
| زندگانی حضرت محمد ( ص ) | قرآن و احترام به پيامبر اعظم (ص) |
| بعثت رسول خدا (ص) | پيامبر اعظم(ص) بنيانگذار تمدّن اسلامى |
| نام هاى پيامبر اكرم (ص) | عرفان و عبادت در سيره پيامبراعظم (ص) |
| القاب پيامبر گرامي اسلام | پيامبر(ص) اسوه پايداري در راه دين |
| سيره پيامبر اكرم (ص) | رسول مهرباني در سيره و گفتار |
| گوشهاى ازاخلاق عظيم پيامبر (ص) | تأملى در تاريخ وفات پيامبر(ص) |
| نقش اخلاق در سيره عملى پيامبر اسلام (ص) | از هجرت نبوى بياموزيم |
| معجزات و كرامات پيامبر اعظم (ص) | روش فرماندهى پيامبر اعظم (ص) |
| هيئت نجران و داستان مباهله | شيوه هاي منكر ستيزي پيامبر اعظم (ص) |
| داستان مباهله | هنر بيان نبوى |
| معراج رسول خدا (ص) | رسول ا... (ص)؛ الگوى زندگي |
| حكايت معراج پيامبر | محمد (ص) و هويت نوپديد |
| معراج پيامبر (ص) در ديدگاه عقل و وحي | شبانى حضرت محمد (ص) |
| سيماى پيامبر اكرم(ص) در آيينه نهجالبلاغه | طبيعت از نگاه رسول خدا (ص) |
| مناظره پيامبر (ص) با پنج گروه از مخالفين اسلام | اقتصاد و معيشت پيامبر اعظم (ص) |
| خاتميت پيامبر اعظم (ص) در قرآن | ساده زيستى در سيره نبوى |
| عصمت پيامبر (ص) پيش از بعثت | مشورت در سيره پيامبر(ص) |
| دين پيامبر (ص) قبل از بعثت | ازدواجهاى پيامبر (ص) |
| شيوههاي كافران در مبارزه با پيامبر اسلام (ص) | داستان فتح خيبر |
| حضرت محمد (ص) و رويارويى با اشرافىگرى | پاكدامني پيامبر اعظم (ص) |
| چشم اندازى به سيره حكومتى پيامبر اعظم (ص) | آمنه (س) مادر خورشيد |
| جايگاه عدالت اجتماعى در سيره پيامبر (ص) | زندگى پر افتخار سلمان فارسى |
| كنكاشى درباره علل تعدّد همسران پيامبر (ص) | سلمان فارسى صحابى پيامبر اعظم(ص) |
| ويژگىهاى تبليغى پيامبر اسلام (ص) در قرآن | ابوذر غفارى مظهر ديانت، منادى عدالت |
| پيامبر اعظم(ص) مظهر و مجلاى اسم اعظم حق تعالى | عمار ياسر آيينه حق نما |
| سيره پيامبر اسلام(ص) و چگونگى دعوت به حق | ميثم تمار آيينه حق و اسوه مقاومت |
| استقامت در سيره پيامبر اعظم (ص) | حمزه سيد الشهدا (عليه السلام) |
| مفهوم «رحمهللعالمين» در سيره پيامبر اعظم (ص) | احاديث منتخب پيامبر اكرم (ص) - ۱ |
احاديث منتخب پيامبر اكرم (ص) - ۲
نام هاى پيامبر اكرم (ص)
علامه محمد باقر مجلسى
اين بابويه به سند معتبر از جابرانصارى روايت كرده است كه حضرت رسول(ص) فرمود كه: من شبيه ترين مردم به حضرت آدم(ع) و حضرت ابراهيم(ع) شبيه ترين مردم بود به من در خلقت و خلق; و حق تعالى مرا از بالاى عرش عظمت و جلالت خود به ده نام ناميده و صفت مرا بيان كرده و به زبان هر پيغمبرى بشارت مرا به قوم ايشان داده است, و در تورات و انجيل نام مرا بسيار ياد كرده است وكلام خود را تعليم من نمود و مرا به آسمان بالا برد, و نام مرا از نام بزرگوار خود اشتقاق نمود.
يك نام او ((محمود)) است و مرا ((محمد)) نام كرده, و مرا در بهترين قرن ها و در ميان نيكوترين امت ها ظاهر گردانيد و در تورات مرا ((احيد)) ناميد زيرا كه به توحيد و يگانه پرستى خدا جسدهاى امت من بر آتش جهنم حرام گرديده است, و در انجيل مرا ((احمد)) ناميد زيرا كه من محمودم در آسمان و امت من حمد كنندگانند, و در زبور مرا ((ماحى)) ناميد زيرا كه به سبب من از زمين محو مى نمايد عبادت بت ها را, و در قرآن مرا ((محمد)) ناميد زيرا كه در قيامت همه امت ها مرا ستايش خواهند كرد به سبب آن كه به غير از من كسى در قيامت شفاعت نخواهد كرد مگر به اذن من. و مرا در قيامت ((حاشر)) خواهند ناميد زيرا كه زمان امت من به حشر متصل است, و مرا ((موقف)) ناميد زيرا كه من مردم را نزد خدا به حساب مى دارم, و مرا ((عاقب)) ناميد زيرا كه من عقب پيغمبران آمدم و بعد از من پيغمبرى نيست, و منم رسول رحمت و رسول توبه و رسول ملاحم يعنى جنگ ها و منم ((مقفى)) كه از قفاى انبيا مبعوث شدم, و منم ((قثم)) يعنى كامل جامع كمالات. و منت گذاشت بر من پروردگار من و گفت: اى محمد! من هر پيغمبرى را به زبان امت او فرستادم و بر اهل يك زبان فرستادم و تو را بر هر سرخ و سياهى مبعوث گردانيدم و تو را يارى دادم به ترسى كه از تو در دل دشمنان تو افكندم و هيچ پيغمبر ديگر را چنين نكردم, و غنيمت كافران را بر تو حلال گردانيدم و براى احدى پيش از تو حلال نكرده بودم بلكه مى بايست غنيمت ها كه از كافران بگيرند,بسوزانند. و عطا كردم به تو و امت تو گنجى از گنج هاى عرش خود را كه آن سوره فاتحه الكتاب و آيات آخر سوره بقره است, و براى تو و امت تو جميع زمين را محل سجده و نماز گردانيدم بر خلاف امت هاى گذشته كه مى بايست نماز را در معبدهاى خود بكنند, و خاك زمين را براى تو پاك كننده گردانيدم, و الله اكبر را به تو و امت تو دادم, و ياد تو را به ياد خود مقرون كردم كه هر گاه امت تو مرا به وحدانيت ياد كنند, تو را به پيغمبرى ياد كنند, پس طوبى براى تو باد اى محمد و براى امت تو.(1)
و در حديث معتبر ديگر روايت كرده است كه: گروهى از يهود به خدمت حضرت رسول(ص) آمدند و سوال كردند كه: به چه سبب تو را محمد و احمد و ابوالقاسم و بشير و نذير و داعى ناميده اند؟
فرمود كه: مرا ((محمد)) ناميدند زيرا كه ستايش كرده شدم در زمين; و ((احمد)) ناميدند براى آن كه مرا ستايش مى كنند در آسمان ; و ((ابوالقاسم)) ناميدند براى آن كه حق تعالى در قيامت, بهشت و جهنم را به سبب من قسمت مى نمايد, پس هر كه كافر شده است و ايمان به من نياورده است از گذشتگان و آيندگان به جهنم مى فرستد و هر كه ايمان آورد به من و اقرار نمايد به پيغمبرى من, او را داخل بهشت مى گرداند ; و مرا ((داعى)) خوانده است براى آن كه مردم را دعوت مى كنم به دين پروردگار خود; و مرا ((نذير)) خوانده است براى آن كه مى ترسانم به آتش هر كه را نافرمانى من كند; و ((بشير)) ناميده است براى آن كه بشارت مى دهم مطيعان خود را به بهشت.(2)
و در حديث موثق روايت كرده است كه حسن بن فضال از حضرت امام رضا(ع) پرسيد كه: به چه سبب حضرت رسالت پناه(ص) را ابوالقاسم كنيت كرده اند؟
فرمود كه: زيرا فرزند او قاسم نام داشت.
حسن گفت: عرض كردم كه: آيا مرا قابل زياده از اين مى دانى؟
فرمود كه: بلى, مگر نمى دانى كه حضرت رسول(ص) فرمود كه: من و على پدر اين امتيم؟
گفتم: بلى.
فرمود: مگر نمى دانى كه حضرت رسول(ص) پدر جميع امت است ؟
گفتم: بلى.
فرمود كه: مگر نمى دانى كه على قسمت كننده بهشت و دوزخ است؟
گفتم: بلى.
فرمود: پس پيغمبر پدر قسمت كننده بهشت و دوزخ است و به اين سبب, حق تعالى او را به ((ابوالقاسم)) كنيت داده است.
گفتم: پدر بودن ايشان چه معنى دارد؟
فرمود كه: يعنى شفقت حضرت رسول(ص) نسبت به جميع امت خود مانند شفقت پدران است بر فرزندان, و على(ع) بهترين امت آن حضرت است, و همچنين شفقت على(ع) بعد از آن حضرت براى امت مانند شفقت آن حضرت بود زيرا كه او وصى و جانشين و امام و پيشواى امت بعد از آن حضرت بود; پس به اين سبب فرمود كه: من و على هر دو پدر اين امتيم. و حضرت رسول(ص) روزى بر منبر بر آمده فرمود كه: هر كه قرضى و عيالى بگذارد بر من است و هر كه مالى بگذارد و وارثى داشته باشد, مال او از وارث اوست. پس به اين سبب آن حضرت اولى بود نسبت به امت خود از جان هاى ايشان و همچنين اميرالمومنين بعد از آن حضرت اولى بود به امت از جانهاى ايشان.(3)
و در حديث موثق ديگر روايت كرده است از امام محمد باقر(ع) كه: حضرت پيغمبر(ص) را ده نام بود, پنج نام در قرآن هست و پنج نام در قرآن نيست, اما آن ها كه در قرآن است: محمد و احمد و عبدالله و يس و نون ; و اما آن ها كه در قرآن نيست: فاتح و خاتم و كافى و مقفى و حاشر.(4)
و على بن ابراهيم روايت كرده است كه حق تعالى آن حضرت را ((مزمل)) ناميده است زيرا كه وقتى وحى بر آن جناب نازل شد, خود را به جامه اى پيچيده بود(5); و خطاب ((مدثر)) به اعتبار رجعت آن حضرت است پيش از قيامت, يعنى: اى كسى كه خود را به كفن پيچيده اى! زنده شو و برخيز و بار ديگر مردم را از عذاب پروردگار خود بترسان. (6)
و در روايات معتبره بسيار وارد شده است كه حضرت رسول(ص) فرمود كه: حق تعالى من و اميرالمومنين را از يك نور خلق كرد و از براى ما دو نام از نام هاى خود اشتقاق كرد, پس خداوند صاحب عرش, ((محمود)) است و من ((محمد)), و حق تعالى ((على اعلا)) است و اميرالمومنين ((على)) است.(7)
و ابن بابويه به سند صحيح از امام محمد باقر(ع) روايت كرده است كه: نام حضرت رسول(ص) در صحف ابراهيم ((ماحى)) است و در تورات ((حاد)), و در انجيل ((احمد)) و در قرآن ((محمد)).
