسال ، عازم نجف گرديد و به حلقه شاگردان شيخ موسي كاشف الغطاء پيوست .

در سال 1240ق، پس از آمدن به زادگاهش ، رهسپار زيارت مشهد گرديد و بر سر راهش به مشهد از حوزه هاي علمي شهرهاي بروجرد ، اصفهان و كاشان ديدن كرد . وي مدت چهار سال در كاشان توقف نمود و در خدمت ملا احمد نراقي به تكميل معلومات خود پرداخت . پس از گرفتن اجازه روايت و اجتهاد از نراقي ، رهسپار مشهد گرديد و پس از پنج ماه توقف در اين شهر به تهران و از آنجا به زادگاهش ، دزفول آمد .

شيخ در دزفول بساط تدريس گسترد و در رأس حوزه علميه اين شهر قرار گرفت . در سال 1352يا1353ق، براي هميشه به عتبات رفت و يك چند در نجف در مجلس درس شيخ علي بن شيخ جعفر كاشف الغطاء حاضر شده ،پس از يكسال ، مستقلاً به تدريس و تصنيف روي آورد و پس از درگذشت شيخ محمد حسن اصفهاني ، معروف به صاحب جواهر ، بزرگترين مجتهد شيعه گرديد و به مقام «مرجعيت كل» رسيد و مدت 15 سال پيشواي ديني تمام شيعيان شد .

شيخ انصاري يكي از برجسته ترين نوابغ فقهي شيعه و مبتكر علم اصول جديد به شمار مي آيد . دانش شيخ در علوم ، چندان زياد بود كه او را «خاتم الفقهاء و المجتهدين» لقب داده اند . مرجعيت ديني مطلق شيخ ، سبب گرديد تا بيشتر وجوه شرعي شيعيان از هند تا مغرب اقصا-كه پيش از وي به روحانيان محلي پرداخت مي گرديد – براي او فرستاده شود .

شيخ ، زندگي بسيار زاهدانه و ساده اي داشت و چون درگذشت ، دو دخترش – كه تنها فرزندان وي بودند – چندان توانايي مالي نداشتند كه براي وي مراسم سوگواري برپا دارند و گويند كه تمامي ماتَرَك وي برابر 17 تومان بوده و معادل همان مقدار نيز به ديگران ، بدهكار بوده است .

او مردي تيزهوش ، دقيق و پرحافظه بوده ، به زبان عربي تسلطي استادانه داشت و آثار خود را ساده و روان مي نوشت و همين سادگي زبان ،سبب گرديد كه نوشته هاي وي در مدارس ديني در شمار كتب درسي درآيند . وي علم اصول و فقه را وارد مرحله تازه اي كرد و در هر دو زمينه ، ابتكارات بي سابقه از خود بر جاي گذاشت .

شيخ ، هر بامداد در جامع هندي به تدريس فقه و اصول مي پرداخت و نزذيك به 400طالب علم در مجلس درس او حاضر مي شدند و بسياري از شاگردان او – كه شمار آنها را تا 500 تن دانسته اند – بعدها خود عالمي بزرگ و مجتهدي مسلم گرديده اند .

معروفترين شاگردان شيخ ، عبارت بودند از : ميرزا محمد حسن شيرازي ، شيخ جعفر شوشتري ، ميرزا حبيب الله رشتي ، سيد حسين كوه كمري تبريزي ، آخوند شربياني ، شيخ محمد حسن مامقاني ، آخوند خراساني ، محمد حسن آشتياني ، شيخ هادي تهراني و ميرزا ابوالقاسم كلانتري .

شيخ انصاري بيش از 30 كتاب و رساله نوشته كه مهمترين آنها عبارتند از : مكاسب يا متاجر و معاملات در فقه كه از مهمترين تصانيف شيخ انصاري و از كتب درسي مدارس ديني است . بر اين كتاب ، حواشي فراواني نوشته شده است ؛ فرائدالاصول ، معروف به رسائل در اصول فقه ، اين كتاب مجموعه 5 رساله درباره قطع ، ظن ، برائت ، استصحاب و تعادل است . اين اثر نيز در زمره كتب درسي آمده و حواشي بسياري بر آن نوشته اند ؛ الارث ؛ التقيه ؛ التيمم الاستدلالي ؛ الخمس ؛ الرضا ؛ الزكوة ؛ الطهارت ؛ المواسعة و المضايقة ؛ رسالة في لا ضرر و لا ضرار في الاسلام ؛ كتاب الرجال .

شيخ انصاري در سال 1281ق، در نجف اشرف به ديار باقي شتافت .

+ نوشته شده در  ;ساعت 11:1;  توسط ایلیا موسوی;  | 

تولد

سال 1239 ق، روستاي شَوَند(از توابع در جزين در استان همدان) شاهد برآورده شدن حاجت رمضانعلي ، كفش دوز روشن ضمير و چوپان پرهيزگار پيشين ده بود .

او كه سالها در حسرت داشتن فرزند بود ، با سفر به عتبات عاليات و زيارت بارگاه ملكوتي سيدالشهداء(ع) دست نياز به سوي آن امام دراز كرده و از خداي خواسته بود كه به بركت امام حسين (ع) ، فرزندي به وي عطا فرمايد تا نامش را حسينقلي بنهد و راهي حوزه علميه نمايد .( حسينقلي در تركي يعني نوكر حسين«ع» )

وقتي كه طفل ، پا به عرصه خاكدان نهاد ، حسينقلي خوانده شد و برادر كوچكترش كريم قلي نام گرفت . خاندان رمضانعلي شوندي از اعقاب جابربن عبدالله انصاري ، صحابي رسول خدا(ص)بودند ، كه قرن ها در اين روستا مي زيستند و پيراهني كه علي (ع) به جابر عطا كرده بود ، از او به يادگار داشتند .

حسينقلي در دامان مادري مومن و پدري صالح – كه پاسخگوي پرسش هاي شرعي روستائيان بود – مراحل رشد و ترقي را پيمود و پا به نوجواني نهاد . پدرْ علاقه وافري داشت كه فرزندش را به حوزه علميه بفرستد تا در زمره عالمان در آيد ؛ از اين رو ، او را به تهران فرستاد و تربيت افزونترش را به مدرسان حوزه علميه آن سامان سپرد .

تحصيل

 حسينقلي ، مقدمات را با اشتياق بسيار و در زماني كوتاه فراگرفت و درپي آن ، درس هاي دوره سطح را خواند و سپس در مدرسه مروي از حوزه درس فقيه مشهور ، شيخ عبدالحسين تهراني ، معروف به شيخ العراقين استفاده نمود . آن زمان كه وي در تهران بود ، آوازه علم و معرفت حكيم سبزواري را – كه در موطن خود به تدريس فلسفه اشتغال داشت – شنيد و چون تشنه علم و حكمت بود ، براي بهره وري از فيوضات آن حكيم الهي به سبزوار كوچيد .

پس از آنكه پيمانه معرفت او از حكمت حكيم سبزواري لبريز شد ، كوله بار خود را بر دوش كشيده ، راهي عتبات گرديد و در درس شيخ مرتضي انصاري (ره) حاضر شد و پس از آن در محضر سيد علي شوشتري زانوي تلمذ به زمين زد و شاگرد وي شد كه اين شاگردي حكايتي شنيدني دارد (در بخش جرگه سالكان توضيحاتي در اين باب آورده خواهد شد.) از ديگر اساتيد حسينقلي – كه به ملا حسينقلي مشهور گرديده بود – آگاهي چنداني در دست نيست و به جز شيخ العراقين ، نام استاد ديگري در تهران ثبت نگرديده است .شناخت ابعاد شخصيتي آخوند ملا حسينقلي همداني را بايد از شناخت اساتيدش كه تاثيري ژرف در وجود او برجاي نهاده بودند ، كه بي شناخت آنها بُعدي از ابعاد شخصيت آخوند ، مغفول (ناشناخته) خواهد ماند .

اساتيد

1-     شيخ العراقين ، شيخ عبدالحسين تهراني(رحمة الله عليه)

شيخ عبدالحسين تهراني در سال 1226 ق ، در تهران زاده شد و به شيوه كودكان زمان خود ، علم آموزي را از مكتب خانه آغاز كرد و پس از آن ، قدم به حوزه علميه نهاد . او براي تكميل تحصيلات خود ، به نجف اشرف مهاجرت كرد و درس هاي اساتيد بزرگواري چون شيخ مشكور حولاوي ، شيخ عيسي زاهد و صاحب جواهر حاضر شد .

شيخ العرافين ، پس از نيل به درجه اجتهاد ، به تهران بازگشت و رياست و صدرات حوزه علميه تهران را عهده دار شد . او را – علاوه براين كه شخصيتي مورد اعتماد و پذيرش همگان بود – عالمي فقيه ، اصولي اي ژرف انديش ، رجالي متبحر ، اديبي كامل و متخصص در بسياري از علوم و فنون دانسته اند.

وي در سال 1280ق ، به همراه خانواده اش ، تهران را به مقصد كربلاي معلا ترك كرد و در حاير حسيني مقيم شد . در پي حضورش در عتبات ، آبادي مشاهد ائمه اطهار (ع) مدفون در كربلا ، كاظمين و سامرا را بر عهده گرفته ، ضمن توسعه حرم امام حسين (ع) گنبد آن را با طلا آراست .

شيخ عبدالحسين تهراني ، صاحب گنجينه اي از نسخ خطي بود كه برخي از آنها در معرض تلف قرار گرفته و از بين رفت . از ديگر اقدامات او مي توان از احداث مدرسه اي در غرب حرم حسيني نام برد كه به نام وي پا برجا بوده است .

از وي چندين اثر از جمله : كتابي در طبقات روات ، رساله عمليه ، ترجمه نجات العباد و تعليقات رسائل و كتبي در رجال بر جاي مانده است .

آن عالم فرزانه در 22 ماه رمضان 1286 ق‌ ، در كاظمين رحلت نمود و جنازه اش به كربلا انتقال يافته ، در جوار سيدالشهداء (ع) مدفون گرديد .

2-     حكيم ملا هادي سبزواري (ره)

هادي بن مهدي سبزواري ، نامدارترين و بزرگترين فيلسوف سده 13 هجري است كه بيش از همه متفكران و فيلسوفان و عارفان اين دوره ، زبانزد خاص و عام گشته است .

اين فيلسوف بزرگ در سال 1212 ق ، از مادر زاد و در سال 1288 ق ، در همان جا وفات يافت و ميرزا يوسف آشتياني ، مستوفي الممالك (م 1303 ق) پس از درگذشت اين فيلسوف بزرگوار ، ساختمان آبرومندي بر روي قبر او بنا نهاد و صحن بزرگي مشتمل بر حجره هاي متعدد – كه اكنون بصورت مخروبه اي در آمده است – بر بناي مقبره افزود .

از استادان بنام سبزواري ، ملا اسماعيل اصفهاني درب كوشكي (م1271ق) و آخوند ملا علي نوري (م1278ق) معروفند .

از زندگاني ملا هادي سبزواري تا دوران 20 سالگي ، اطلاعي در دست نيست ؛‌ اما مي دانيم كه در سال 1232ق به قصد زيارت خانه خدا از سبزوار به بيرون آمد و براي ديدن حوزه هاي اصفهان به اين شهر سفر كرد .او مدتي در حلقه درس شيخ محمد تقي اصفهاني تهراني ، معروف به « رئيس اصوليان » - كه صاحب حاشيه بر معالم الاصول است – حاضر شد و از محضر اين دانشمندان اصولي استفاده كرد .