پس پرسيدند كه: تإويل ماحى چيست؟
فرمود: يعنى محو كننده بتها و قمارها و صورت ها و هر معبود باطلى; و اما ((حاد)) يعنى دشمنى كننده با هر كه دشمن خدا و دين خدا باشد, خواه خويش باشد و خواه بيگانه ; و اما ((احمد)) براى آن گفتند كه حق تعالى ثناى نيكو گفته است براى او به سبب آنچه پسنديده است از افعال شايسته ى او; و تإويل ((محمد)) آن است كه خدا و فرشتگان و جميع پيغمبران و رسولان و همه امتهاى ايشان ستايش مى كنند او را و درود مى فرستند بر او و نامش بر عرش نوشته است: ((محمد رسول الله))(8).
و صفار روايت كرده است به سند معتبر از حضرت صادق(ع) كه: حضرت رسول(ص) را ده نام است در قرآن: محمد و احمد و عبدالله و طه و يس و نون و مزمل و مدثر و رسول و ذكر; چنانچه فرموده است كه (و ما محمد الا رسول )(9) و (و مبشرا برسول يإتى من بعدى اسمه احمد)(10) و (لما قام عبد الله يدعوه كادوا يكونون عليه لبدا)(11) و ( طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى )(12) ( و يس والقرآن الحكيم)(13) و ( ن والقلم و ما يسطرون )(14), و ( يا ايها المزمل)(15) و ( يا ايها المدثر)(16) و (انا انزلنا اليكم ذكرا رسولا).
پس حضرت صادق(ع) فرمود كه ((ذكر)) از نام هاى آن حضرت است و مائيم ((اهل ذكر)) كه حق تعالى در قرآن امر كرده است كه:(( هر چه ندانيد از اهل ذكر سوال كنيد)). (17)
و بعضى از علما از قرآن مجيد چهارصد نام براى آن حضرت بيرون آورده اند, و مشهور آن است كه نام آن حضرت در تورات ((مودمود)) است و در انجيل ((طاب طاب)) و در زبور ((فارقليط)) و بعضى گفته اند در انجيل ((فارقليط)) ; و اما اسما و القاب كه اكثر علما از قرآن استخراج كرده اند ـ به غير از آنچه سابق مذكور شد ـ اين هاست: ((شاهد)) و ((شهيد)) و ((مبشر)) و ((بشير)) و ((نذير)) و ((داعى)) و ((سراج منير)) و ((رحمه للعالمين)) و ((رسول الله)) و ((خاتم النبيين)) و ((نبى)) و ((امى)) و ((نور)) و ((نعمت)) و ((رووف)) و ((رحيم)) و ((منذر)) و ((مذكر)) و ((شمس)) و ((نجم)) و ((حم)) و ((سما)) و ((تين)).(18)
در كتاب سليم بن قيس مسطور است كه: چون حضرت اميرالمومنين(ع) از جنگ صفين برمى گشت, به دير راهبى رسيد كه از نسل حواريان عيسى(ع) و از علماى نصارا بود, پس از دير فرود آمد و كتابى چند در دست داشت و گفت: جد من بهترين حواريان عيسى بوده است و اين كتاب ها به خط اوست كه عيسى گفته و او نوشته است, و در اين كتاب ها مذكور است كه پيغمبرى از عرب مبعوث خواهد شد از فرزندان ابراهيم خليل(ع) از شهر مكه و او را چند نام خواهد بود: محمد و عبدالله و يس و فتاح و خاتم و حاشر و عاقب و ماحى و قائد و نبى الله و صفى الله و حبيب الله. و هر گاه نام خدا مذكور شود بايد كه نام او مذكور شود, و او محبوب ترين خلق است نزد خدا. و حق تعالى خلق نكرده است احدى را نه ملك مقرب و نه پيغمبر مرسل از آدم تا آخر پيغمبران كه بهتر و محبوب تر باشد نزد خدا از او. و حق تعالى در قيامت او را بر عرش خود خواهد نشانيد و او را شفيع خواهد گردانيد, و براى هر كه شفاعت نمايد قبول خواهد كرد. و به نام او جارى شده است قلم بر لوح كه: محمد رسول الله.(19)
و در احاديث معتبره بسيار از امام محمد باقر و امام جعفر صادق(عليهماالسلام) منقول است كه: حضرت رسول(ص) چون نماز مى كرد, بر انگشتان پاهاى خود مى ايستاد تا آن كه پاهاى مباركش ورم مى كرد; پس حق تعالى فرستاد كه:( طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى)(20), يعنى: (( اى محمد! ما قرآن را بر تو نفرستاديم كه خود را به تعب افكنى.)) و ((طه)) به لغت طى به معنى ((محمد)) است.(21)
و در حديث ديگر از حضرت صادق(ع) منقول است كه: ((طه)) يعنى اى طلب كننده حق و هدايت كننده به سوى حق! ((يس)) يعنى اى سامع و شنونده وحى من!(22) و در حديث ديگر: يعنى اى سيد!(23)
و اخبار بسيار از طريق خاصه و عامه منقول است كه: ((يس)) نام محمد(ص) است و ((آل يس)) اهل بيت آن حضرتند كه حق تعالى در قرآن بر ايشان سلام فرستاده است و فرموده است كه: ((سلام على آل يس))(24) وبر غير پيغمبران در قرآن سلام نفرستاده است مگر بر ايشان(25), و در قرائت اهل بيت(عليهم السلام) چنين است.
و در روايت ديگر وارد شده است كه: ((يس)) را نام مكنيد كه نام آن حضرت است و رخصت نداده اند كه ديگرى را نام كنند.(26)
و در حديث معتبر از حضرت موسى بن جعفر(ع) منقول است در تفسير (حم والكتاب المبين )(27) فرمود كه:(( حم)) نام محمد(ص) است در كتابى كه خدا بر هود(ع) فرستاده بود, و ((كتاب مبين)) اميرالمومنين(ع) است.(28)
و در روايات معتبره وارد شده است در تفسير قول حق تعالى ( والنجم اذا هوى) كه حق تعالى قسم ياد فرمود به پيغمبر در هنگامى كه به معراج رفت يا از دنيا رفت و مراد از ((نجم)) آن حضرت است كه نجم فلك هدايت است.(29)
و همچنين احاديث وارد شده است در تفسير قول حق تعالى ( و علامات و بالنجم هم يهتدون)(30) كه ((علامات)), ائمه(عليهم السلام)اند كه نشانه هاى راه هدايتند; و ((نجم)), حضرت رسول(ص) است كه ايشان به او هدايت يافته اند.(31)
و اخبار بسيار وارد است در تفسير ( والشمس و ضحيها)(32) كه مراد از ((شمس)), خورشيد فلك رسالت است ; و مراد به ((قمر)), ماه اوج امامت است يعنى اميرالمومنين(ع) كه تالى آن است ; و مراد به (( نهار)), ائمه اطهارند كه جهان به نور هدايت ايشان روشن است.(33)
و در تفسير (والتين) وارد شده است كه مراد از ((تين)), سيد المرسلين(ص) است كه بهترين ميوه هاى شجره نبوت است ; و ((زيتون)), اميرالمومنين(ع) است كه علم او روشنى بخش هر ظلمت است ; و ((طور سينين)), حسن و حسين(عليهماالسلام)اند كه كوه وقار و تمكين اند: و ((بلد امين)), ائمه مومنانند كه شهرستان علم يزدانند.(34)
و از حضرت امام رضا(ع) منقول است كه به رإس الجالوت فرمود: ((در انجيل نوشته است كه فارقليط بعد از عيسى خواهد آمد و تكليف هاى گران را بر شما آسان خواهد كرد و شهادت به حقيت من خواهد داد چنان چه من شهادت به حقيت او دادم و او تإويل هر علم را براى شما خواهد آورد.)) رإس الجالوت گفت: بلى چنين است.(35)
و از طريق عامه از انس بن مالك روايت كرده اند كه: روزى حضرت رسول(ص) فرمود كه: اى گروه مردم! هر كه آفتاب را نيابد, دست از ماه برندارد. و هر كه ماه را نيابد, زهره را غنيمت شمارد. و هر كه زهره را نيابد, در فرقدان چنگ زند. پس فرمود كه: منم شمس, و على است قمر, و فاطمه زهره است, و حسن و حسين فرقدانند.(36)
پى نوشت ها:
*يكى از آثار ارزشمند فارسى در زمينه ى زندگى پيامبر اكرم و پيامبران الهى ((حيوه القلوب)) علامه محمد باقر مجلسى است. اين كتاب بارها توسط ناشران مختلف چاپ شده است. بخش زندگى نبى اكرم(ص) از كتاب حيوه القلوب در سال 1376 ش. در دو جلد بزرگ, هر كدام حاوى هشتصد صفحه وزيرى, به همت انتشارات سرور قم منتشر شده است.
شايسته ديديم, فصل نخست كتاب علامه را به خوانندگان فرهنگ كوثر تقديم داريم و دل را با حيوه القلوب او زندگى بخشيم.
1. علل الشرايع, ;128خصال, 425 ; معانى الاخبار, 51.
2. علل الشرايع,ص ;127امالى, شيخ صدوق, ص 158 و 159 ; معانى الاخبار, ص 51.
3. علل الشرايع, ص ;127 معانى الاخبار, ص 52.
4. خصال, ص 426.
5. همان, ص 392.
6. تفسير قمى, ج 2, ص 393.
7. علل الشرايع, ص 134 و ;135معانى الاخبار,ص 56.
8. امالى, شيخ صدوق, ص ;67 من لايحضر. الفقيه, 4 / 177.
9. آل عمران / 144.
10. صف / 6.
11. جن / 19.
12. طه / 1 و 2.
13. يس / 1 و 2.
14. قلم / 1.
15. مزمل / 1.
16. مدثر / 1.
17. بصائر الدرجات,ص 512, و در آن براى دهمين نام, آيه (ما إنت بنعمه ربك بمجنون)آمده است. 18. مناقب ابن شهر آشوب 1 / 195 با (اندكى تفاوت.)
19. كتاب سليم بن قيس,ص 115-117 (بااندكى تفاوت) ; غيبت نعمانى, ص 71-73.
20. طه / 1 و 2.
21. تفسير قمى 2 / 57 و 58.
22. معانى الاخبار, ص 22.
23. شرح الشفا 1 / 490.
24. اشاره به آيه 130 سوره صافات.
25. عيون اخبار الرضا 1 / 236 و 237. و نيز رجوع شود به تفسير فرات كوفى, ص 356 و تفسير ابن كثير 4 / 21 و شواهد
التنزيل 2 / 165.
26. كافى 6 / 20.
27. دخان / 1 و 2.
28. كافى 1 / 479.
29. تفسير قمى 2 / 333 ; تفسير فرات, كوفى, ص449.
30. نحل / 16.
31. كافى 1 / 206 ; مجمع البيان 3 / 354 ; شواهد التنزيل 1 / 425.
32. شمس / 1 .
33. تفسير قمى 2 / 424 ; تإويل الآيات الظاهره 2 / 805 ;شواهد التنزيل 2 / 432.
34. تفسير قمى 2 / 429.
35. توحيد شيخ صدوق, ص 428 ; احتجاج 2 / 416.
36. فرائد السمطين 2 / 17 ; شواهد التنزيل 2 / 288.
منبع: فرهنگ كوثر , شماره 49 بهار 81
بعثت رسول خدا (ص)
سيد هاشم رسولى محلاتى
درباره تاريخ بعثت رسولخدا(ص)در روايات و احاديثشيعه و اهل سنت اختلاف است و مشهور ميان علماء ودانشمندان شيعه آن است كه بعثت آنحضرت در بيست وهفتم رجب سال چهلم عام الفيل بوده،چنانچه مشهور ميان علماءو محدثين اهل سنت آن است كه اين ماجرا در ماهمبارك رمضان آن سال انجام شده كه در شب و روز آن نيزاختلاف دارند،كه برخى هفده رمضان و برخى هيجدهم و جمعى نيز تاريخ آنرا بيست و چهارم آن ماه دانستهاند.[141]و البته در پارهاى از روايات شيعه نيز بعثت رسولخدا(ص)درماه رمضان ذكر شده مانند روايت عيون الاخبار صدوق(ره)كهمتن آن اينگونه است كه:
وقتى شخصى به نام فضل از امام رضا عليه السلام مىپرسدكه چرا روزه فقط در ماه مبارك رمضان فرض شد و در سايرماهها فرض نشد؟امام عليه السلام در پاسخ او فرمود:
«لان شهر رمضان هو الشهر الذى انزل الله تعالى فيه القرآن...»
تا آنجا كه ميفرمايد:«...و فيه نبى محمد صلى الله عليه و آله»
-يعنى بدانجهت كه ماه رمضان همان ماهى است كه خداىتعالى قرآن را در آن نازل فرمود... و همان ماهى است كهمحمد(ص)در آن به نبوت برانگيخته شد...[142]كه چون مخالف با روايات ديگر شيعه در اينباره بوده است.
مرحوم مجلسى احتمال تقيه در آن داده،و يا فرموده كه بايد حمل بر برخىمعانى ديگرى جز معناى بعثت اصطلاحى شود،زيراتاريخ بيست و هفتم ماه رجب بنظر آن مرحوم نزد علماى اماميهمورد اتفاق و اجماع بوده و گفته است:«...و عليه اتفاقالامامية».
و اما نزد محدثين و علماى اهل سنت همانگونه كه گفته شدمشهور همان ماه رمضان است[143]، اگر چه در شب و روز آناختلاف دارند،و در برابر آن نيز برخى از ايشان دوازدهم ماهربيع الاول و يا دهم آن ماه،و برخى نيز مانند شيعهبيست و هفتم رجب را تاريخ بعثت دانستهاند.[144] و بدين ترتيباقوال درباره تاريخ ولادت آنحضرت بدين شرح است:
1-بيست و هفتم ماه رجب و اين قول مشهور و يا مورد اتفاقعلماى شيعه و برخى از اهل سنت است[145].
2-ماه رمضان(17 يا 18 يا 24 آن ماه)و اين قول نيز مشهور نزدعامه و اهل سنت است[146].
3-ماه ربيع الاول(دهم و يا دوازدهم آن ماه)و اين قول نيز ازبرخى از اهل سنت نقل شده[147].
و اما مدرك اين اقوال:
مدرك شيعيان در اين تاريخ يعنى 27 رجب،رواياتى استكه از اهل بيت عصمت و طهارت رسيده مانند رواياتى كه در كتاب شريف كافى از امام صادق عليه السلام و فرزند بزرگوارشحضرت موسى بن جعفر عليه السلام روايتشده،و نيز روايتى كهدر امالى شيخ(ره) از امام صادق عليه السلام نقل شده است[148]و از آنجا كه«اهل البيت ادرى بما فى البيت»گفتار اينبزرگواران براى ما معتبرتر از امثال عبيد بن عمير و ديگران است.
و اما اهل سنت كه عموما ماه رمضان را تاريخ بعثتدانستهاند مدرك آنها در اين گفتار اجتهادى است كه از چند نظرمخدوش و مورد مناقشه است،و آن اجتهاد اين است كه فكركردهاند بعثت رسولخدا توام با نزول قرآن بوده،و نزول قرآن نيزطبق آيه كريمه:/شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن.../[149] در ماهمبارك رمضان انجام شده،و با اين دو مقدمه نتيجهگيرى كردهو گفتهاند:بعثت رسولخدا در ماه رمضان بوده است،در صورتيكههر دو مقدمه و نتيجهگيرى مورد خدشه است زيرا:
اولا-اين گونه آيات كه با لفظ«انزال»آمده بگفته اهلتفسير و لغت مربوط به نزول دفعى قرآن كريم است-چنانچه مقتضاى لغوى آن نيز همين است-نه نزول تدريجى آن،و دراينكه نزول دفعى آن به چه صورتى بوده و معناى آن چيست.
اقوال بسيارى وجود دارد كه نقل و تحقيق در اينباره از بحثتاريخى ما خارج است.و قول مشهور آن است كه ربطى بهمسئله بعثت رسولخدا(ص)كه بگفته خود آنها بيشتر از چند آيهمعدود بر پيغمبر اكرم نازل نشد ندارد،و مربوط است به نزولدفعى قرآن بر بيت المعمور و يا آسمان دنيا-چنانچه سيوطى وديگران در ضمن چند حديث در كتاب در المنثور و اتقان از ابنعباس نقل كردهاند-و عبارت يكى از آن روايات كه سيوطىآنرا در در المنثور در ذيل همين آيه از ابن عباس روايت كردهاينگونه است كه گفته است:
«شهر رمضان و الليلة المباركة و ليلة القدر فان ليلة القدر هىالليلة المباركة و هى فى رمضان، نزل القرآن جملة واحدة منالذكر الى البيت المعمور،و هو موقع النجوم فى السماء الدنيا، حيث وقع القرآن،ثم نزل على محمد(ص)بعد ذلكفى الامر و النهى و فى الحروب رسلا رسلا»[150].
يعنى ماه رمضان و شب مبارك و شب قدر كه شب قدرهمان شب مبارك است كه در ماه رمضان است و قرآن در آنشب يكجا از مقام ذكر به بيت المعمور يعنى محل وقوعستارگان در آسمان دنيا نازل شد و سپس تدريجا پس از آندر مورد امر و نهى و جنگها بر محمد(ص)فرود آمد.
و به اين مضمون حدود ده روايت از او نقل شده است.
و متن روايت ديگرى كه از طريق ضحاك از ابن عباسروايت كرده چنين است:
«نزل القرآن جملة واحده من عند الله من اللوح المحفوظ الىالسفرة الكرام الكاتبين فى السماء الدنيا فنجمه السفرة علىجبرئيل عشرين ليلة،و نجمه جبرئيل على النبى عشرينسنة»[151].
يعنى قرآن يكجا از نزد خداى تعالى از لوح محفوظ بهسفيران(فرشتگان)گرامى و نويسندگان آن در آسمان دنيانازل گرديد و آن سفيران در بيستشب تدريجا آنرا برجبرئيل نازل كردند،و جبرئيل نيز در بيستسال آنرا بررسول خدا نازل كرد.
اين درباره اصل نزول قرآن در ماه مبارك رمضان و شب قدر.
و ثانيا-در مورد قسمت دوم استدلال ايشان كه نزول قرآن راتوام با بعثت رسولخدا(ص) دانستهاند.آن نيز مخالف با گفتار خودشان بوده و مخدوش است،زيرا عموم مورخين و محدثين اهلسنت معتقدند كه نبوت و بعثت رسولخدا در آغاز بصورت رؤيا ودر عالم خواب بوده و پس از گذشت مدتها كه برخى آنرا ششماه و برخى سه سال و برخى كمتر و بيشتر دانستهاند در عالمبيدارى به آنحضرت وحى شد و جبرئيل بر آن بزرگوار نازل گرديدو قرآن را آورد.
و اين جزء نخستين حديثهاى صحيح بخارى است كه ازعايشه نقل كرده كه گويد:
اول ما بدىء به رسول الله(ص)من الوحى الرؤيا الصادقهفى النوم و كان لا يرى رويا الا جاءت مثل فلق الصبح،ثمحبب اليه الخلاء فكان يخلو بغار حراء فيتحنث فيه الليالىذوات العدد قبل ان ينزع الى اهله و يتزود لذلك،ثم يرجعالى خديجه فيتزود لمثلها،حتى جائه الحق و هو فى غارحراء،فجاءه الملك فقال:اقرا...
و البته ما در آينده روى اين حديث و ترجمه آن مشروحا بحثخواهيم كرد،و اين مطلب را تذكر خواهيم داد كه در اين حديثجاى اين سئوال هست كه آيا عايشه اين حديث را از چه كسىنقل كرده و آيا گوينده حديث رسولخدا(ص)بوده يا ديگرى،زيرا خود عايشه كه در هنگام نبوت رسولخدا(ص)هنوز بدنيانيامده بود و قاعدتا اين روايت را از ديگرى نقل كرده است، ولى%212ثآ-ثثب2ب% در اينجا از او نام نبرده...!
مگر اينكه بگويند:اين اجتهاد و نظريه خود ايشان بوده كهدر اينباره اظهار كردهاند كه در اينصورت اين روايتخود عايشهاست و نظريه او است كه در اينباره اظهار داشته و از باب حجيتروايتخارج شده و مانند نظرات ديگر ميشود كه لابد براىامثال بخارى كه كتاب خود را با امثال آن افتتاح و آغاز كردهحجيت داشته...و بهر صورت پاسخ اين سئوال را بايد آنهابدهند!