در همين ايام ، قضا را روزي در مسجدي مي گذشته ، گروهي از طالبان علم را مي بيند كه سرگرم استفاده از استاد خود هستند ؛ او نيز بدان حلقه كشيده مي شود . حسن بيان و زبان آوري آن مدرس ، يعني همان ملا اسماعيل چنان مجذوبش مي كند كه دامن اختيار از دستش مي رود ، و به قول خود او : تكليف شرعي خود را در اين مي بيند كه بدين جلسه درس حاضر شود . از اين رو ، حاجي هرچه پول و اساس همراه داشته تا خرج راه كعبه كند ، خرج راه علم و كسب دانش مي كند و مدت شش سال تمام دست از طلب بر نمي دارد و چهار سال ديگر نيز همراه با استادش درب كوشكي به حلقه درس آخوند نوري حاضر مي شود تا بدين طريق در حكمت به كمال ورزيدگي و مهارت مي رسد .

در سال 1244ق ، - كه آخوند ملا اسماعيل بطرف تهران حركت مي كند – حاجي نيز عازم خراسان شده و در آنجا مدت 10 سال در مدرسه حاجي حسن ، علوم معقول و منقول تدريس مي كند و شاگردان بر جسته اي پيدا مي نمايد كه در مقام اجتهاد و تحقيق از بزرگان روزگار بودند.

حاجي – به عللي كه نمي دانيم – در سال 1255 ق، به زادگاه خويش ، سبزوار بازگشت و تا آخر عمر به تدريس ومطالعه وتحقيق اشتغال داشت و عمر خويش را يكسره وقف تدريس و عبادت كرد .

حكيم سبزواري پس از مراجعت از سفر حج  به سبب نا امني راه و به مناسبت در گذشتد محمد شاه قاجار ، مدتي نيز در كرمان توقف كرد . در اين مدت نيز همواره نيز مشغول رباضت و مجاهدت در طريق تصفيه نفس بود.

خواص و ارباب حال و ذوق ، نوادر و نكته هاي شگفتي از سر گذشت هاي او نقل ميكنند . از جمله اين كه در مقام القاي مسا‍ئل توحيد و بيان معارف الهي، شور وحال و جذبه مخصوصي به او دست مي داد . برخي از اين احوال در آثار فلسفي و عرفاني او نيز به چشم مي خورد كه مؤيد اين معناست.

آخوند ملا حسينقلي همداني آوازعحكيم بزرگوار حاج ملا هادي سبزواري را شنيد و به سبزوار رفت و در محضر او ، درس هاي عملي و نظري را فراگرفت و از حكمت ، عرفان و سيرت پاك و وارستگي او بهره ها برد .

شهيد مطهري (ره ) در اين باره مي گويد :

بزرگترين حسينه حكيم سبزواري ، مرحوم حكيم رباني ، عالم كامل الهي ، فقيه نامدار ف آخوند ملا حسينقلي همداني در جزيني (ره) است . اين مرد بزگوار – كه فرزند يك چوپان پاك سرشت بود و براي ادامه تحصيل از همدان به تهران آمد -  هيبت و شهرت و جاذبه معنوي حكيم سبزواري او را به سبزوار كشايند . مدتي كه تاريخ و مقدارش را فعلاً نمي دانم – در حوزه آن حكيم شركت كرد ... اگر همه شاگردان حوزه حكيم سبزواري به حضور او افتخار مي كنند ، حوزه حكيم به حضور چنين مردي مفتخر است . 
+ نوشته شده در  ;ساعت 10:39;  توسط ایلیا موسوی;  | 

بسمه تعالي

در پي پيشنهاد و در خواست عزيزان بخاطر نوشتن مطالب بيشتر از عرفا (مخصوصاً آيت الله قاضي (ره) ) ما را بر آن داشت تا از زندگينامه اولياء و عرفاي حق شروع كنيم و در ادامه مسير اگر مهلت و توفيقي حاصل شود بقيه عرفا را تا آنجايي كه ما شناخت داريم و كتب مختلفي كه در اختيار داريم يكي پس از ديگري معرفي نماييم ، البته سايتهاي زيادي هست كه در اين زمينه زحمات ارزنده اي داشته اند : از جمله سايت صالحين ( كه در لينك اين وب نيز تحت عنوان « با صالحين شيعه بيشتر آشنا شويم ... » وجود دارد .) ديگري سايت شهيد آويني مي باشد كه آن هم در اين زمينه مطالب مهمي دارد ... البته بايد متذكر شد كه اكثر مطالب اين دو سايت مشترك مي باشد و به ندرت مي توان اختلافي در بين مطالب اين دو سايت مشاهده نمود ، ولي تا آنجايي كه بتوانيم ما سعي در اين خواهيم داشت كه از كتب هاي متفاوت ؛ مطالب جديدتري داشته باشيم ولي تنها مشخصه اي كه وجود دارد اين است كه مطالبي از قبيل زندگينامه ، تحصيلات ، شاگردان و مسائلي از اين قبيل شايد باهم يا تفاوتي نداشته باشند يا با اندكي اختلاف درج شوند ...

در ابتدا از آخوند ملا حسينقلي همداني (قدس سره) آغاز مي كنيم كه در سايتهاي مذكور از اين بزرگوار مطلبي نوشته نشده است و در ضمن منابع نيز معرفي خواهند شد ولي ما تا آنجايي كه از در توانمان باشد ، داخل متون در مورد بعضي از كلمات و يا نامها و علت نامگذاري آن كه خلاصه در كتب منبع وجود ندارد اضافه خواهيم كرد ...

+ نوشته شده در  ;ساعت 10:34;  توسط ایلیا موسوی;  | 

هو الحاسب

در مجلس اول ملاقات مرحوم علامه طباطبائي با استاد اخلاق خود ، مرحوم آقا سيد علي قاضي مرحوم قاضي به ايشان فرمود :

« فرزندم ! اگر دنيا مي خواهي نماز شب بخوان اگر آخرت هم مي خواهي نماز شب بخوان . در روايت هم آمده است : « هر كس نماز شب بخواند و در روز بگويد كه گرسنه هستم يا غذا و روزي ندارم او را تكذيب كنيد ».

پاي صحبت يك آشنايي بودم كه اهل سير و سلوك بود و مي گفت : چرا در آيينه به خود نگاه نمي كنيم و خود را نمي بينيم ؟ كي خود را آنطور كه هستيم خواهيم ديد ؟! مگر ما براي بازي كردن و خورد و خواب آفريده شده ايم ؟! چرا از خود نمي پرسيم كه(آيه56سوره ذاريات) « وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ » (جن و انس را جز براي پرستش خود نيافريده ام.)براي ما انسانهاست كه نازل شده ؟ چرا خدا را فراموش كرده ايم ؟ چرا قرآن را فراموش كرده ايم ؟ چرا دوستي با اهل بيت و عترت و قرآن را فراموش كرده ايم ؟ بدتر از همه ؛ چرا خود را فراموش كرده ايم ؟ چون منشاء همه بدبختي ها ، از « غفلت » است . به نظر من واقعاً شرم آور است كه تصور كنيم زنده ايم و تصور كنيم كه معتقديم در صورتي اين سئوالات را هنوز پاسخي نگفته ايم ...

چرا با قرآن انس نمي گيريم ؟ چه دوستي بهتر از قرآن ؟! در قرآن مگر نخوانده ايم كه در قيامت همه موجودات اعم از  جاندار و بي جان همه به سخن در خواهند آمد و شهادت خواهند داد؟! مگر مي توان قرآن را قبول داشت و قسمتي از آن را ردّ كرد ؟ اصلاً ، مگر مي توان گفت كه خدا را قبول دارم ، ولي نسبت به قرآن او بي تفاوت ... ؟!

اگر معتقديم ؛ بايد بگويم كه يك راه ميان بر بلدم و آن دوستي واقعي با قرآن است ... چگونه ؟

ايشان مي گفت : همانگونه كه با انسانها دوستي داريم ، بياييم با قرآن نيز همانگونه دوستي برقرار كنيم يعني بياييم با قرآن صحبت كنيم با قرآن بنشينيم با قرآن احوال پرسي كنيم ... قبل از اينكه باز كنيم و صفحات آن را ورق بزنيم و بخوانيم با قرآن صحبت بكنيم ، حرف بزنيم ، درد دل كنيم ... آخر ، خدا را ! بايد بدانيم كه قرآن چقدر مهجور مانده است ؟ به نظر من كاملاً احمقانه است ما به شهادت موجودات بي جان در آخرت معتقد باشيم و تصور كنيم كه آنها داراي « روح » هستند (كه البته داراي روح هم هستند) ولي به اينكه قرآن داراي « روح » هست يا نه ، معتقد نباشيم ... هزاران اما و هزاران پرسش بي پاسخ در درون خود داريم كه جواب آن خيلي ساده تر و روشن تر از آن است كه تصور مي كنيم ... يك پيشنهاد دارم بيايم با قرآن همانگونه كه گفتم دوستي كنيم و بعد آن را بخوانيم ، اگر ديديم كه موثر واقع شد و اگر ديديم اين كار عملي شد و قرآن نيز پاسخمان داد ؛ آن وقت بقيه حرفها و راهها خود خواهد آمد طبق آيه 69 سوره عنكبوت (وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ  سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ ) يعني « كساني را كه در راه ما مجاهدت كنند، به راههاي خويش هدايتشان ميكنيم، و خدا با نيكوكاران است ... » من از خيليها شنيدم و در خيلي از اين كتابها از علما خوانده ام كه گفته اند : « رفتيم پيش آيت ا... بهجت (حفظه الله) و از ايشان دستورالعمل خواستيم ولي ايشان ، هيچ دستورالعملي ندادند ... » از خدمت تمامي ايشان اگر جسارت نباشد ، سئوال مي كنم كه « آقاي بهجت حفظه الله ؛ دستورالعمل ندادند يا ما مرد عمل نبوديم ؟! خوب ، من ديده ام و شنيده ام كه ايشان صراحتاً‌ فرموده اند : « ترك معصيت ، عمل به واجبات و معلومات و احتياط در آنچه نمي دانيم و و و ... » بياييم از خود بپرسيم و به خود بگوييم كه ايشان دستورالعمل داده اند و ما مرد ره نبوده ايم ، چرا در اين امر ساده پاي يك معصيت ديگر را به ميان مي كشيم مگر براي تقرّب و سلوك الي الله راه بهتر از اين هم وجود دارد مگر دنبال چه چيز مهم ديگري غير از اين هستيم ... ؟!

من از عرفا كسي را سراغ ندارم كه اين دستورات را رعايت نكرده و به جايي اصطلاحاً رسيده باشند ، شما اگر كسي را سراغ داريد به من هم بگوييد ... »

(در خصوص نوشته هاي اين متن هر گونه سئوالي اگر بود در قسمت نظرات مطرح شود ، من با ايشان در ميان مي گذارم و اگر پاسخي دادند هر طور كه عزيزان مايل بودند ، آنگونه نيز پاسخ سئوالات را به شما مي رسانم  ...)      