ولى اين مطلب بخوبى از اين حديث معلوم ميشود كه مياننزول وحى بر رسول خدا و نزول قرآن فاصله زيادى وجود داشته وتوام با يكديگر نبوده و در نهايه ابن اثير در ماده«جزء»در ذيلحديث«الرؤيا الصالحة جزء من سبعين جزء من النبوة»[152]آمده است كه گويد:
[153] و نظير اين گفتار را سيوطى در كتاب اتقان ذكر كرده[154].
و بلكه برخى از ايشان فاصله ميان بعثت رسولخدا(ص)ونزول قرآن را چنانچه گفتيم سه سال دانسته و به اين مطلبتصريح كردهاند،كه يكى از آنها روايت زير است كه ابن كثيرآنرا صحيح و معتبر دانسته و آن روايت امام احمد بن حنبل استكه بسند خود از شعبى روايت كرده كه گويد:
«ان رسول الله(ص)نزلت عليه النبوة و هو ابن اربعين سنة،فقرن بنبوته اسرافيل ثلاث سنين، فكان يعلمه الكلمة و الشىءو لم ينزل القرآن،فلما مضت ثلاث سنين قرن بنبوته جبرئيل،فنزل القرآن على لسانه عشرين سنة،عشرا بمكة و عشرابالمدينة،فمات و هو ابن ثلاث و ستين سنة»[155].
و نظير همين گفتار از ديگران نيز نقل شده[156].
و البته ما اكنون در مقام بحث كيفيت نزول قرآن كريم ونزول دفعى و تدريجى و تاريخ نزول و بحثهاى ديگرى كه مربوطبه نزول قرآن است نيستيم،و اساسا آن بحثها از بحث تاريخى ماخارج است،و مرحوم علامه طباطبائى و ديگران در اينبارهتحقيق و قلمفرسائى كردهاند كه ميتوانيد به كتاب الميزان وكتابهاى ديگر مراجعه نمائيد[157] و تنها در صدد پاسخگوئى به اين استدلال بوديم كه بعثت رسولخدا(ص)مقارن با نزول قرآن نبودهو از اين راه نميتوان تاريخ بعثت رسولخدا(ص)را بدست آورد.
و اما داستان كيفيت بعثت آن حضرت را بزرگان اهل سنتمانند بخارى و مسلم و ابن هشام در سيره طبق روايتى كه ازعايشه نقل كردهاند و آنرا صحيحترين روايت در باب وحىدانسته و روى جملات آن بحث كرده و بلكه طبق پارهاى ازمضامين آن فتوى دادهاند اينگونه است:
«قال البخارى:حدثنا يحيى بن بكير،حدثنا الليث،عن عقيل،عن ابن شهاب،عن عروة بن الزبير،عن عائشة رضى الله عنها انهاقالت:
اول ما بدىء به رسول الله صلى الله عليه و سلم من الوحى الرؤياالصالحة فى النوم،و كان لا يرى رؤيا الا جاءت مثل فلق الصبح.
ثم حبب اليه الخلاء،و كان يخلو بغار حراء فيتحنث فيه-و هوالتعبد-الليالى ذوات العدد قبل ان ينزع الى اهله و يتزود لذلك،ثميرجع الى خديجة فيتزود لمثلها.
حتى جاءه الحق و هو فى غار حراء.
فجاءه الملك فقال:اقرا.فقال:ما انا بقارىء.قال:فاخذنىفغطنى حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى. فقال:اقرا فقلت:ما انابقارىء.فاخذنى فغطنى الثانية حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى. فقال:اقرا. فقلت:ما انا بقارىء،فاخذنى فغطنى الثالثة حتى بلغمنى الجهد.ثم ارسلنى فقال:/اقرا باسم ربك الذى خلق.خلقالانسان من علق،اقرا و ربك الاكرم.الذى علم بالقلم.علمالانسان ما لم يعلم/.
فرجع بها رسول الله صلى الله عليه و سلم يرجف فؤاده،فدخلعلى خديجة بنتخويلد،فقال، زملونى زملونى.فزملوه حتى ذهبعنه الروع.
فقال لخديجة-و اخبرها الخبر-:لقد خشيت على نفسى.
فقالتخديجة:كلا،و الله لا يخزيك الله ابدا.انك لتصلالرحم و تقرى الضيف،و تحمل الكل،و تكسب المعدوم،و تعين علىنوائب الحق.
فانطلقت به خديجة حتى اتت ورقة بن نوفل بن اسد بنعبد العزى ابن عم خديجة.و كان امراءا قد تنصر فى الجاهلية،و كانيكتب الكتاب العبرانى،فيكتب من الانجيل بالعبرانية ما شاء الله انيكتب.و كان شيخا كبيرا قد عمى.
فقالت له خديجة:يابن عم!اسمع من ابن اخيك.فقال له ورقة:
يابن اخى ماذا ترى؟فاخبره رسول الله صلى الله عليه و سلم خبر ماراى.فقال له ورقة:هذا الناموس الذى كان ينزل على موسى،ياليتنى فيها جذعا،ليتنى اكون حيا،اذ يخرجك قومك. فقالرسول الله صلى الله عليه و سلم:«او مخرجى هم؟!»فقال:نعم،لم يات احد بمثل ما جئت به الا عودى،و ان يدركنى يومك انصركنصرا مؤزرا.
ثم لم ينشب ورقة ان توفى و فتر الوحى»
تا اينجا روايتى است كه بخارى در نخستين باب صحيحخود نقل كرده و اين روايت دنبالهاى هم دارد كه بخارى آنرا دركتاب التعبير با همين سند و متن روايت كرده و دنباله آن چنيناست:
«...و فتر الوحى فترة.حتى حزن رسول الله صلى الله عليهو سلم-فيما بلغنا-حزنا غدا منه مرارا كى يتردى من رؤوس شواهقالجبال.فكلما اوفى بذروة جبل لكى يلقى نفسه تبدى له جبريلفقال:يا محمد،انك رسول الله حقا.فيسكن لذلك جاشه،و تقرنفسه،فيرجع.فاذا طالت عليه فترة الوحى غدا لمثل ذلك.قال: فاذا اوفى بذورة جبل تبدى له جبريل فقال له:مثل ذلك»[158]
ترجمه:
بخارى به سند خود از عايشه روايت كرده كه گويد:نخستين بارىكه وحى بر رسول خدا«ص»آمد خوابهاى راست بود كه خوابى نمىديد جز آنكه مانند صبح روشن مىآمد،سپس به حالتخلوت علاقهمند شد ودر غار حرا خلوت گزيده و شبهاى معدودى را به عبادت مىگذراند پيشاز آنكه به نزد خانواده بيايد و براى آن توشه گيرد،سپس به نزد خديجهبازگشته و براى آن توشه برمىگرفت.
تا وقتى كه حق به نزد او آمد و آن حضرت در غار حرا بود.
پس فرشته نزد آنحضرت آمده و گفت:بخوان:فرمود:من خواندنندانم!گويد:پس آن فرشته مرا گرفت و بسختى فشارم داد بدان حد كهطاقتم تمام شد سپس رهايم كرد و گفت:بخوان! من گفتم:خواندنندانم،دوباره مرا گرفت و براى بار دوم مرا بسختى فشار داد بحدى كهطاقتم تمام شد آنگاه رهايم كرد و گفت:بخوان!گفتم:خواندن ندانم،كه براى سومين بار مرا گرفت و بسختى فشارم داد بحدى كه طاقتم تمامشد و سپس مرا رها كرده و گفت:
بخوان بنام پروردگارت كه آفريد...(تا بآخر آيات)
پس رسول خدا«ص»بازگشت در حالى كه دلش ميلرزيد و بهمانحال بنزد خديجه آمد و گفت: مرا بپوشانيد،مرا بپوشانيد!پس آنحضرت راپوشاندند تا اضطراب و ترس از او دور شد.
رسول خدا شرح حال خود را براى خديجه بيان داشته و فرمود:من برخويشتن بيمناكم!
خديجه گفت:هرگز!بخدا سوگند كه خداوند تو را خوار نخواهد كرد،زيرا تو صله رحم ميكنى و مهماننوازى و سختيها را تحمل مىكنى و ناداران را دارا مىكنى و بر پيشآمدهاى حق كمك مىكنى!
سپس خديجه آنحضرت را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل بن اسد بنعبد العزى كه پسر عموى خديجه بود آورد،و او مردى بود كه در زمانجاهليت بدين نصرانيت درآمده بود و كتابهاى عبرانى و انجيل را بمقدارزيادى نوشته و پيرمردى بود كه كور شده بود.
خديجه بدو گفت:عموزاده از برادرزادهات بشنو!ورقه گفت:
عموزاده چه مىبينى؟رسول خدا«ص»آنچه را ديده بود بدو خبر داد،ورقه گفت:اين همان ناموسى است كه بر موسى نازل ميشد و اى كاشمن امروز جوانى بودم اى كاش من در آنروز كه قوم تو تو را بيرون ميكنندزنده بودم،رسول خدا«ص»فرمود:مگر مرا بيرون مىكنند؟گفت:
آرى،هر كس گفتارى مانند تو براى مردم بياورد مورد دشمنى قرارميگيرد و اگر آنروز تو را من درك كنم پيوسته تو را يارى خواهم كرد.
و پس از اين جريان بمدت كمى ورقه از دنيا رفت،و وحى قطعشد...
...چنانچه رسول خدا بسختى غمگين گرديد تا بدانجا كه بارهاخواستخود را از بالاى نوكهاى كوهها پرت كند و هر بار كه ببالاى كوهىميرفت تا خود را پرت كند جبرئيل در برابر او ظاهر ميشد و مىگفت:اىمحمد تو بحق رسول خدا هستى،و همان سبب ميشد كه دلش آرام گيرد،و جانش استقرار يابد،و چون فترت وحى طول مىكشيد دوباره بهمانفكر ميافتاد و چون به بالاى كوه ميرفت جبرئيل در برابر او ظاهر ميشد و همان سخنان را به او مىگفت...!
و اينك تحقيقى درباره سند و متن اين حديث
اما از نظر سند:
همانگونه كه شنيديد اين حديث از زهرى از عروة بن زبير ازعايشه نقل شده...و زهرى همان كسى است كه در تثبيتحكومت مروانيان و ستمگران نقش داشته و نويسنده هشام بنعبد الملك و معلم فرزندان او بوده...اگر چه گفتهاند كه در آخرعمر توبه كرده و جزء اصحاب امام چهارم عليه السلام درآمده،اما آيا اين حديث را قبل از توبه نقل كرده با بعد از آن؟
نميدانيم!...
و گذشته از اين،سماع او از عروة بن زبير نيز به اثباتنرسيده چنانچه ابن حجر در تهذيب التهذيب گفته...[159]
و عروة بن زبير-برادر عبد الله بن زبير و خواهر زاده عايشه-نيزهمان كسى است كه براى تثبيت همان حكومت غاصبانه وموقت برادرش عبد الله بن زبير در مكه و مدينه از انتساب هر دروغو تهمتى نسبت به بنى هاشم باك نداشت تا آنجا كه ابنابى الحديد از استادش اسكافى نقل مىكند كه عروة بن زبير از كسانى بود كه از معاويه پول مىگرفت و در مذمت علىعليه السلام حديث جعل ميكرد،و سپس از اين نمونه حديثهاىجعلى،كه بوسيله كيسههاى پول معاويه شرف صدور و اجلالنزول فرموده بود!حديث زير را-طبق همين سندى كه اينجااست-نقل مىكند كه زهرى از عروة بن زبير از عايشه نقل كردهكه گويد:
«كنت عند رسول الله اذ اقبل العباس و على،فقال:يا عايشة انهذين يموتان على غير ملتى،او على غير دينى»![160]
يعنى-من نزد رسول خدا«ص»بودم كه عباس و على از درآمدند ورسول خدا«ص»فرمود:اى عايشه اين دو نفر بيگانه از كيش من و يا برغير دين و آئين من از دنيا بيرون ميروند و ميميرند!
و در دشمنى با على عليه السلام در حدى بود كه هرگاه نامآنحضرت نزد او برده ميشد آن بزرگوار را دشنام داده و دستهاىخود را بعنوان اظهار تاسف بهم ميزد و مىگفت:آيا على پاسخآنهمه خون مسلمانان را كه ريخت چه ميدهد؟[161]و از اينها هم كه بگذريم عايشه اين حديث را از رسولخدا«ص»و يا ديگرى هم نقل نمىكند،بلكه بصورت ارسال ويا بهتر بگوئيم بعنوان يك نظريه و اجتهاد شخصى گفته است زيرا اين مطلب از نظر تاريخى مسلم است كه خود عايشهنمىتواند بدون واسطه داستان وحى را نقل كند زيرا عايشه درهنگام بعثت رسول خدا هنوز بدنيا نيامده بود و چهار سال ياپنجسال پس از بعثت رسول خدا«ص»بدنيا آمده...
و بهمين علت محدثان اهل سنت اين حديث را جزء مراسيلصحابه دانسته و گفتهاند: مراسيل صحابه همگى حجتاست...[162]
اما اين سخن محدثان اهل سنت نيز در مورد خصوص اينحديث بنا بگفته امام نووى در شرح صحيح مسلم با گفتار يكى ازبزرگان ايشان يعنى سخن امام ابو اسحاق اسفراينى نقض شده و ازحجيتخارج گشته و اين متن گفتار نووى است كه گويد:
«و اما مرسل الصحابى كقول عايشه رضى الله عنها«اول ما بدىءبه رسول الله«ص»من الوحى الرؤيا الصالحة...»قال الامام ابواسحاق الاسفراينى لا يحتج به»[163]
و بنظر نگارنده اصل اين مطلب نيز كه اين حديث را جزءحديثهاى«مرسل»بدانيم مورد خدشه و ترديد است و اطلاقحديث مرسل بر اينگونه حديثها بايد با نوعى تسامح و مجاز همراهباشد،زيرا حديث مرسل-بر طبق اصطلاح اهل دراية-به حديثى گويند كه كسى بدون واسطه آنرا از رسول خدا«ص»نقل كند،و در اينجا عايشه اساسا آنرا از رسول خدا«ص»نقل نمىكند،بلكه بعنوان يك نظريه و اجتهاد شخصى ذكر كرده...
و بعيد نيست اينكار هم از تصرفات عروة بن زبير خواهرزادهاو بوده است كه براى بازارگرمى بسود خالهاش سند آخر حديثرا حذف كرده باشد،و بعنوان نظريه او نقل كرده است، چونعروة بن زبير عقيده داشته كه در روى كره زمين در آنزمان كسىاز عايشه دانشمندتر به علوم اسلامى و علوم ديگر وجود نداشتهو اين عبارت از عروة بن زبير مشهور است كه گفته است:
«ما رايت احدا اعلم بفقه و لا طب و لا بشعر من عايشة»[164]من احدى را داناتر از عايشه در علم فقه و طب و شعر نديدم!
و عروة بن زبير شايد پيش خود فكر كرده كسى كه در هرعلمى داناترين مردم روى زمين باشد در امثال اينگونه امور نيزميتواند اظهار نظر كند،و امثال بخارى و مسلم نيز اين اظهار نظرشخصى را بعنوان يكحديث صحيح در كتاب خود آورده و بداناحتجاج كردهاند.و الله العالم.
و تازه اين مطلب-كه هر حديثى در كتاب صحيح بخارى ومسلم آمده پذيرفته شده و حجت باشد-نيز مخدوش و غير قابل قبول نزد علماى اهل سنت است،و اين گفتار ابن حجر عسقلانىاست كه در مقدمه كتاب خود«فتح البارى فى شرح صحيحالبخارى»گفته است:
«و قد انتقده الحفاظ فى عشرة و ماة حديث»
يعنى كتاب صحيح بخارى نزد حافظان حديث در يكصد و ده حديثمورد انتقاد قرار گرفته و صحت آنها مورد ترديد است.
و در مورد صحيح مسلم نيز وضع بدتر است چنانچه قسطلانىدر كتاب«ارشاد السارى فى شرح صحيح البخارى»گويد:
«ما انتقد على البخارى من الاحاديث اقل عددا مما انتقد علىالمسلم»[165]يعنى انتقاداتى كه بر احاديث صحيح بخارى شده كمتر از انتقاداتىاست كه بر صحيح مسلم شده.
و اين بود اجمالى از وضع سند اين حديث...
و اما از نظر متناولا-متن اين روايت و مضمون آن با روايات ديگرى كه درباب وحى-حتى از خود عايشه نقل شده اختلاف فراوان دارد كهاين خود موجب ضعف و وهن اين حديث ميشود كه از بابمثال ميتوانيد موارد زير را ملاحظه نمائيد.
1-در اين روايت آمده كه نخستين آياتى از قرآن كه بر رسولخدا«ص»نازل گرديد آيات سوره علق بود ولى در روايت بيهقىو ابو نعيم كه بسندشان از عمرو بن شرحبيل روايت كردهاندنخستين سورهاى كه بر رسول خدا«ص»نازل شد سوره فاتحةالكتاب بوده[166]...
و در برخى از روايات اهل سنت نيز آمده كه نخستينسورهاى كه بر رسول خدا«ص»نازل گرديد سوره/يا ايهاالمدثر/بوده[167]...
2-در اين حديث آمده بود كه وقتى جبرئيل بنزد آنحضرتآمد سه بار او را بسختى فشار داد به حدى كه رسول خدا به حالمرگ افتاد...و...
در صورتيكه در حديثى كه موسى بن عقبه از زهرى از سعيدبن مسيب روايت كرده هيچ ذكرى از اين فشار و نبوت با اعمالشاقه بميان نيامده و عبارت آن روايت اينگونه است:
«...ثم استعلن له جبرئيل و هو باعلى مكة فاجلسه على مجلسكريم معجب كان النبى«ص»يقول:اجلسنى على بساط كهيئة الدرنوك فيه الياقوت و اللؤلؤ فبشره برسالة الله عز و جل حتى اطمانرسول الله،فقال له جبرئيل:اقرا،فقال:كيف اقرا؟
فقال:اقرء باسم...»[168]و در يكى از دو حديث ابن اسحاق نيز ذكرى از اين ماجرانيست،كه ميتوانيد خود حديث را در سيره ابن هشام بهبينيد[169]3-در اين روايت آمده بود كه خديجه پس از اين ماجرا رسولخدا«ص»را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل برد،و...
ولى در روايتسعيد بن مسيب آمده كه خديجه هنگامى كهسخنان رسول خدا«ص»را شنيد آنحضرت را در خانه گذارده ونخست بنزد عداس-غلام عتبة بن ربيعة-كه نصرانى و اهل نينوىبود آمد و جريان را به او باز گفت،و عداس او را دلگرم كرد كهاين جبرئيل همان فرشته وحى و امين خدا است...
و خديجه از نزد عداس بازگشته پيش ورقة بن نوفل رفت...وبا او نيز گفتگو كرد...و...[170]
و اختلافات ديگرى كه بطور اجمال ميتوانيد آن روايات را دركتابهاى صحاح و كتابهاى ديگر به بينيد[171]و ثانيا-صرفنظر از اين اشكالات،آيا به بينيم براستى ميتوانيم باتوجه به ساير مدارك قرآنى و حديثى و معيارهاى عقلى و نقلىمضامين اين روايت را بپذيريم؟
الف-در اين حديث آمده بود كه وقتى جبرئيل بر آنحضرتنازل شد رسول خدا«ص»را سه مرتبه بسختى فشار داد به حدىكه فرمود:
«حتى بلغ منى الجهد»
يعنى تا حدى كه طاقتم تمام شد!
و يا در حديث ابن اسحاق-كه از عبيد بن عمير-نقل شدهاينگونه آمده است كه رسول خدا«ص»فرمود:جبرئيل چنان بهسختى مرا فشار داد كه«حتى ظننت انه الموت»
يعنى تا جائى كه گمان كردم مرگم فرا رسيده!
كه در اينجا چند سؤال پيش ميآيد:
1-اينكه آيا جبرئيل از پيش خود اين چنين رسول خدا«ص»
را تحت فشار و شكنجه قرار داد يا از طرف خداى تعالى؟
لابد ميگوئيد:از طرف خداى تعالى اين ماموريت را داشتهكه رسول خدا«ص»را با اين فشار و شكنجه به خواندن واداركند،و گرنه از پيش خود حق چنين جسارتى و جرئت چنينشكنجه و آزارى را نسبت به آن شخصيت بزرگوارى كه در اثرعبادت و پرهيزكارى بدان درجه از مقام و عظمت رسيده كه درآستانه نبوت و مقام رسالت الهى و خاتميت قرار گرفته نداشتهاست...و شان و مقام رسول خدا«ص»به او اجازه چنين كارىرا نميداده.