در پناه الطاف حضرت حق

موفق باشيد و كامروا

+ نوشته شده در  ;ساعت 17:19;  توسط ایلیا موسوی;  | 

1 مرحوم قطب الدّين راوندى روايت كرده است :
روزى از امام جعفر صادق (ع)سؤ ال كردند: روزگار خود را چگونه سپرى مى فرمائى ؟
حضرت در جواب فرمود: عمر خويش را بر چهار پايه و ركن اساسى سپرى مى نمايم :
مى دانم آنچه كه روزى براى من مقدّر شده است ، به من خواهد رسيد و نصيب ديگرى نمى گردد.
مى دانم داراى وظائف و مسئوليّت هائى هستم ، كه غير از خودم كسى توان انجام آن ها را ندارد.
مى دانم مرا مرگ در مى يابد و ناگهان بدون خبر قبلى مرا مى ربايد؛ پس بايد هر لحظه آماده مرگ باشم .
و مى دانم خداى متعال بر تمام امور و حالات من آگاه و شاهد است و بايد مواظب اعمال و حركات خود باشم .

2 در روايات متعدّدى وارد شده است :
هرگاه كه امام جعفر صادق (ع)در باغستان و مزرعه ، بيل در دست داشته و مشغول كشاورزى و كارگرى مى بود؛ و اصحاب و دوستان ، حضرت را با آن حالت مشاهده مى كردند، عرضه مى داشتند: ياابن رسول اللّه ! چرا در اين موقعيت خود را به زحمت انداخته ايد؟!
اجازه فرمائيد تا ما كمك كنيم و شما استراحت نمائيد؟
حضرت در جواب مى فرمود: مرا به حال خود وا گذاريد، من علاقه مندم كه خداوند مرا در حالتى مشاهده نمايد كه با دست خود زحمت مى كشم و كار مى كنم و جسم خود را براى بدست آوردن روزى حلال به زحمت و مشقّت انداخته ام .
3 بعضى از بزرگان همانند مرحوم إ ربلى حكايت كرده اند:
روزى مگسى بر صورت منصور دوانيقى نشست و منصور با دست خود آن را دور ساخت ، مگس بار ديگر برگشت و بر همان جاى اوّل نشست و باز منصور آن را دور كرد.
و اين كار چند مرتبه تكرار شد تا آن كه منصور به خشم آمد، در همان حال ، امام جعفر صادق (ع)وارد شد.
منصور گفت : ياابن رسول اللّه ! خداوند متعال براى چه مگس را آفريده است ؟
حضرت در پاسخ فرمود: براى آن كه به وسيله آن ، جبّاران را ذليل و متواضع گرداند.
4 مرحوم نراقى در كتاب ارزشمند خود آورده است :
شخصى نزد امام جعفر صادق (ع)حضور يافت ؛ و عرضه داشت : ياابن رسول اللّه ! پدرم پير و ضعيف گشته است به طورى كه همانند بچّه كوچك بايد در خدمت او باشم ؛ و نيز او را براى قضاء حاجت بغل مى كنم .
حضرت فرمود: چنانچه توان داشته باشى بايد اين كار را ادامه دهى ؛ و نيز بايد با كمال ملاطفت و مهربانى برايش لقمه بگيرى و دهانش بگذارى .
و انجام اين امور فرداى قيامت ، راه ورود به بهشت را برايت آسان مى گرداند.
5 صفوان جمّال حكاين كند:
روزى در خدمت آن حضرت بودم ، كه فرمود: اى صفوان ! آيا تعداد سفيران و پيامبرانى را كه خداوند متعال براى هدايت بندگان ؛ مبعوث گردانيده است ، مى دانى ؟
عرض كردم : خير، نمى دانم .
امام صادق (ع)فرمود: خداوند يك صد و بيست و چهار هزار پيغمبر بر انگيخت و به همان تعداد نيز وصىّ و جانشين منصوب و معرّفى كرده ، كه تمامى آن ها اهل صدق حديث و اداى امانت و زاهد در امور دنيا بوده اند.
سپس حضرت در ادامه فرمايش خود افزود: خداوند متعال پيغمبرى بهتر و با فضيلت تر از حضرت محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله نفرستاد.
و نيز جانشينى بهتر و با فضيلت تر از جانشين آن بزرگوار يعنى ؛ حضرت اميرالمؤ منين امام علىّ بن ابى طالب (ع)معرّفى نكرده است .

پنج حديث آموزنده و گهربار از امام صادق(ع) :

قالَ الا مامُ جَعْفَرُ بنُ محمّد الصّادقُ (ع):
1 حَديثي حَديثُ اءبى ، وَ حَديثُ اءبى حَديثُ جَدى ، وَ حَديثُ جَدّى حَديثُ الْحُسَيْنِ، وَ حَديثُ الْحُسَيْنِ حَديثُ الْحَسَنِ، وَ حَديثُ الْحَسَنِ حَديثُ اءميرِالْمُؤْمِنينَ، وَ حَديثُ اءميرَالْمُؤْمِنينَ حَديثُ رَسُولِ اللّهِ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، وَ حَديثُ رَسُولِ اللّهِ قَوْلُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.
ترجمه :
فرمود: سخن و حديث من همانند سخن پدرم مى باشد، و سخن پدرم همچون سخن جدّم ، و سخن جدّم نيز مانند سخن حسين و نيز سخن او با سخن حسن يكى است و سخن حسن همانند سخن اميرالمؤ منين علىّ و كلام او از كلام رسول خدا مى باشد، كه سخن رسول اللّه به نقل از سخن خداوند متعال خواهد بود.

2 قالَ (ع): مَنْ حَفِظَ مِنْ شيعَتِنا اءرْبَعينَ حَديثا بَعَثَهُ اللّهُ يَوْمَ الْقيامَةِ عالِما فَقيها وَلَمْ يُعَذِّبْهُ.
ترجمه :
فرمود: هركس از شيعيان ما چهل حديث را حفظ كند و به آن ها عمل نمايد ، خداوند او را دانشمندى فقيه در قيامت محشور مى گرداند و عذاب نمى شود.

3 قالَ (ع): قَضاءُ حاجَةِالْمُؤْمِنِ اءفْضَلُ مِنْ اءلْفِ حَجَّةٍ مُتَقَبَّلةٍ بِمَناسِكِها، وَ عِتْقِ اءلْفِ رَقَبَةٍ لِوَجْهِ اللّهِ، وَ حِمْلانِ اءلْفِ فَرَسٍ فى سَبيلِ اللّهِ بِسَرْجِها وَ لَحْمِها.
ترجمه :
فرمود: برآوردن حوائج و نيازمندى هاى مؤ من از هزار حجّ مقبول و آزادى هزار بنده و فرستادن هزار اسب مجهّز در راه خدا، بالاتر و والاتر است .

4 قالَ (ع): اءَوَّلُ ما يُحاسَبُ بِهِ الْعَبْدُالصَّلاةُ، فَإ نْ قُبِلَتْ قُبِلَ سائِرُ عَمَلِهِ، وَ إ ذا رُدَّتْ، رُدَّ عَلَيْهِ سائِرُ عَمَلِهِ.
ترجمه :
فرمود: اوّلين محاسبه انسان در پيشگاه خداوند پيرامون نماز است ، پس اگر نمازش ‍ قبول شود بقيه عبادات و اعمالش نيز پذيرفته مى گردد وگرنه مردود خواهد شد.

5 قالَ (ع): إ ذا فَشَتْ اءرْبَعَةٌ ظَهَرَتْ اءرْبَعَةٌ: إ ذا فَشا الزِّنا كَثُرَتِ الزَّلازِلُ، وَ إ ذا اُمْسِكَتِ الزَّكاةُ هَلَكَتِ الْماشِيَةُ، وَ إ ذا جارَ الْحُكّامُ فِى الْقَضاءِ اُمْسِكَ الْمَطَرُ مِنَ السَّماءِ، وَ إ ذا ظَفَرَتِ الذِّمَةُ نُصِرُ الْمُشْرِكُونَ عَلَى الْمُسْلِمينَ.
ترجمه :
فرمود: هنگامى كه چهار چيز در جامعه شايع و رايج گردد چهار نوع بلا و گرفتارى پديد آيد:
چنانچه زنا رايج گردد زلزله و مرگ ناگهانى فراوان شود.
چنانچه زكات و خمسِ اموال پرداخت نشود حيوانات اهلى نابود شود.
اگر حاكمان جامعه و قُضات ستم و بى عدالتى نمايند باران رحمت خداوند نمى بارد.
و اگر اهل ذمّه تقويت شوند مشركين بر مسلمين پيروز آيند.

+ نوشته شده در  ;ساعت 17:20;  توسط ایلیا موسوی;  | 

ويژگيهاى زندگى امام صادق (ع (

جعفر بن محمد، امام صادق (ع) در ميان برادرانش جانشين و وصىّ پدرش ‍ بود و بعد از پدر، عهده دار مقام امامت گرديد. او از نظر فضايل ، برترين آنان بود و در مقام و منزلت در نزد شيعه و سنّى از همه برادرانش ، برتر و بلندمقام تر و نامدارتر بود. و به قدرى از علوم او نقل كرده اند كه در همه جا پخش شده و از مسافر و غير مسافر از گفتار آن حضرت بهره مند مى شدند و آن اندازه كه علما و دانشمندان از او نقل حديث كرده اند، از هيچكس از افراد خاندان آن حضرت ، آن اندازه نقل نكرده اند و راويان و اهل آثار، به قدرى كه از او بهره مند شده اند از ديگران بهره مند نشده اند، چرا كه دانشمندان حديث شناسى كه نام راويان مورد اطمينان از علوم آن حضرت را برشمرده اند - با همه اختلاف در عقيده و گفتار – به « چهار هزار نفر» مى رسد و دلايل صدق امامت امام صادق (ع) آنچنان آشكار است كه قلبها را حيران كرده و زبان دشمن را از اشكال تراشى و خرده گيرى لال نموده است . امام صادق (ع) به سال 83 هجرت (17 ربيع الاوّل ) در مدينه چشم به جهان گشود و در (25) ماه شوّال ، سال 148 هجرى در سن 56 سالگى به شهادت رسيد.

قبر شريفش در قبرستان بقيع (واقع در مدينه ) در كنار قبر پدر و جدّ و عمويش امام حسن مجتبى (ع) مى باشد . مادرش «اُمّ فَروه» نام داشت كه دختر قاسم بن محمّد بن ابوبكر است .

آن حضرت 34 سال امامت كرد، پدرش امام باقر (ع) او را وصىّ خود قرار داد و به طور آشكار، به امامت او تصريح كرد.

دلايل امامت امام صادق (ع (

1- «‌‌ ابوالصَّباح كنانى » مى گويد : روزى امام باقر (ع) به پسرش امام صادق (ع) نگاه كرد و فرمود: آيا اين شخص را مى نگريد؟ اين شخص از كسانى است كه خداوند در شاءن آنان فرموده است :

)وَنُرِيدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الاَْرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ  .(
«‌ اراده ما بر اين قرار گرفته كه به مستضعفين نعمت بخشيم و آنان را پيشوايان و وارثين روى زمين قرار دهيم ».
2- «‌ جابر بن يزيد جُعْفى » مى گويد: از امام باقر (ع) درباره امام صادق )ع) سؤ ال شد، فرمود: «‌ سوگند به خدا او قيام كننده آل محمّد (ص) است ».