اگر چه از گفتار برخى از اينان ظاهر ميشود كه جبرئيل ازپيش خود اينكار را كرده چنانچه ابن كثير در سيره خود(ج 1 ص 393)از ابو سليمان خطابى نقل كرده كه در توجيهعبارت فوق در اين حديث گفته:
«و انما فعل ذلك به ليبلو صبره و يحسن تاديبه فيرتاض لاحتمالما كلفه به من اعباء النبوة»
يعنى جبرئيل اينكار را كرد تا صبر و بردبارى آنحضرت را بيازمايد ونيكو ادبش كند تا براى تحمل بار سنگين سختيهاى نبوت كه بدان مكلفشده بود آماده گردد...!
ولى اين حرف با صريح آيه كريمه قرآنى كه درباره فرشتگان مىفرمايد:
«لا يعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤمرون»
مخالف است،و فرشتگان الهى بدون فرمان و امر الهىكارى انجام نميدهند.
و اگر ميگوئيد:بدستور خداى تعالى اينكار را انجام داده؟
اشكال بيشتر ميشود و اين سئوال پيش ميآيد كه وقتى جبرئيل بهآنحضرت گفت:بخوان!و رسول خدا«ص»پاسخ داد:
«نمىتوانم بخوانم»ديگر به چه منظور و انگيزهاى براى بار دوم وسوم آنحضرت را تحت فشار قرار داده و دستور خواندن و فرمانكارى را كه نمىتواند انجام دهد به او ميدهد؟و آيا اين دستورچيزى جز تكليف ما لا يطاق است؟[172]و اگر ميخواست با اين فشار آن پيامبر درس نخوانده را بهخواندن وادارد و سواد خواندن را به او ياد دهد كه اين هم امرىنامعقول است، زيرا اگر مسئله جنبه اعجاز داشته كه ديگر نيازىبه انجام آن با اين اعمال شاقه نداشته،و اگر هم از طريق غيراعجاز و بطور عادى بوده كه با سواد شدن جز از راه آموختن و تحصيل مقدور نيست؟!
و خلاصه بهر ترتيبى كه بخواهيم اين مطلب را توجيه كنيمنمىتوانيم!
2-آيا اين مضمون در مورد كيفيت نزول وحى با آيات كريمهقرآنى كه جريان نزول وحى را بر رسول خدا«ص»خيلى طبيعىو ساده و در عين حال محكم و جدى نقل كرده منافات ندارد.
آنجا كه گويد:
«فاوحى الى عبده ما اوحى»[173]و آنجا كه فرمايد:
«قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى»[174]و آنجا كه گويد:
«انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده»[175]و آيا جريان وحى در مورد پيامبران ديگر الهى نيز اينگونهبوده است!
بارى از اين قسمت بگذريم،و به قسمت ديگر اين حديثبپردازيم.
ب-در اين حديث آمده بود كه رسول خدا«ص»برخاسته و درحاليكه قلبش مضطرب و لرزان بود بنزد خديجه آمد و از اضطرابو نگرانى كه داشت به خديجه فرمود:
«لقد خشيت على نفسى»!
من بر خويشتن بيمناكم!
و خديجه براى اينكه همسر بزرگوارش را از نگرانى واضطراب بيرون آورد آن سخنان را گفت و او را دلدارى داده وسپس او را بنزد ورقة بن نوفل برد و او نيز آن سخنان را گفت ورسول خدا«ص»در اثر سخنان آندو از اضطراب و نگرانى بيرونآمده و آسوده خاطر شد...!
كه در اينجا باز سئوالاتى پيش ميآيد:
1-چگونه ميتوان پذيرفت كه رسول خدا«ص»از آمدنجبرئيل و آنچه بر او خوانده كه آيا از جانب خداى تعالى بودهشك و ترديد داشته و با گفتار خديجه و ورقة شك و ترديدآنحضرت برطرف گرديده،و آيا چنين پيغمبرى در آينده چگونهميتواند در كارها تصميمگيرى كند و به وحى الهى يقين حاصلكند!
و از اينرو از برخى از شارحين حديث مانند قاضى عياضنقل شده كه گفته:معناى اين جمله شك و ترديد نيست بلكهمعناى آن اين است كه من ترس آنرا دارم كه نتوانم تحمل بار سنگين نبوت را بنمايم...زيرا شك و ترديد پيش از نزول فرشتهالهى اگر بود معنى داشت ولى پس از نزول فرشته بر رسالتآنحضرت شك آنحضرت و ترس از تسلط شيطان معنىندارد...![176]
ولى شما خواننده محترم با مختصر دقتى در صدر و ذيلحديث و دنباله آن بخوبى مىفهميد كه اين توجيه از روىناچارى است و مخالف با صريح حديث است...چنانچه نووىگفته.[177]
و از اين توجيه مضحكتر و مخدوشتر توجيهى است كهكرمانى(شارح بخارى)كرده كه گويد: معناى جمله:
«خشيت على نفسى»
اين است كه من ترس چيزى شبيه ديوانگى و جنون را بر خوددارم!
يعنى مىترسم كه جن زده و يا ديوانه شده باشم!كه بايدگفت:وضع چنين پيغمبرى كه پس از نزول فرشته وحى ورسالت دچار چنين حالتى شده باشد معلوم نيست!
و با كمال تاسف بايد گفت:اين روايت با امثال اينتوجيهات دستاويز خوبى براى دشمنان اسلام و كشيشان مغرض مسيحى است تا از رسول خدا به كمك اين گونه احاديث همانچهرهاى را ترسيم كنند كه خود ميخواهند و همه اسلام و پيامبربزرگوار آنرا زير سئوال ببرند!
2-از اين روايت استفاده ميشود كه آگاهى خديجه و ورقةبن نوفل و يقين آنها به نبوت رسول خدا«ص»بيش از خودآنحضرت بوده و آنها سبب شدند تا رسول خدا به نبوت خويشمطمئن گردد و از گفتارشان آرامش و يقين پيدا كند،و آنوقتاين سئوال پيش ميآيد كه آيا خديجه و ورقة بن نوفل اين علم و يقينرا از كجا آموخته بودند كه فرق ميان فرشته و شيطان چيست، ومعيار شناخت فرشته كدام است؟و روى اين حساب رسولخدا«ص»به علم و دانش آنان در ادامه كار خود نيازمند بوده وجالبتر و يا مضحكتر از اينها حديثى است كه ابن هشام درسيره خود بدنبال اين ماجرا يعنى آمدن رسول خدا«ص»بخانه وگزارش كار خود به خديجه از ابن اسحاق نقل كرده و متن آنچنين است:
«قال ابن اسحاق:و حدثنى اسماعيل بن ابىحكيم:مولى آل الزبير:انه حدث عن خديجة رضىالله عنها:انها قالت لرسول الله صلى الله عليه و سلم:
اى ابن عم اتستطيع ان تخبرنى بصاحبك هذا،الذىياتيك اذا جاءك؟قال:نعم،قالت:فاذا جاءك فاخبرنى به.فجاءه جبريل عليه السلام كما كانيصنع،فقال رسول الله صلى الله عليه و سلم لخديجة:ياخديجة،هذا جبريل قد جاءنى،قالت:قم يابن عم،فاجلس على فخذى اليسرى، قال فقام رسول الله صلىالله عليه و سلم،فجلس عليها،قالت:هل تراه؟قال:
نعم،قالت:فتحول فاجلس على فخذى اليمنى،قالت:فتحول رسول الله صلى الله عليه و سلم، فجلسعلى فخذها اليمنى،فقالت:هل تراه؟قال:نعم.
قالت:فتحول فاجلس فى حجرى،قالت:فتحولرسول الله صلى الله عليه و سلم،فجلس فى حجرها،قالت:هل تراه؟قال:نعم،قال:فتحسرت و القتخمارها،و رسول الله صلى الله عليه و سلم جالس فىحجرها،ثم قالت له:هل تراه؟قال:لا،قالتيابنعم،اثبت و ابشر،فو الله انه لملك، و ما هذا بشيطان»[178]يعنى-ابن اسحاق از اسماعيل بن ابى حكيم وابسته بهخاندان زبير[179] روايت كرده كه گويد:از خديجة رضى الله عنها روايتشده كه به رسول خدا«ص»عرضكرد: اىعموزاده آيا مىتوانى هرگاه اين كسى كه مىگوئى نزد توميآيد بنزدت آمد مرا خبر كنى؟
رسول خدا-آرى.
خديجة-پس هرگاه بنزدت آمد مرا خبر كن!
اين گفتگو گذشت و جبرئيل همانند گذشته بنزد رسولخدا آمد،و رسول خدا به خديجة فرمود:
-خديجة!اين جبرئيل است كه آمده!
خديجة-اى عموزاده برخيز و روى زانوى چپ من بنشين!
رسول خدا برخاست و روى زانوى چپ خديجه نشست.
خديجة-آيا او را مىبينى؟
رسول خدا-آرى!
خديجة-برخيز و بيا روى زانوى راست من بنشين!
رسول خدا«ص»برخاست و روى زانوى چپ خديجةنشست.
در اينجا باز خديجه پرسيد؟
-آيا او را مىبينى؟
رسول خدا فرمود-آرى:
خديجه گفت:برخيز و در دامان من بنشينو رسول خدا برخاست و در دامان خديجة نشست.
باز خديجة پرسيد:آيا او را مىبينى؟
رسول خدا«ص»فرمود-آرى.
در اينجا خديجة سر خود را برهنه كرد و روسرى و مقنعهخود را از سر برداشت و رسول خدا«ص»همچنان دردامان خديجة نشسته بود،در اينوقتخديجة از رسولخدا«ص»پرسيد:
-آيا باز هم او را مىبينى؟
فرمود:نه!
خديجة گفت:اى عموزاده ثابت قدم باش و مژدهگير كهاين فرشته است و شيطان نيست!!
كه در اينجا باز سئوالاتى پيش ميآيد كه:
مگر فرشتگان الهى نيز مانند انسانها مامور و مكلف هستندكه به سر و بدن زنان نگاه نكنند؟
و حكمتحرمت نظر در انسانها تحريك شهوت جنسى ومفاسد مترتبه بر آن ذكر شده،و مگر فرشتگان نيز شهوت جنسى دارند؟
و اساسا مگر در آنروزگاران حجاب بر زنان فرض شده بود؟
با اينكه خود اينان ميگويند:حجاب در مدينه فرض شد؟و آيا خديجة اين دانش عظيم را درباره شناخت فرشته و شيطان از كجاآموخته بود كه رسول خدا«ص»نياموخته بود،و مگر خديجةداناتر از رسول خدا بوده؟و مگرهاى ديگرى كه به ذهن هرخوانندهاى خطور كرده و پاسخى هم ندارد!
بارى بهتر است از اين قسمت روايت هم بگذريم،و بهقسمتهاى ديگر آن بپردازيم.
ج-در دنباله روايت صحيح بخارى آمده بود كه در اثر فترتوحى،رسول خدا«ص»چنان غمگين شد كه چندين بار خواستتا خود را از نوك كوهها پرت كند و هرگاه كه خود را ببالاى كوهميرساند تا خودكشى و انتحار كند جبرئيل در برابر او ظاهر ميشدو بدو مىگفت:
اى محمد براستى كه تو پيامبر خدائى و بدينوسيله آنحضرترا دلگرم ساخته و دلش آرام ميشد و از خودكشى صرفنظرميفرمود...!
كه باز اين سئوالات مطرح ميشود كه:
مگر رسول خدا«ص»پس از آمدن جبرئيل و سخنان خديجةو ورقة-بگفته اينان هنوز هم در رسالتخويش ترديد داشت!
و مگر جبرئيل-كه واسطهاى براى نزول وحى بيش نيست-چنينمقام و عظمتى دارد كه بتواند قلب مضطرب و مردد رسول خدا«ص»را آرام كند؟
و بر فرض آنكه چند روزى وحى از آنحضرت قطع شد،آيااين قطع وحى مجوزى براى انتحار و خودكشى آنحضرت ميشود،و آيا براستى رسول خدا«ص»نعوذ بالله اين اندازه جاهلانه وكودكانه فكر ميكرده؟
و اساسا آيا ما اين روايت را بايد بپذيريم يا قرآن كريم را كهدرباره همه رهبران الهى بطور عموم فرموده:
/و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا بآياتنايوقنون/[180]و از ايشان كسانى را به سمت رهبرى و امامت انتخاب كرديم كهمردم را به فرمان و دستور ما راهبرى كنند پس از آنكه استقامت و بردبارىكردند و به آيات ما يقين داشتند...
و درباره خصوص رسول خدا«ص»در ماجراى وحىبصراحت فرمايد:
پس خداى تعالى [181] به بندهاش وحى كرد آنچه را كه وحى فرمود،ودلش آنچه را ديده بود تكذيب نكرد،آيا شما او را بر آنچه ديده انكار ميكنيد و نسبتشك و ترديد به او ميدهيد؟
كه زمخشرى و ديگران از دانشمندان اهل سنت آيه«ماكذب الفؤاد ما راى»را اينگونه تفسير كردهاند كه«لم يشك فىانما رآه حق»[182]يعنى شك نكرد كه آنچه ديده بود حق بود.
و يا روايات ديگرى را كه خود شما در باب وحى از راويانديگر نقل كردهايد مانند روايت ابن عباس كه ميگويد:
«...فرجع الى بيته و هو موقن...»[183]پس رسول خدا«ص»بخانه بازگشت در حالى كه يقين داشت!
و يا روايت عبد الله بن ابى بكر بن حزم را كه در اينباره گويد:
«...استعلن به جبرئيل...و بشره برسالة ربه حتىاطمان»[184]و اگر اين روايت-و هر روايتى كه در صحيح بخارى آمدهصحيح است پس چرا قاضى عياض كه از بزرگان اهل سنتاست در داستان وحى گفته:
«لا يصح ان يتصور له الشيطان فى صورة الملكو يلبس عليه الامر لا فى اول الرسالة و لا بعدها،و الاعتماد فى ذلك على دليل المعجزة بل لا يشك النبى ان ما ياتيه من الله هو الملك و رسوله الحقيقى،امابعلم ضرورى يخلقه الله له،او ببرهان جلى يظهره اللهلديه لتتم كلمة ربك صدقا و عدلا لا مبدل لكلماتالله»[185]يعنى صحيح نيست كه شيطان در صورت فرشته براى اومتصور شود و امر را بر او مشتبه سازد نه در آغاز رسالت و نهبعد از آن و اعتماد در اينجا بر معجزه است،بلكه پيامبرشك نمىكند كه آنچه از جانب خداوند بر او نازل گشتهفرشته و رسول حقيقى استيا بعلمى ضرورى.كه خدا دراو آفريده يا ببرهانى آشكار و جلى كه خدا بر او آشكاركند تا كلمه خود را بر او تمام سازد...كه تغيير دهندهاىبر كلمات خدا نيست!
و پيش از اين نيز از قاضى عياض گفتارى در اينباره نقلكرديم!
و آيا امثال قاضى عياض اين روايت را ديده و اين سخن راگفتهاند...
و نظير همين عقيده و گفتار را مرحوم علامه طبرسى قدسسره در مجمع البيان بدنبال حديثى كه از دانشمندان اهل سنت روايت كرده و ذكر اضطراب و نگرانى رسول خدا«ص»بدنبالنزول وحى بر آنحضرت در آن آمده،فرموده است كه ما متنحديث و گفتار آن دانشمند بزرگ را براى مزيد اطلاع خوانندگانمحترم ذيلا نقل مىكنيم:
ايشان در ذيل تفسير آيه:
«يا ايها المدثر»چنين گويد:
«قال الاوزاعى:سمعتيحيى بن ابى كثير يقول:سالت اباسلمة اى القرآن انزل من قبل قال:«يا ايها المدثر»فقلت:او«اقرءباسم ربك»؟فقال:سالت جابر بن عبد الله اى القرآن انزل قبل؟
قال:«يا ايها المدثر»فقلت:او«اقرء»؟قال جابر:احدثكم ماحدثنا رسول الله صلى الله عليه و آله، قال:جاورت بحراء شهرا،فلماقضيت جوارى نزلت فاستبطنت الوادى فنوديت،فنظرت امامىو خلفى و عن يمينى و عن شمالى فلم ار احدا،ثم نوديت فرفعت راسىفاذا هو على العرش فى الهواء،يعنى جبرئيل عليه السلام،فقلت:
دثرونى دثرونى فصبوا على ماء،فانزل الله عز و جل:«يا ايها المدثر»و فىرواية:فخشيت منه فرقا حتى هويت الى الارض،فجئت الى اهلى.
فقلت:زملونى،فنزل:«يا ايها المدثر×قم فانذر»اى ليس بك ماتخافه من الشيطان،انما انت نبي فانذر الناس و ادعهم الى التوحيد»
و سپس در رد اين گفتار نابجا فرموده:
«و فى هذا ما فيه،لان الله تعالى لا يوحى الى رسوله الا بالبراهين النيرة،و الآيات البينة الدالة على ان ما يوحى اليه انما هو من اللهتعالى،فلا يحتاج الى شيء سواها و لا يفزع و لا يفزع و لا يفرق»[186]يعنى و اشكال اين حديث روشن است،زيرا خداى تعالى بهپيامبر خود وحى نمىكند مگر با برهانهاى روشن و آياتآشكارى كه دلالت دارد بر اينكه آنچه بر او وحى شده از جانبخداى تعالى است،پس نيازى به چيز ديگر نيست و چنان نيستكه كسى او را بترساند و مضطرب سازد و نگران شود و بترسد!
بارى بهتر آن است كه سخن را درهم پيچيم و تحقيق وبررسى بيشتر را در باب نقد جملات اين حديث بعهده خوانندهمحترم بگذاريم،ولى اين نكته را نمىتوانيم ناگفته بگذاريم كهراستى جاى بسيار تاسف است كه درباره مهمترين مسئلهاعتقادى ما يعنى مسئله وحى و نبوت كه سرآغاز همه مسائل ديگراست بايد امثال اينگونه روايات در كتابهائى همچون صحيحبخارى و مسلم كه نزد بسيارى از مسلمانان تا بدان درجه اعتباردارند كه نووى دربارهشان گويد:
«و هما اصح الكتب بعد القرآن»[187]و اين دو كتاب پس از قرآن كريم صحيحترين كتابها است.
و بر طبق همين روايات مقام والا و عظيم رسول خدا«ص» را تا بدان حد پائين آورده كه در هنگام دريافت وحى الهى وانجام رسالت تاريخى و جهانى خود اينگونه دچار ترديد و دو دلىبشود؟و براى رفع ترديد خود ناچار به خديجة و ورقة بن نوفل وديگران متوسل شود،و در اثر«فترت»وحى و انقطاع موقت آن بهآن اندازه دچار هيجان و اضطراب شود كه چندين بار تصميم بهانتحار و خودكشى بگيرد و...و...
و با اين روايات صحيحة و معتبره خود!بهترين بهانه ودستاويز را بدست دشمنان اسلام بدهند كه آغاز وحى رسولخدا«ص»را با تاييد امثال ورقة بن نوفل كه بگفته آنها-و امثالهمين روايات-سالها بدين نصرانيت درآمده و در اين آئين علومزيادى را كسب كرده بود، توام كنند...
و حالتشك و ترديد را در آنچه بر رسول خدا نازل ميشدوارد سازند!
و مقام رسول خدا«ص»را تا سرحد يك انسان چنانى با آنحالات و اعمال تنزل دهند!و امثال اين سخنان!
تحليلى درباره اين روايات:
در اينجا ما به يك جمعبندى رسيدهايم كه براى مااحتمالاتى را بوجود آورده و نقل آن خالى از فايده نيست و شايد شما هم اين احتمالات را بعيد ندانسته و بهپسنديد و آن اين استكه با توجه باينكه راوى اين حديث عروة بن زبير و اسماعيل بنابى حكيم از آل زبير بودند احتمالات زير بنظر ميرسد:
1- عبد الله بن زبير و زبيريان چند سالى در مكه و مدينه وقسمتى از خاك عراق حكمرانى داشتند و خود را بعنوانجانشينان پيغمبر اسلام و وارثان خلافت آن حضرت جا زده بودند،در مقابل رقباى خود از بنى هاشم و بنى اميه و بنى عباس براىخود فضيلت تراشى مىكردند و حديثهائى براى خانواده و فاميلخود جعل ميكردند تا خود را از ديگران به اسلام و پيامبر بزرگواراسلام نزديكتر از ديگران معرفى كنند...
و شاهد بر اين مطلب ميتواند همان حديث جعلى قبلى باشدكه در مذمت عباس و على عليه السلام جعل كرده بود بدانخاطركه علويون و بنى عباس رقباى ايشان بودند.
2- زبير بن عوام برادرزاده خديجه سلام الله عليها است كهنسبشان به بنى اسد بن عبد العزى ميرسد و عوام پدر او برادر خديجهبوده و ورقة بن نوفل هم پسر عموى خديجه كه همگى از همانتيره بنى اسد بن عبد الغرى هستند،و اين خبرسازان حرفهاى براىاينكه فضيلتى براى حضرت خديجه سلام الله عليها و ورقة بننوفل بتراشند اين سخنان را به ايشان نسبت داده تا آنها را در تحكيم اساس اسلام سهيم سازند،اگر چه در اين ميان مقام والاىرسول خدا«ص»نيز مخدوش گردد و شايد ندانسته و بىتوجه بهاينطرف قضيه يعنى خدشهدار شدن مقام رسول خدا«ص»نيزاينكار را كردهاند و تعمدى در اينكار نداشتهاند...