3- «‌ على بن حكم » از طاهر (يكى از ياران امام باقر) نقل مى كند كه گفت :من در حضور امام باقر (ع) بودم ، جعفر (امام صادق ) به پيش آمد، امام باقر (ع) فرمود: «‌ هذا خَيْرُ الْبَرِيَّة ؛ اين شخص (از) برترين آفريدگان است. 4- در«‌ حديث لَوْح » (كه قبلاً در شرح حال امام سجّاد و امام باقر (ع ) ذكر شد كه از طرف خداوند به پيامبر (ص) رسيده و توسّط جابر بن عبداللّه انصارى به امام باقر (ع) نقل يافته ) تصريح به امامت امام صادق (ع) بعد از پدرش ،شده است .

5- و همچنين دلايل عقلى (كه قبلاً ذكر شد) بيانگر صدق امامت آن حضرت است ؛ زيرا به حكم عقل ، امام بايد برترين فرد امّت باشد و امام صادق (ع)برترين فرد بود؛ چون برترى او درعلم و زهد و عمل ، بر همه مردم و بر برادران و پسرعموهايش آشكار بود.

و نيز به حكم عقل ، امامت براى كسى كه داراى مقام عصمت ، همچون عصمت پيامبران نيست ، باطل و بى اساس است و همچنين كسى كه در علم و دانش ، كامل نيست شايستگى مقام امامت را ندارد.

و پرواضح بود كه مدّعيان امامت در عصر آن حضرت ، نه داراى مقام عصمت بودند و نه به كمال علم در جهت دين رسيده بودند و همين مطلب دليل انحصار امامت به وجود امام صادق (ع) مى باشد؛ زيرا در هر زمانى به وجود امام معصوم (رهبرى كه گناه و اشتباه نكند) نياز است ، طبق آنچه كه قبلاً ذكر شد.

6- و نيز معجزاتى كه مطابق نقل راويان به وسيله امام صادق (ع) بروز كرده ، بيانگر صدق امامت او و حقّانيت اوست و حاكى از بطلان ادّعاى ديگر مدّعيان امامت مى باشد.

به عنوان نمونه

« ابوبصير» مى گويد: « به مدينه رفتم و با كنيزك خود همبستر شدم ، سپس از خانه بيرون آمدم كه به حمّام (براى غسل جنابت ) بروم ، عدّه اى از دوستان را ديدم كه به ديدار امام صادق (ع) مى روند، ترسيدم كه آنان از من پيشى گيرند و من توفيق ديدار آن حضرت را نداشته باشم لذا با آنان (در حال جنابت ) به راه افتادم تا به محضر امام صادق (ع) رسيديم ، وقتى در برابرش قرار گرفتم ، نگاهى به من كرد و فرمود:

« اى ابابصير! آيا نمى دانى كه براى شخص جنب روا نيست به خانه هاى پيامبران يا به خانه هاى فرزندان پيامبران بروند؟! »

شرمگين شدم و عرض كردم . « اى فرزند رسول خدا (ص) جمعى از دوستان به محضر شما مى آمدند آنان را ملاقات كردم ديدم اگر با آنان به خدمت شما نيايم ، از ديدار شما محروم خواهم شد و ديگر هرگز چنين كارى نمى كنم ، سپس از محضر آن حضرت بيرون آمدم » .

و روايات بسيارى مانند روايت فوق نقل شده كه بيانگر معجزات و اخبار آن حضرت از غيب است كه ذكر آنها در اينجا به طول مى انجامد و در اينجا به همين مقدار اكتفا مى شود.

فرزندان امام صادق (ع (

امام صادق (ع) داراى ده فرزند بود:

1- اسماعيل 2- عبداللّه3- اُمّ فروه (كه مادرشان فاطمه دختر حسين پسر امام سجّاد (ع) بود.(

4- موسى (ع (5 - اسحاق . 6- محمّد. 7- عباس  8- على

9و10- اسماء و فاطمه - كه از مادران مختلف بودند.

«اسماعيل » بزرگترين فرزند امام صادق (ع)بود و امام صادق (ع) بسيار او را دوست داشت و به او علاقه نشان مى داد.

گروهى از شيعيان ، گمان مى كردند كه امام بعد از حضرت صادق (ع) اسماعيل است ؛ زيرا سنّ او از همه برادرانش بيشتر بود و امام صادق (ع) علاقه خاصى به او داشت و او را بسيار احترام مى كرد.

سرگذشت اسماعيل اوّلين پسر امام صادق (ع)

اسماعيل در زمان حيات امام صادق (ع) در« عُرَيْض »  (درّه اى در يك فرسخى مدينه ) از دنيا رفت ، اصحاب امام او را به مدينه به حضور امام صادق (ع) آوردند و جنازه او در قبرستان بقيع به خاك سپرده شد.

نقل شده است كه امام صادق (ع) در مرگ اسماعيل بسيار ناراحت و اندوهگين شد و دنبال جنازه او با پاى برهنه و بدون « ردا » حركت مى كرد و دستور داد چند بار تابوت او را به زمين گذاردند و سپس بلند كردند و مكرر روپوش او را كنار مى زد و به صورت او نگاه مى كرد و با اين كار مى خواست به گروهى از اصحابش كه به امامت اسماعيل بعد از پدر معتقد بودند، بفهماند كه او مرده است و ديگر شبهه اى در مورد زنده بودن او بجاى نماند.

وقتى كه اسماعيل از دنيا رفت ، آنان كه معتقد به امامت او بعد از پدرش بودند، از اين عقيده دست كشيدند، تعداد اندكى از اصحاب امام صادق (ع) كه نه از اصحاب نزديك و نه از روايت كنندگان از جانب او بودند، بلكه از افراد دور و اطراف بودند، بر عقيده خود به امامت اسماعيل باقى ماندند!

بعد از شهادت امام صادق (ع) گروهى از اصحاب او، به امامت امام موسى بن جعفر (ع ) بعد از پدرش ، اعتقاد داشتند و بر همين عقيده باقى ماندند. ولى افراد ديگر (فرقه اسماعيليه) بر دو گروه تقسيم شدند:

الف : گروهى از عقيده به زنده بودن اسماعيل دست برداشتند و به امامت پسر او « محمّد بن اسماعيل » معتقد شدند، بر اين اساس كه گمان كردند، امامت حق پدر او (اسماعيل ) بود و فرزند اسماعيل سزاوارتر به مقام امامت است تا برادر اسماعيل .

ب : گروه ديگر همچنان معتقدند كه اسماعيل زنده است و امام هفتم مى باشد، اين گروه اكنون بسيار اندكند كه نمى توان كسى را به اين نام ، نشان داد و اين دو گروه را به عنوان « اسماعيليّه » مى نامند، ولى آنچه امروز از فرقه اسماعيليه معروف است ، همان گروه اوّلندكه مى گويند. « امامت بعدازاسماعيل درميان فرزندان او تا روز قيامت ادامه دارد » .

+ نوشته شده در  ;ساعت 23:27;  توسط ایلیا موسوی;  | 

به نام قادر سبحان

بياييم پيوسته « صادق » باشيم .

شهادت جانسوز ششمين اختر تابناك آسمان ولايت و كوكب هدايت را به  كليه عزيزان تسليت مي گويم .

 در تاريخ وفات حضرت صادق (ع)و ذكر سبب وفات

وفـات كـرد حـضـرت صـادق (ع)در مـاه شـوال سـنـه يـك صـد و چـهـل و هـشـت بـه سـبـب انـگور زهرآلود كه منصور به آن حضرت خـورانـيـده بـود. و در وقـت شـهـادت از سـن مـبـاركـش شـصـت و پـنـج سـال گـذشـتـه بـود و در كـتـب مـعـتـبـره مـعـيـن نـكـرده انـد كـه كـدام روز از شوال بوده ، بلى صاحب(جَنّات الخُلُود) كه متتبع ماهرى است بيست و پنجم آن ماه گـفـتـه ، و بـه قـولى دوشـنـبـه نـيـمـه رجـب بـوده و نـقـل شـده از (مشكاة الا نوار)كه داخل شد بر آن حضرت بعض اصحابش در مرض وفاتش ديد آن حضرت را چندان لاغر و باريك شده كه گويا هيچ از آن بزرگوار نمانده جز سر نازنينش پس آن مرد به گريه درآمد. حضرت فرمود: براى چه گريه مى كنى ؟ گـفـت : گـريـه نـكـنم با آنكه شما را به اين حال مى بينم ؟ فرمود: چنين مكن ، همانا مؤ من چـنـان است كه هرچه عارض او شود خير او است و اگر بريده شود اعضاى او براى او خير است و اگر مالك شود مشرق و مغرب را براى او خير است .

ذكـر بـعـضـى از سـتـمها كه از منصور دوانيقى به امام جعفر صادق (ع) رسيد

در روايات معتبره مذكور است كه ابوالعباس سفّاح كـه اول خـلفـاى بـنـى العـبـاس بود كه آن حضرت را از مدينه به عراق طلبيد و بعد از مـشـاهـده معجزات بسيار و علوم بى شمار و مكارم اخلاق و اطوار آن امام عالى مقدار، نتوانست اذيـتـى بـه آن جـنـاب رسـانـد و مـرخص ساخت و آن حضرت به مدينه معاودت فرمود. چون منصور دوانيقى برادر او به خلافت رسيد و بر كثرت شعيان و اتباع آن حضرت مطلع شد بـار ديـگـر آن حـضـرت را بـه عـراق طـلبـيـد و پـنـج مـرتـبـه يـا زيـاده اراده قـتـل آن مـظلوم نمود و هر مرتبه معجزه عظيمى مشاهده نمود و از آن عزيمت برگشت ؛ چنانچه ابـن بـابـويـه و ابـن شـهـر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه روزى ابوجعفر دوانيقى حـضـرت امـام جـعـفـر صـادق (ع)را طـلبـيـد كـه آن حـضـرت را بـه قـتـل آورد و گـفـت كـه شـمشيرى حاضر كردند و نطعى انداختند و ربيع حاجب خود را گفت : چـون او حـاضـر شـد و بـا او مـشـغـول سـخـن شـوم و دسـت بـر دسـت زنـم او را بـه قتل آور. ربيع گفت كه چون حضرت را آوردم و نظر منصور بر او افتاد گفت : مرحبا خوش آمـدى ، اى ابـوعبدا... ! ما شما را براى آن طلبيديم كه قرض ‍ شما را اداء كنيم و حوائج شـما را برآوريم و عذرخواهى بسيار كرد و آن حضرت را روانه نمود و مرا گفت كه بايد بعد از سه روز آن حضرت را روانه مدينه كنى .

چـون ربـيـع بـيـرون آمـد بـه خـدمـت حـضـرت رسـيـد و گـفـت : يـابـن رسـول ا... (ص)! آن شـمـشـيـر و نـطع را كه ديدى براى تو حـاضـر كرده بود چه دعا خواندى كه از شرّ او محفوظ ماندى ؟ فرمود كه اين دعا خواندم و دعـا را تـعـليـم او نمود. و به روايت ديگر ربيع برگشت و به منصور گفت : اى خليفه ! چـه چـيـز خـشـم عـظـيـم تو را به خشنودى مبدل گردانيد؟ منصور گفت : اى ربيع ! چون او داخـل خـانـه مـن شـد اژدهـاى عظيمى ديدم كه به نزديك من آمد و دندان بر من مى خاييد و به زبـان فـصـيـح مى گفت كه اگر اندك آسيبى به امام زمان برسانى گوشتهاى تو را از استخوان ها جدا مى كنم و من از بيم آن چنين كردم .

در زنده كردن آن حضرت گاو مرده را به اذن ا...

در(خرايج) است كه روايت شده از مفضل بن عمر كه گفت : راه مى رفتم با حضرت صـادق (ع)در مـكـه ، يـا گـفـت : در مـنـى ، كـه گـذشـتـيـم بـه زنـى كـه در مـقـابـل او مـاده گاو مرده اى بود و آن زن و بچه هايش مى گريستند، حضرت فرمود: چيست قـصـه شـمـا؟ آن زن گـفـت كـه مـن و كـودكـانـم از ايـن گـاو مـعـاش مـى كـرديـم و الحـال مـرده است و من متحير مانده ام كه چه كنم ، فرمود: دوست مى دارى كه حق تعالى او را زنـده گـردانـد! گـفـت : اى مرد! با ما تمسخر مى كنى ؟ فرمود: چنين نيست من قصد تمسخر نـداشـتـم پـس دعـايى خواند و پاى مبارك خود را به گاو زد به او پس آن گاو مرده زنده شد برخاست به شتاب ! آن زن گفت : به پرودگار كعبه اين عيسى است ! حضرت خود را در ميان مردم داخل كرد كه شناخته نشود.

+ نوشته شده در  ;ساعت 18:50;  توسط ایلیا موسوی;  | 

خدايا درود فرست بر محمد و آل محمد و بشنو دعايم را هنگامى كه تو را خوانم وبشنو صدايم را هر گاه تو را صدا زنم و رو به من كن هرگاه با تو راز گويم ...

خدايا پناه برم به تو از خشمت و فرو ريختن عذابت خدايا اگر من شايستگى رحمت تو را ندارم ولى تو شايسته آنى كه از زياده بخششت به من احسان كنى ...

خدايا اگر بگذرى پس كيست كه از تو بدين كار سزاوارتر باشد و اگر مرگم نزديك شده و عملم مرا به تونزديك نكرده من به ناچار قرار مى دهم اقرار به گناه را وسيله خويش به درگاهت خدايا من بر خويشتن ستم كردم در آن توجهى كه بدان كردم پس واى بر او اگر نيامرزيش ...

خدايا سرپرستى كن كار مرا چنانچه تو شايسته آنى و توجه كن بر من به فضل خويش ...

خدايا مرا در آنروزى كه ميان بندگانت داورى كنى به ديدارت مسرور ساز خدايا عذرخواهى من به درگاهت عذرخواهى كسى است كه بى نياز نشده از پذيرفتن عذرش پس عذر مرا بپذير اى بزرگوارترين كسى كه گنهكاران به درگاهش معذرت خواهى كنند ...

 خدايا اگر خوارى مرا خواسته بودى راهنمائيم نمى كردى و اگر رسوائيم را مى خواستى تندرستيم نمى دادى ...

خدايا اگر مرا به جنايتم ماخوذ دارى من هم تو را به عفوت بگيرم و اگر به گناهم بگيرى من هم تو را به آمرزشت بگيرم و اگر به دوزخم ببرى بدوزخيان اعلام مى كنم كه من تو را دوست دارم  ...

خدايا اگر عمل من در جنب اطاعت تو كوچك است ولى آرزويم در كنار اميد تو بزرگ است ...

خدايا من بنده اى هستم كه مى خواهم ازآلودگى آنچه بدان با تو روبرو شدم از بى حيايى خودم در پيش روى تو خود را پاك سازم و از تو گذشت مى خواهم ...

خدايا من آن نيرويى كه بتوانم بوسيله آن خود رااز نافرمانيت منتقل سازم ندارم مگر در آن وقت كه تو براى دوستيت بيدارم كنى و آن طور كه خواهى باشم ...

خدايا به من بنگر نگريستن كسى كه او را خوانده اى و او پاسخت داده و به يارى خويش به كارش واداشته اى و فرمانبريت كرده اى نزديكى كه دور نگردى ...

خدايا دلى به من بده كه اشتياقش به تو موجب نزديكيش به تو گردد و زبانى كه صدق گفتارش بسوى تو بالا آيد و نظر حقيقت بينى كه همان حقيقتش او را به تو نزديك گرداندخدايا كسى كه بوسيله تو شناخته شد گمنام نيست و كسى كه به تو پناهنده شد خوار نيست و كسى كه تو بسويش رو كنى بنده ديگرى نخواهد بود خدايا براستى هركس به تو راه جويد راهش روشن است و هر كه به تو پناه جويد پناه دارد و من اى خدا به تو پناه آورده ام پس گمانى را كه به رحمتت دارم نوميد مكن و از مهر خويش منعم مكن ...

خدايا جاى مرا در ميان دوستدارانت جاى آن دسته از ايشان قرار ده كه اميد افزايش دوستيت را دارند خدايا در دلم انداز شيدايى و شيفتگى ذكر خود را پياپى و همتم را در نشاط فيروز شدن اسمائت و محل قدست قرار ده ...

خدايا بريدن كاملى از خلق بسوى خود به من عنايت كن و ديده هاى دلمان را به نور توجهشان به سوى خود روشن گردان تا ديده هاى دل پرده هاى نور را پاره كند و به مخزن اصلى بزرگى و عظمت برسد و ارواح ما آويخته به عزت مقدست گردد ...

خدايا قرارم ده ازكسانى كه او را خواندى و پاسخت داد و در معرض توجه قرارش دادى و او در برابر جلال تو مدهوش گشت واز اين رو در پنهانى با او به راز گويى پرداختى ولى او آشكارا برايت كار كرد خدايا به خوش بينى من نااميدى را مسلط مكن و اميد مرا كه به كرم نيكويت دارم قطع مكن خدايا اگر خطاهايم مرا از نظرت انداخته پس بدان اعتماد خوبى كه به تو دارم از من درگذر خدايا اگرگناهانم بواسطه بزرگواريهاى لطفت مرا بى مقدار ساخته ولى در عوض يقين به بزرگ توجه تو مرا هشيار كرده خدايا اگر بى خبرى از آماده شدن براى ديدارت مرا به خواب فرو برده ولى در عوض معرفت به بزرگ نعمتهايت مرا بيدار كرده خدايا اگر بزرگ كيفرت مرا به دوزخ مى خواند ولى در مقابل پاداش فراوانت مرابه بهشت دعوت مى كند ...

خدايا پس از تو خواهم و بسوى تو زارى كنم و بگرايم و از توخواهم كه درود فرستى بر محمد و آل محمد و مرا از كسانى قرارم دهى كه پيوسته به ياد تواند و پيمانت را نمى شكنند و از شكر تو غافل نشوند و دستور تو را سبك نشمارند خدايا برسان مرا به نور درخشان عزتت تا عارف به ذاتت باشم و از غير تو روگردان باشم و از تو ترسان و نگران باشم اى صاحب جلالت و بزرگوارى و درود خدا برمحمد پيامبرش و بر آل پاكش باد و سلام بسيار بر ايشان باد ...

 

+ نوشته شده در  ;ساعت 14:42;  توسط ایلیا موسوی;  | 

انسان اسير دو  « من »

من نمي دانم كدامين زين دو « من » ، آن يكي آزاده ، اين يك بار تن ، آن يكي وارسته از قيدِ تن است ، اين يكي پر بستة صيدِ تن است . آن يكي مي سوزد اما سازگار ، اين يكي مي بالد اما خواستار ، آن يكي مي جوشد اما لب خموش ، اين يكي خواهنده اي در جنب وجوش ، آن يكي همرازِ با خود آشناست ، اين يكي بيگانه اي از خود جداست ، آن يكي آزاده گردي چون نسيم ، اين يكي فرسوده اي در بندِ سيم ، آن يكي هر صبح ، چون باد بهار ، مي وزد در باغ سبز روزگار ، مي شود جان ، مي پرد از شاخ تن ، در ديار آسمانها چون عقاب ، در شكوه تيره شبها چون شهاب ، شبنم « پاكي » است در دامان برگ ، عُمر مي بازد به شور و شوق مرگ ، سرو آزاد است در دشت چمن ، بي نيازي ، سبز جانش پيرهن . اين يكي بازيگري نقش آفرين ، زيركي مكر و حيل در آستين ،مي گشايد چشم باور، بامداد مي دهد پندار دوشيـن را به باد ، مي كشد تن را به كام پيرهن ، مي نهد بر دوش انباني زِ فنّ ، عمر را اينك حساب ديگري است ، فرد نام آور كجا ؟ نان آوري است ! ، راست بالا ،كج گمان ، گردن فراز ، مي كند پيشينه ديرينه ساز ، مي زند در كوچه هاي عمر گام ، دانه اش در كيسه و در دست ، دام ، گونة مردم ، ره نامردمان ، همره ياران و يار ناكسان ! ، من كنون آميزه اي زين دو « منم » ، چون كنم با اين و با آن چون كنم ؟!

+ نوشته شده در  ;ساعت 14:0;  توسط ایلیا موسوی;  | 

ا خدا را طلب کنید ؛

 همچون عاشقي كه معشوق را مي خواهد

          همانند فقيري كه نيازمند طلاست ،

                يا غريقي كه يك نفس را مي طلبد .

ذ خدايا !

          آرامشي به من عطا كن

         تا بپذيرم آنچه را نمي توانم تغيير دهم ،

         شجاعتي به من ده تا چيزي را كه مي توانم ،

        تغيير دهم و عقلي كه تفاوت ميان اين دو را تشخيص دهم .

گ خدايا !

      با من بمان كه ظلمت شب از راه مي رسد ،

     وقتي كه هيچ ياوري نيست و آسايش گريخته است ،

    خدايا ! اي ياور بي كسان با من بمان !

    در هر لحظه به حضور(تو) نيازمندم ! 

ك خدايا !

    درياي بي كران است و زورق من كوچك

 به تو توكل مي كنم كه همه كس را حمايت مي كني . 

+ نوشته شده در  ;ساعت 22:6;  توسط ایلیا موسوی;  | 

دیروز تو گذشت ،

ديشب تو گذشت ،

امروز تو گذشت ،

آيا در ميان اين همه گذشت ،

                تو هم مي گذري ؟!

+ نوشته شده در  ;ساعت 21:36;  توسط ایلیا موسوی;  | 

زمان

      بس کند می گذرد برای آنانکه در انتظارند ،

      بس تند مي گذرد براي آنانكه مي ترسند ،

      بس طولاني است براي آنانكه در اندوهند ،

      و بس كوتاه براي آنانكه سرخوش اند ،

      اما ابري است براي آنانكه عاشق اند .    

+ نوشته شده در  ;ساعت 21:28;  توسط ایلیا موسوی;  | 

آیا می دانی مومن کیست ؟

۱- هنگام تسلط و توانائی گذشت می کند.

۲- رفتارش ملایم است .

۳- شیوه زندگی (و راه رفتنش) آمیخته با فروتنی است .

۴- حاضر است خود را به زحمت بیندازد تا دیگران در آسایش باشند .

۵- در دوستی خالص است .

۶- در پیمان استوار است .

۷- در داوریها ستم نمی ورزد و جانبداری نمی کند .

۸- در برنامه زندگی اقتصادی خود اندیشه و تدبیری نیکو دارد .

۹- در نبودن اشخاص حقوق آنان را رعایت می کند .

۱۰- عذر پذیر است .

۱۱- بسیار بخشنده است ، بي آنكه اسرافگر باشد يا زياده روي كند .

۱۲- نسبت به درماندگان بسيار مهربان و دلسوز است .

۱۳- در هر مشكلي مي توان به ياري او دل بست .

۱۴- اگر از كسي خوبي ديد از آن ياد مي كند .


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  ;ساعت 16:25;  توسط ایلیا موسوی;  | 

به نام محبوب

 ل در محبت همچو آتش باش تا برافروزی...    

                                           خواجه عبدالله انصاری

               ****

ل چون قلم اندر نوشتن می شتافت

     چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت ...

                                              .........؟

                ****

ل روزها فكر مـن ايـن ست و همـه شب سخنـم

      كه  چـرا  غافـل  از  احــوال  دل  خويشتنـم

     از كجـا آمــده ام آمـدنــم بهــر چـه بـود

    بـه كجــا مـي روم آخـر ننمائــي وطنــم ؟

    مانده ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مـرا

     يا چه بـودست مـراد وي ازيـن ســاختنــم

     جان كه از عالم علـوي ست يقين مـي دانــم

     رخت خـود باز بـرآنـم كه همـان جـا فگنـم

     مـرغ بـاغ ملكـوتـم نيـم از عالــم خــاك

     دو سـه روزي قفسـي سـاختـه انـد از بدنم

     اي خوش آن روز كه پـرواز كنـم تا در دوست

     بـه هـواي سـر كــويش پـر و بـالـي بزنــم

     كيست در گــوش كــه او مــي شنـود آوازم

     يـا كـداميـن كـه سخـن مـي نهد اندر دهنـم ؟

                                        جناب مولانا(ره)

+ نوشته شده در  ;ساعت 18:18;  توسط ایلیا موسوی;  | 

« ... چرا مردمان از كاري پشيماني خورند كه از آن كار ديگري پشيماني خورده باشد ؟

... چرا نخواني كسي را دشمن كه جوانمردي خويش در آزار مردمان داند ؟

... چرا دوست خواني كسي را كه دشمن دوستان تو باشد ؟

... با مردم بي هنر دوستي مكن كه مردم بي هنر نه دوستي را شايد و نه دشمني را .

... فاسقي متواضع اين جهان جوي ، بهتر از قَرّاي متكبّر آن جهان جوي .

... هر بنده اي را كه او را بخرند و بفروشند آزادتر از آن كس بود كه گلوبنده بود .

... هر كسي را كه روزگار او را دانا نكند ، هيچ دانا را در آموزش او رنج نبايد بردن كه او رنج او را ضايع بود .

... اگر خواهي كه از زيركان باشي ، روي خويش در آينة كسان بين .

... اگر خواهي كه از شمار آزادان باشي ، طمع را در دل خويش جاي مده .

... اگر خواهي كه تمام مردم باشي ، آنچه به خويشتن نپسندي به هيچ كس مپسند . »

 

منبع : اقتباس از كتاب لطايف كلاس درس ، نوشته كريم جوانشير

+ نوشته شده در  ;ساعت 10:27;  توسط ایلیا موسوی;  | 

پنج كار را انجام بده ؛ آنگاه هر چه مي خواهي گناه كن :

اول : روزي خدا را مخور

دوم : از حكومت خدا بيرون برو

سوم : جائي را انتخاب كن تا خدا تو را نبيند

چهارم : وقتي عزرائيل براي گرفتن جان تو آمد او را از خود بران

پنجم : زماني كه مالك دوزخ تو را به سوي دوزخ مي برد ، در آتش مرو .

اللّهُمَ اِنّي اَسئَلُكَ الاَمانَ يَومَ لا ينفعُ مالٌ و لا بَنون الّا مَنْ اَتَي اللهَ بِقَلْبٍ سَليم  ...

+ نوشته شده در  ;ساعت 0:56;  توسط ایلیا موسوی;  | 

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد .

 

به امید ظهورت یا مهدی(عج)

+ نوشته شده در  ;ساعت 0:32;  توسط ایلیا موسوی;  | 

هو الظاهر و الباطن

حضرت آيت الله الجليل و الخليفة الله الكبير ، مولاي عارفان و سيد عاشقان علي (ع) چگونه علي شد ؟!

يك روز يكي از دوستان تعريف مي كرد كه از او پرسيده بودند  : « تو چرا به آيت الله بهجت حفظه الله ، خيلي ساده مي گويي آقاي بهجت ؟ »  و  او مي گفت : « من كسي هستم كه طبق رساله آقاي بهجت نماز را در اول غروب مي خوانم و نيز در اول غروب افطار مي كنم  و اگر در وسط روز زماني كه خورشيد در وسط آسمان باشد و ايشان بگويند كه خورشيد نيست ، طبق اعتقاد و تقليدي كه از ايشان دارم من هم قبول خواهم كرد ... چون خود آقاي بهجت معتقدند كه « آيت الله » بودن فقط در شأن مولا اميرالمومنين علي (ع) و خطاب « آقا » را نيز منحصراً به « آقا امام زمان (عج) » نسبت مي دهند و از اينكه كسي معظم له را « آقا » صدا كنند ، منقلب مي شوند ؛ پس نبايد حرفي بزنم كه ايشان را ناخوشايند باشد ... »

                              

مي گويم : آري تقليد يعني اين . چون بايد از خود بپرسيم كه « حضرت آيت الله الجليل و الخليفة الله الكبير ، مولاي عارفان و سيد عاشقان علي (ع) چگونه علي شد ؟! » علي كه خود اسوه عارفان بود ، علي كه خود منظر عاشقان بود و علي تنها علي نبود ... چگونه است كه ما در زندگي و رفتارها و سخنان خود مولا را كه به قول آقاي بهجت حفظه الله « آيت الله » بودن برازنده اوست و ايشان بخاطر اين به فرزند خويش ايراد گرفته و فرموده بودند : « تو فرزند طلبه اي بيش نيستي ... » . و ما امروزه به واژه « علي » بسنده مي كنيم ؛ مي دانيد علتش چيست ؟ چون مولا خود ساده بود و ساده زيست و ساده رفت و آنقدر ساده كه ما را برآن داشته كه ما هم خيلي ساده ايشان را خطاب مي كنيم و سادگي گفتار هست كه مولا را از ما راضي نگه مي دارد و حالا « مولا علي (ع) ، علي شده » و امروزه نيز عرفا و اولياء الله مثل آقاي بهجت دامت البركاته كه خدا وجودشان را مستدام و از بلا نگه دارد سادگي مولا را با خود به يادگار دارند و ما نيز نبايد حرفي يا كلامي و سخني را به زبان بياوريم كه ايشان از ما نا راضي شوند ، چون رضايت عرفا و اولياي حق ؛ رضايت خدا و خشم ايشان ؛ خشم خداست . و آنگونه نباشيم كه خطابمان كنند كه :

          زين همرهان سست عناصر دلم گرفت ...

                                                      در پناه يزدان

                                                    موفق باشيد و كامروا

+ نوشته شده در  ;ساعت 20:24;  توسط ایلیا موسوی;  | 

هو الاوّل و الآخر

امروزه بحثهای زیادی پیرامون كار براي خدا يا اصطلاحاً كار « في سبيل الله » ميشه گفت كه بسيار بالا گرفته و مرا بر اين داشت تا جهت روشن شدن اذهان و اصل موضوع روايتي از مرحوم « آيت الله سيد علي آقا قاضي قدس سره » به رشته تحرير در آورم  تا إن شاء الله كه منفعتي براي خود و عزيزان حاصل افتد ...

حاج آقا جاسم اَعسم مي گويد :

« اوائل آمدن مرحوم سيّد علي آقا قاضي به نجف اشرف بود كه براي اعتكاف يا فراغت بال براي عبادت بسيار به مسجد كوفه و مسجد سهله تردّد داشتند . آن موقع در وسط حياط مسجد كوفه حفره بزرگي بود كه در آنجا آشغال بسيار جمع مي شد . ما از سيّد علي آقا خواستيم تا اين مشكل را حلّ نمايد و آنجا را پاكسازي كند . ايشان به گرمي از اين پيشنهاد استقبال كردند و با همكاري جمعي بناي مناسب در آنجا ساختند . بعد از چند ماه تلاش آن زحمات به ثمر نشست .

مرحوم علي آقا قاضي روزي آمدند بالاي سرداب كه معروف به « سفينه نوح » يا « بيت الطشت » است ... ايستادند و از همه همكاران تشكّر نمودند و از بنّاها و معماران كه نظارت بر بناي آنجا داشتند تفقّد به عمل آوردند . هنگامي كه مي خواست از آنجا خارج شود ناگهان چشمش به تابلوي سمت راست در سرداب افتاد كه در آن نوشته شده بود كه اين بنا به همّت و مساعدت علي آقا قاضي برپا شده – با توجّه به اينكه ايشان بسيار در اين امر مساعدت فرموده بود و براي تهيه بودجه تلاش كرده بود ما اين اقدام را كرده بوديم – وقتي اين تابلو را ديد رنگش متغيّر شد و ما به توجيه پرداختيم كه بايد اين مطلب نوشته مي شد ... ولي هر چند از اين توجيهات مي آورديم ايشان خشمناكتر مي شد تا اينكه كلنگ را از دست يكي از كارگران گرفت و آن كاشي را درهم شكست و به جاي آن مقداري گچ ماليد تا با ديوار مجاور مساوي باشد . زماني كه اين كار پايان پذيرفت ديدم علي آقا قاضي بشاش شده و آثار ناراحتي از صورت مباركش محو گشته است و به حالت طبيعي خود برگشت و به ذكر نكته هاي لطيف پرداخت ... »

بياييم با خودمان رو راست باشيم و از خود بپرسيم ما براي خدا چه كرده ايم ؟ خدايي كه « صمد » است و از خود  بپرسيم  كه در  جامعه  كنوني چه  كارهايي  را براي      « نفس » خود كرده ايم  و  مارك « في سبيل الله » را بر آن چسبانده ايم . با اين اوصاف نمي دانم فرداي قيامت چه جوابي را براي دفاع از خود خواهيم داد ، از مراكز عالي گرفته تا اماكن كوچك « كميته امداد ، خيرين و ... » ؛ چه كارهايي را ميشد براي خدا كرد و ما بر خود و به نام خود كرده ايم و فقط واژه رنگ باخته « كار براي خدا » و « كار در راه خدا » با خود به يدك مي كشيم و در آن واحد ماسك  خود را  « صورتك سياه »  خود را به صورت خود با عنوان  « صورتك آبي » مي زنيم  ولي « او »  كه مي داند ،    « هو » كه « يَعْلَمُ » «بالذات» هست ... بياييم با  خود بگويم كه : « ما با خودمان چه كرده ايم ؟! » و از خود بپرسيم : « كه براي خدايمان چه خواهيم كرد ؟! » بياييم نيك بيانديشيم ...

در پناه يزدان

موفق باشيد و كامروا

 

+ نوشته شده در  ;ساعت 21:45;  توسط ایلیا موسوی;  | 

انتظار

بي بهانه در دل شب بيدارم

در حضور ماه و ستاره ؛
                            همدم سكوت ،
       دانه هاي اشك را مي شمارم . 

مثل سنگ تيپا خورده اي ؛
از دل خواب بيرون مي پرم ...

در روزگارم ؛

              شبهايم خاكستري.

روزهـــــــايـــــم زرد
              و خــوابــهايــم تيره

در مثلث روياهاي خود ؛

هيچ رنگي نمي بينم !
بسان يك عاشق بيزارم ؛
كه با چند طعنـه

با چند زخم زبان

                    دل را مي آزارم .

و لگام احساس را از دست مي دهم ،

افكار را زير پاي اقاقي كهنه ي باغچه
                          
دفن مي كنم ،
به واژه ها روح ديگري مي دهم ؛
انتظار بيداري ها رنگ ديگري دارد
تو را گنگ تر از خودت معرفي مي كنم
و آرام به گوش تو ؛

                      ترجمان خود خودت را مي گويم .

با ورود به قلبم ،
با ورود به اتاقك مبهم ذهن ؛

                             من من را نخواهي فهميد .
انتظار من رنگ ديگري ست
افكار من رنگ ديگري ست
تا سفر نكنم مرا هيچ نخواهي يافت
انتظار را در آئينه سفر ببين !
 

 

+ نوشته شده در  ;ساعت 19:31;  توسط ایلیا موسوی;  | 

صورتك آبي من

پشت صورتك آبي من ؛
خدا مي داند چه رنگي نهان است !!!
دل را پشت اين صورتك ،
احساس را در لابه لاي كاغذ پاره ها ؛

                            خاك مي كنم .            

در پستوي خاطره ها ؛
   شادي كودكانه را جا مي گذارم  .            .
از زمان چند قدم فاصله مي گيرم ؛
كه پاي لغزش يك پير عادت شد
تاريخ چند صد ساله كاخ متروك ،
در كتابهاي درسي نقش بست                            .
و مكان در آن پس كوچه قديمي ذهن

                                گم شد ...                        .
جامه مندرس عادت را
ديگر ، كسي به تن نخواهد كرد
نگاه ، زير پاي باور شكست .
صورتك آبي من را ؛
 بـــه بـهانـــه يــك ارزش متــــــروك       
به بهاي عروسك خيمه شب بازي      .
به بهـــاي وجود تـاريـك شكستنـد    .
در آن اتاقك پوسيده لجاجت

آن عروسك هاي خيمه شب بازي ؛
                 خود نمي دانستند آنچه مي گفتند

تا خود خود شدن چند قدم راه است ،
اما به كدامين گناه ناكرده بايد اعتراف كرد ؟!

+ نوشته شده در  ;ساعت 19:5;  توسط ایلیا موسوی;  | 

تفكر

تا حالا شده ؛

دنيا را از نگاه گنگ يك كبوتر ببينيد ؟!
تا حالا شده ؛

آواز گنگ يك عاشق را بشنويد ؟!

دنياي كوچك بي واژه ،

اندوه بزرگ خواهش ،

نصيب دنياي مسكوت ؛

اندر اين آوار بي حرفي هاست .

من لحظه اي در آن نگاه اتراق مي كنم ،

                             گيج مي شوم !
با دستاني خالي ،
بي توشه از آن سفر بر مي گردم .

لحظه اي نيز به آن آواز دل مي سپارم ؛
                           گنگ مي شوم !
هواي سينه ام بي تپش و بي آهنگ مي گردد
تا سرحد واژه با نگاهي پرواز مي كنم
از من مات مبهوت ؛
چيزي نمي فهمي اگر بال پروازم نباشي !
واژه ها را مي شنوي ،
آوازها را نخواهي فهميد ؛

                              اگر همرازم نباشي !                .                         

دنياي كوچك بي واژه ؛
                               اوهام افكار ماست !.                  
دنياي گنگ يك عاشق ، تا كرانها بي انتهاست !

واژه « گنگ » را ورق نزن !
خط سپيد واژه ها پندار سرد لحظه هاست ...

+ نوشته شده در  ;ساعت 19:0;  توسط ایلیا موسوی;  | 

جانی که خلاص از شب هجران تو کردم

جانی که خلاص از شب هجران تو کردم

در روز وصال تو به قربان تو کردم

خون بود شرابی ز مینای تو خوردم

غم بود نشاطی که به دوران تو کردم

آهی است کز آتشکده‌ی سینه برآمد

هر شمع که روشن به شبستان تو کردم

اشکی است که ابر مژه بر دامن من ریخت

هر گوهر غلتان که به دامان تو کردم

صد بار گزیدم لب افسوس به دندان

 هر بار که یاد لب و دندان تو کردم

دل با همه آشفتگی از عهده برآمد

هر عهد که با زلف پریشان تو کردم

در حلقه‌ی مرغان چمن ولوله انداخت

هر ناله که در صحن گلستان تو کردم

یعقوب نکرد از غم نادیدن یوسف

این گریه که دور از لب خندان تو کردم

داد از صف عشاق جگرخسته برآمد

هرگه سخن از صف زده مژگان تو کردم

تا زلف تو بر طرف بناگوش فرو ریخت

از هر طرفی گوش به فرمان تو کردم

تا پرده برافکندم از آن صورت زیبا

صاحب نظران را همه حیران تو کردم

از خواجگی هر دو جهان دست کشیدم

تا بندگی سرو خرامان تو کردم

دوشینه به من این همه دشنام که دادی

پاداش دعایی است که بر جان تو کردم

زد خنده به خورشید فروزنده فروغی

هر صبح که وصف رخ رخشان تو کردم

 

+ نوشته شده در  ;ساعت 1:3;  توسط ایلیا موسوی;  | 

روز و شب چون غافلی از روز و شب

روز و شب چون غافلی از روز و شب

کی کنی از سر روز و شب طرب

روی او چون پرتو افکند اینت روز

زلف او چون سایه انداخت اینت شب

 گه کند این پرتو آن سایه نهان

گه کند این سایه آن پرتو طلب

صد هزاران محو در اثبات هست

صد هزار اثبات در محو ای عجب

چون تو در اثبات اول مانده‌ای

مانده‌ای از ننگ خود سردرکنب

تا نمیری و نگردی زنده باز

صد هزاران بار هستی بی ادب

هر که او جایی فرود آمد همی

هست او را مرددون‌همت لقب

چون ز پرده اوفتادی می‌شتاب

تا ابد هرگز مزن دم بی‌طلب

طالب آن باشد که جانش هر نفس

تشنه‌تر باشد ولیکن بی سبب

نه سبب نه علتش باشد پدید

نه بود از خود نه از غیرش نسب

چون نباشد او صفت چون باشدش

خود همه اوست اینت کاری بوالعجب

گر تو را باید که این سر پی بری

خویش را از سلب او سازی سلب

بر کنار گنج ماندی خاک بیز

در میان بحر ماندی خشک لب

چون رطب آمد غرض از استخوان

استخوان تا چند خائی بی رطب

هین شراب صرف درکش مردوار

پس دو عالم پر کن از شور و شعب

 مست جاویدان شو و فانی بباش

تا شوی جاوید آزاد از تعب

چون تو آزاد آیی از ننگ وجود

راستت آن وقت گیرد حکم چپ

از دم آن کس که این می نوش کرد

دوزخ سوزنده را بگرفت تب

همچو عطار این شراب صاف عشق

نوش کن از دست ساقی عرب 

+ نوشته شده در  ;ساعت 0:58;  توسط ایلیا موسوی;  | 

یا هو

آن دل که او شد قابل انوار خدا

پر باشد جان او از اسرار خدا

زنهار تن مرا چو شمع تنها مشمر

      کو جمله به نمکزار خدا

*****

از ذکر بسی نور فزاید مه را

 در راه حقیقت آورد گمره را

هر صبح و نماز شام ورد خود ساز

 این گفتن لا اله الا الله را

*****

افسوس که بیگاه شد و ما تنها

         در دریائی کرانه‌اش ناپیدا

کشتی و شب و غمام و ما میرانیم

در بحر خدا به فضل و توفیق خدا 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  ;ساعت 0:46;  توسط ایلیا موسوی;  | 

 براي امام زمان (عج)

صبح بي تو رنگ بعد از ظهر يك آدينه دارد ،

بي تو حتي مهرباني حالتي از كينه دارد ،

جغد بر ويرانه مي خواند به انكار تو اما ،

خاك اين ويرانه ها بويي از آن گنجينه دارد ،

خواستم از رنجش دوري بگويم يادم آمد ،

عشق با آزار ، خويشاوندي ديرينه دارد ،

در هواي عاشقان پر مي كشد با بيقراري ،

آن كبوتر چاهي زخمي كه او بر سينه دارد ،

ناگهان قفل بزرگ تيرگي را مي گشايد ،

آن كه در دستش كليد پر آيينه دارد .

( دكتر قيصر امين پور )

 

 

« خدايا ؛

كاش طلوع عشق را مي نوشتـي با مِدادت در بامدادي

مي دادي آبيِ عشق را به دنيا مي گرفتي هر چه دادي ... »

(  ميرحسن موسوي ، از مجموعه « انتظار» )

 

 

مولا نگهدارتان : مؤيد باشيد

+ نوشته شده در  ;ساعت 19:20;  توسط ایلیا موسوی;  | 

در سرى نيست كه سوداى سر كوى تو نيست

دل سودازده را جز هوس روى تو نيست

سينه غمزده اى نيست كه بى روى و ريا

هدف تير كمانخانه ابروى تو نيست

جگرى نيست كه از سوز غمت نيست كباب

يا دلى تشنه لعل دلجوى تو نيست

عارفان را ز كمند تو گريزى نبود

دام اين سلسله جز حلقه گيسوى تو نيست

نسخه دفتر حسن تو كتابى است مبين

ور بود نكته سر بسته بجز موى تو نيست

ماه تابنده بود بنده آن نور جبين

مهر رخشنده بجز غره نيكوى تو نيست

خضر عمريست كه سرگشته كوى تو بود

چشمه نوش بجز قطره اى از جوى تو نيست

نيست شهر يكه ز آشوب تو غوغائى نيست

محفلى نيست كه شورى ز هياهوى تو نيست

مفتقر در خم چو كان تو گوئى است

چرخ با آن عظمت نيز بجز گوى تو نيست

+ نوشته شده در  ;ساعت 19:17;  توسط ایلیا موسوی;  | 

خاموشي : زينت ناداني است .

 

صبر : وسيله نقليه اي است كه بسيار كند حركت مي كند

 

ولي عاقبت به مقصد   مي رسد .

 

كم رويي : سدّ محكمي است در برابر اندوه .

 

خاطرات : تنها بهشتي است كه هيچ كس نمي تواند آن را از

 

كسي دور كند .

 

راز : چيزي است كه جاهل خـود از نگه داري آن عاجز است

 

 بــه ديگـران مي سپارد تا نگهدارد .  

 

احمق : كسي است كه با گدايي زندگي مي كند و با ثروت مي ميرد .

 

هوش : چيزي است كه مدعي زياد دارد و صاحب كم .

 

عشق : سيب نيست ، نمي شود آن را دو نيم كرد !

 

قمار : قديمي ترين اختراع بشر براي خراب كردن اعصاب .

 

تبسم : كوچكترين انفاقي كه انسانهاي خسيس

 

از بخشش آن دريغ مي كنند .                                                        

+ نوشته شده در  ;ساعت 6:28;  توسط ایلیا موسوی;  | 

حضرت علي (ع) مي فرمايند :

 

اگر خدا كفيل است ، غصه چرا ؟

 

اگر رزق تقسيم شده است ، حرص چرا ؟

 

اگر دنيا فريبنده است ، اعتماد چرا ؟

 

اگر بهشت عدل است ،‌ تظاهر به ايمان چرا ؟

 

اگر قبر حق است ، ساختمانهاي مجلل چرا ؟

 

اگر جهنم حق است ، اين همه ناحق چرا ؟

 

اگر حساب حق است ، جمع مال حرام چرا ؟

 

اگر قيامت حق است ، جنايت به مردم چرا ؟

 

اگر دشمن انسان شيطان است ، پيروي از آن چرا ؟

 

و در جايي ديگر مي فرمايند :

 

از هر كتاب آسماني جمله اي آموختم كه مرا بس است .

 

از تورات حضرت موسي (ع) : هر كه سكوت كرد نجات يافت .

 

زبور حضرت داود (ع) : هر كه از شبهات دوري نمود از آفات سالم ماند .

 

انجيل حضرت عيسي (ع) : هر كه قناعت ورزيد سير گرديد .

 

قرآن حضرت محمد (ص) : هر كه به خداوند توكّل كرد كفايت مي كند او را .

+ نوشته شده در  ;ساعت 6:21;  توسط ایلیا موسوی;  | 

به نام آنکه اختیارم بسته به اختیار اوست ...

« دي شيـخ بـا چــراغ همي گشت گرد شهر

كــز ديـــو و دد ملـولـم و انسـانم آرزوست

گفتنــد : يـافت مــي نشــود ، جستـه ايم مـا

گفت آنكه يافت مي نشود ، آنم آرزوست...»

در امتداد مسير راه باريكه هاي سعادت ، تنها هشياري است كه چراغ را به دست انسان مي سپارد تا در زير تابش و پرتو آن آفتاب ابدي به دنبال مأواي هستي باشد ، در عبور از بي اعتنائي ها در اين جهان فاني چيست آن گوهر بي مثال زندگاني ؟!

چيست آنكه ملاي رومي را به دنبال خود اينگونه پريشان خاطر و حيران تر از حيران مي كشاند و او را از ديو و دد اين كره خاكي ملول مي سازد ؟!

پنجره انديشه را بگشائيم رو به آسمان ها ، رو به كهكشانها ؛ اما و اما « اين جهان كوه است و فعل ما ندا ».

پس ، از مهرباني از گل نيلوفر پژمرده زمان غافل نمانيم چون « سوي ما آيد نداها را صدا »

اندرون انديشه آتشي پيداست ،

                                   نوري چكه مي كند

                                    سخـــن بسيار است

                                                حـــوصلــه انـــدك

                                    گـوشـــها سنگيـن ...

 نداهاي پيرامون خود را كه در نزديكترين نفس ها نهفته اند بشنويم تا باشد كه از سر چشمه گواراي سعادت و رستگاري جرعه اي و در كوره راه سفر توشه اميد در كوله بار هاي هنوزمان داشته باشيم ...

چشمك نور در سايه گاه شب پيوسته برجاست/ چكه گاه شادي اندر اين زار زاريست /عبور چكه ها در انتظار دست ياريست ...

 

+ نوشته شده در  ;ساعت 6:15;  توسط ایلیا موسوی;  | 

یه روز یه آقای محترمی بود که می گفت حکایت ما آدما در معامله با خدا خیلی عجیبه و همه اش به فکر اینیم که با اجی مجی لاترجی کارامونو پیش ببریم  مثلا یه شبه میخوایم ره صد ساله رو بریم یه شبه می خوایم عارف بشیم ولی من در مطالعاتی که در زندگی عرفا و اندیشمندان داشتم به نکات جالبی پی برده ام که ذکر آن خالی از لطف نیست در کتاب « ناگفته های عارفان ج ۲ » از جنابالطافی همدانی مطلبی بود که به اعتقاد من همه چیز برای رسیدن به هدف و چون بحث ما در رابطه با عرفان و خدا شناسی است ... یعنی همین :

 چرخه معنویت  

انسان وقتی معتقد شد مؤدب می شود مؤدّب متخلّق می شود ؛ متخلّق سالک می شود ؛ سالک عارف می شود و معرفت پیدا می کند .عارف طالب می شود . طلب که شدت پیدا کرد تبدیل به عشق می شود . طالب عاشق می شود عاشق زائر می شود ؛ زائر  واصل می شود . چون بعد ازاینکه قصد زیارت دارد واصل می شود بعد ازاینکه واصل شد خودش می فهمد که چقدر فقیر است ؛آنگاه سائل می شود ؛ سائل درمی زند در را با سر می زند و کسی که  در  را  با  سر می زند ، خدا  به  او  سر   می زند .

راستی تابه حال به این نکته فکر کرده بودین که واقعا چطور میشه در رو با سر زد ... به نظر من به امتحانش می ارزه ... یا حق

 

+ نوشته شده در  ;ساعت 4:51;  توسط ایلیا موسوی;  | 

بسم الحق

حضرت امیرالمومنین علی (ع) فرمودند :

« دوازده آیه را از کلام خدا اختیار کردم و هر روز سه مرتبه به آنها نظر میکنم »

 1- از سلطنت من همیشه بترس .

 2- با احدی بجز من انس مگیر .

 3- از فوت رزق هرگز مترس .

 4- از غضب من ایمن مباش .

 5- به خودم قسم تو را دوست دارم . تو هم مرا دوست بدار .

 6- همه چیز را برای تو خلق کردم و تو را برای خودم .پس ازمن گریزان مباش .

 7- وقتی که از نطفه گندیده خلقت کردم عاجز نبودم . پس چطور از رزقت عاجزم .

8- به جهت نفس خبیث با من دشمنی ، چرا به همت من با نفس دشمنی نمی کنی .

9- تو واجبات مرا بجای آر. من رزق ترا می رسانم اگردر ادای واجبات من تخلف کنی باز من در رزق تو تخلف نمی کنم .

10- همه کس تو را برای خودش می خواهد و منم تو را برای خودت می خواهم .

 11- تو رزق فردا را مخواه همانطوری که من عمل فردا را نمی خواهم .

 12- اگر به قسمت راضی شدی آسوده ای . و اگر نشدی همیشه در دنیا سرگردان میدَوی و بجز آنچه قسمت توست نمی یابی در نتیجه در نزد من مذموم هستی .

 

 

+ نوشته شده در  ;ساعت 4:12;  توسط ایلیا موسوی;  | 

بسم حق

 دوستان عزیز سلام

فرصتی شد و توفیقی حاصل شد تا از این به بعد مطالبی را بنویسیم و از نظرات گرانبهای شما عزیزان که چون مرآت حقیقی همیشه بوده و هستید و خواهید بود جهت ارتقا و هرچه بهتر شدن این وبلاگ استفاده کنیم ...شعری در اولین نگارش تقدیم حضور می شود که تحت عنوان «قطره» و دارای مضون و مطالب ریز و نهفته در باب عرفان و تکاپوی کمال می باشد ...    امید است که گل وجودتان همیشه بهاری باشد .....  

 جمعه چهارم آبانماه ۱۳۸۶ ایلیا 

قطره ام قطره ؛

  گاهي بخارم ،

                              گه از شوق يار

                              رفت از دل زار؛

                                                تاب و قرارم .

قطره ام قطره ؛

                 دربند صبرم

                     اسير ابرم

گهي ز دنيا 

               در چنگ دردم .

گهي زلالم ؛

 روشن ز آينه ،

                پاكتر ز شبنم

گاهي گِلآبم ؛

 تيره و تاريك

                  بار زمينم .

 در پي دريا ، از بين صد راه

                                دريغ و حسرت

كي من  بيابم ، يك راه باريك

                              با رنج و محنت ؟

امشب چنانم

              با ياد عطرش 

                              مست تر ز مدهوش

هوش را نبينم

                 كجا ببينم ؟

                             خوش تر ز بيهوش !

دريا كجا هست ؛

                  اي رود پرآب ؟

گاهي ز لطفي

                 ما را تو درياب

آزرده ام از ، اين بيقراري

مگر ز دريا ، خبر نداري ؟!

 آري تو داري ، خبر ز ياري

 كجا نهانست آن دست ياري ؟!

 قطره ام اي رود

                  طالب دريا

در بود نابود

                 واله و شيدا

خواهم بمانم آبي آبي

               به رنگ دريا

                  جدا ز دنيا

عاشق و حيران

           سوا ز «من» ها .

 به روح دريا ؛ تابي ندارم

ز بي خودي ها ؛ خوابي ندارم

 تشنه ام اما ؛ آبي ندارم

ناب تر ز دريا ؛ نابي ندارم

 مبهوت و گيجم ؛ بابي ندارم .

خواب ار وصال است

 خوش تر ز اين خواب خوابي نخواهم

مرا چه پرسي  ، از سرّ آهم

 ببين كجا هست ، سوي نگاهم ؟

 داني چه خواهم ؛ با سوز و آهم ؟

 كه مرگ باشد ، كنون همراهم

 شايد رساند به او مرا هم

 آنجا فقط اوست ؛ او را ميخواهم

                        بخشد گناهم

                          دهد پناهم

گيرم خدا را گيرم گواهم

 كه جز دريايم چيزي نخواهم.

 قطره ام اي رود

                  مرا به خود خوان

                     از خود مرنجان

از جام عشقت ؛

                      مرا تو بچشان

ديوانه ام كن ،

                     اي جان جانان !

                   جان را تو بستان

از درد بر من  ،

                 از غصه ها خوان

 « سري مگوي » است ؟!

                     اين غم پنهان

به جان جانان ؛

 به ذات دريا !

 اين غم و درد هست ؛

                خوش تر ز درمان

 اين « من » من را

                   از من تو بستان

به صد سئوالم

                  توئي تو برهان .

 خواهم شبي را دلگير و تنها

 در خلوتم با ، ‌شميم جانها

 پر بگشايم ، به بال غمها

        رها ز « من » ها

              به كوي دريا

 آرام گيرم در قلب دريا

 اي رود بگشا !

                 آغوش خود را

                  بر من تو بنما

                  آن رخ يار را

 گويند تو هستي ، همراز دريا

صد بار مردي نهان و پيدا

ديدي نهان را ، تو آشكارا

صد بار رسيدي تا خود دريا .

 خواهم بميرم ؛ سالك پيرم !

از قطره بودن ، ز خود دلگيرم

 در چنگ اين خاك ،

                      تا چند اسيرم ؟!

دل را مي خواند بانگ تكبيرم

 در تو مي ميرم ، گويم كبيرم !

 

تا چند خورده ، خورده ام اين خاك

 تا سر برآرم خسته ز افلاك

 بر خاك مي افتم ، با غم تاپاك

 با همنشيني با خس و خاشاك .

 از مرگ نگويم ؛

                    چون « خضر » جويم

« آب حيات » را ،

                              در عشق پويم

فاش گفته ام باز

                                ديگر نگويم

« دريا » بنامم ،

                        « او » را چه گويم

هر بانگ برآرم ،

                                 آيد به سويم .

گو كيست « او » ؛ يا كه كجا هست ؟!

مگر در قطره ؛ دريا نهانست ؟!

در همه جا هست ، هر جا پنهان است

هر جا عشقي هست ؛ چشمي براهست

اگرچشمي هست ؛ خدا هر جاهست .

 گيج و تنهايم

              از خود جدايم

                 تا خود نيابم

                 به خود نيايم

                 بغض صدايم

               اين است نوايم ؛

در قلب دريا ؛

                   تنها تنهايم ...

 

 

+ نوشته شده در  ;ساعت 3:17;  توسط ایلیا موسوی;  |