3- در مورد عايشه نيز همانگونه كه قبلا گفته شد خالهعروة بن زبير بوده و عروة بن زبير همانگونه كه شنيديد احدى را ازاو داناتر بعلم فقه و طب و شعر نمىدانسته و از اين رو شايد عايشهدرباره ماجراى وحى اظهار نظرى كرده و عروه روى همانعقيدهاى كه به وى داشته آنرا بعنوان يك روايت مسلمى از اونقل كرده تا ضمنا يكى از بهترين حديثهائى را كه از خالهاششنيده در اين باب اظهار كرده باشد...
و روى اين جهات احتمال جعل در اين روايات قوى استو انگيزه آن نيز همينها بود كه خوانديد،و الله العالم.
و در پايان لازم است نظرى هم به روايات شيعه در بابوحى بيندازيم و بهبينيم آنها داستان وحى و آغاز نبوت رسولخدا«ص»را چگونه روايت كردهاند.
از آنجمله از امير المؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه نقل شدهكه درباره داستان وحى و آغاز آن در روزهاى نخست بعثتفرموده:
و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الاسلام غير رسول اللهصلى الله عليه و آله و خديجة و انا ثالثهما،ارى نورالوحى و الرسالة،و اشم ريح النبوة،و لقد سمعترنة الشيطان حين نزل الوحى عليه صلى الله عليه و آله،فقلت:يا رسول الله ما هذه الرنة؟فقال:هذا الشيطانقد ايس من عبادته انك تسمع ما اسمع،و ترى ما ارى،الا انك لست بنبى،و لكنك وزير،و انك لعلى خير[188]
-و گرد نياورد خانهاى احدى را آنروز در اسلام جز رسولخدا«ص»و خديجة و من نيز سومى آنها بودم كه نور وحىو رسالت را ميديدم و بوى نبوت را استشمام ميكردم وبخوبى صداى ناله شيطان را شنيدم در آنهنگامى كه وحىبر رسول خدا«ص»نازل شد و عرضكردم:اى رسول خدااين ناله چيست؟فرمود:اين شيطان است كه از پرستشخود نوميد گشته،تو هم ميشنوى آنچه را من مىشنوم ومىبينى آنچه را من مىبينم جز آنكه تو پيامبر نيستى ولىتو وزير و كمككارى و تو بر خير و خوبى هستى!
و همانگونه كه ملاحظه ميكنيد امير المؤمنين عليه السلام دراين خطبه به وضوح و صراحت جريان را بگونهاى ترسيم فرموده و گزارش ميدهد كه گذشته از اينكه رسول خدا«ص»نور وحى رامشاهده ميفرمود و صداى ناله شيطان را تشخيص ميداد،خودآنحضرت يعنى على عليه السلام-آن شاگرد ممتاز مكتبآنحضرت-نيز صداى ناله شيطان را مىشنيد و هيچگاه آندو را بايكديگر اشتباه نميكرد...!
و اين هم روايت ديگرى كه مجلسى(ره)در كتاببحار الانوار از امالى شيخ روايت كرده كه برخى از اصحاب امامصادق عليه السلام جريان وحى را كه از آنحضرت مىپرسد كهچگونه رسول خدا«ص»گاه ميفرمود:اين جبرئيل است كه بمنچنين و چنان ميگويد،و گاه در حال وحى به حال بيهوشى واغماء ميافتاد؟
امام عليه السلام در پاسخ او فرمود آن حالت رسول خدا«ص»
و آن سنگينى كه احساس ميكرد در هنگامى بود كه خداىتعالى بدون واسطه جبرئيل با آنحضرت سخن ميگفت،ولىهنگامى كه جبرئيل با آن بزرگوار سخن ميگفت چنين حالتى برآنحضرت عارض نمىشد و خيلى عادى ميفرمود:
اين جبرئيل است!و جبرئيل چنين گفت؟
و اين هم متن حديثشريف كه خلاصه ترجمهاش را شنيديد:
الحسين بن ابراهيم القزوينى،عن محمد بن وهبان،عن احمد بن ابراهيم بن احمد،عن الحسن بنعلى الزعفرانى،عن البرقى،عن ابيه،عن ابن ابىعمير،عن هشام بن سالم،عن ابى عبد الله عليه السلامقال:قال بعض اصحابنا:اصلحك الله اكان رسول اللهصلى الله عليه و آله يقول:قال جبرئيل،و هذا جبرئيليامرنى،ثم يكون فى حال اخرى يغمى عليه؟قال:
فقال ابو عبد الله عليه السلام:انه اذا كان الوحى منالله اليه ليس بينهما جبرئيل اصابه ذلكلثقل الوحى من الله،و اذا كان بينهما جبرئيل لم يصبهذلك فقال:قال لى جبرئيل،و هذا جبرئيل.[189]و بلكه در پارهاى از روايات آمده است كه جبرئيل هيچگاهبدون اجازه قبلى نزد رسول خدا«ص»نمىآمد،و هرگاه نيز كه اجازه ميگرفت هنگام ورود با كمال ادب و مانند بندهاى درحضور آنحضرت جلوس ميكرد،كه اين هم متن آن حديث ديگركه شيخ صدوق(ره) در كتاب علل از امام صادق عليه السلامروايت كرده:
عن ابى عبد الله عليه السلام قال:كان جبرئيل اذا اتى النبىصلى الله عليه و آله قعد بين يديه قعدة العبد،و كان لا يدخل حتىيستاذنه.[190]
اكنون بنگريد«تفاوت ره از كجا است تا بكجا»و چهاندازه فرق است ميان روايات اهل سنت و روايات شيعه درمعرفى جبرئيل و رسول خدا«ص»و داستان وحى و ورود فرشتهوحى بر رسول خدا«ص»؟و خود قضاوت كنيد!
و اين نيز حديث ديگرى در اين باره كه عياشى در تفسير خودآنرا از زراره از امام صادق عليه السلام روايت كرده است.
«عن زرارة قال:قلت لابي عبد اللهعليه السلام:كيف لم يخف رسول الله صلى الله عليهو آله فيما ياتيه من قبل الله ان يكون ذلك مما ينزغ به الشيطان؟قال:فقال:ان الله اذا اتخذ عبدا رسولاانزل عليه السكينة و الوقار،فكان ياتيه من قبل اللهعز و جل مثل الذى يراه بعينه».
زرارة گويد:به امام صادق عليه السلام عرضكردم:چگونهرسول خدا«ص»در آنچه بر او از سوى خدا نازل مىگشتترس آنرا نداشت كه از وساوس شيطان باشد؟امامعليه السلام فرمود: براستى كه خدا هرگاه بندهاى را بهرسالت انتخاب مىكند آرامش و وقار خود را بر او فرومىفرستد،بدانگونه كه هر چه از جانب خداى عز و جل براو نازل گردد همانند چيزى است كه به چشم خودمىبيند...[191]
در اين حديث اين مطلب كه رسول خدا«ص»در موردوحى الهى هيچگونه شك و ترديدى بخود راه نميدهد مسلم فرضشده و علت آنرا زرارة مىپرسد؟
و اين هم روايتى درباره ماجراى بعثت رسول خدا«ص»كهچون راوى و سندى ندارد چندان معتبر نيست ولى ناقل آن مرحومابن شهر آشوب است كه در مناقب آنرا روايت كرده كه ميگويد:
و روى انه نزل جبرئيل على جياد اصفر و النبى صلى الله عليه و آله بين على عليه السلام و جعفر،فجلسجبرئيل عند راسه،و ميكائيل عند رجله،و لم ينبهاهاعظاما له،فقال ميكائيل:الى ايهم بعثت؟قال:الىالاوسط،فلما انتبه ادى اليه جبرئيل الرسالة عن اللهتعالى،فلما نهض جبرئيل ليقوم اخذ رسول اللهصلى الله عليه و آله بثوبه ثم قال:ما اسمك؟قال:
جبرئيل،ثم نهض النبى صلى الله عليه و آله ليلحقبقومه فما مر بشجرة و لا مدرة الا سلمت عليه و هناته،ثمكان جبرئيل ياتيه و لا يدنو منه الا بعد ان يستاذن عليه،فاتاه يوما و هو باعلى مكة فغمز بعقبه بناحية الوادىفانفجر عين فتوضا جبرئيل،و تطهر الرسول،ثمصلى الظهر و هى اول صلاة فرضها الله عز و جل،و صلىامير المؤمنين عليه السلام مع النبى صلى الله عليه و آله،و رجع رسول الله صلى الله عليه و آله من يومه الى خديجةفاخبرها،فتوضات و صلت صلاة العصر من ذلكاليوم[192]
-و روايتشده كه جبرئيل بر اسبى زرد رنگ(و يا درمكانى بنام جياد)بر آنحضرت نازل گشت و رسول خدا«ص»ميان على عليه السلام و جعفر خفته بود،پسجبرئيل در كنار سر آنحضرت نشست و ميكائيل در كنارپاى او و بخاطر عظمت و بزرگى آنحضرت وى را بيدارنكردند، ميكائيل گفت:بسوى كداميك از اينان مبعوثگشتهاى؟گفت:به اين كه در وسط خفته!و چون رسولخدا«ص»از خواب بيدار شد جبرئيل رسالتخداى تعالىرا به آنحضرت ابلاغ كرد،و چون جبرئيل خواست كهبرخيزد رسول خدا«ص»جامهاش را گرفت و بدو گفت:
نام تو چيست؟گفت:جبرئيل،آنگاه رسول خدا برخاستتا به قوم خود ملحق شود كه به هيچ درخت و سنگىنمىگذشت جز آنكه بر او سلام كرده و مژدهاش ميدادند.
و پس از آن جبرئيل نزد او ميآمد ولى به آنحضرت نزديكنمىشد تا از وى اذن بگيرد پس روزى در حالى كه رسولخدا«ص»در بالاى مكه بود بنزد وى آمد و در گوشهاى ازآن وادى جائى از زمين را فشار داد و چشمهاى پديدار شد وجبرئيل وضوء گرفت و رسول خدا«ص»نيز تطهير كردآنگاه نماز ظهر را خواند،و آن نخستين نمازى بود كهخداى عز و جل فرض كرد،و امير المؤمنين عليه السلام نيز باآنحضرت نماز خواند،و رسول خدا«ص»در همان روزبنزد خديجة بازگشت و جريان را به او خبر داد و او نيز وضوء ساخته و نماز عصر را در همان روز خواند...
و از روايت ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه كه درداستان مجاورت رسول خدا«ص»در غار«حراء»ميگويد:
«...حتى جاءت السنة التى اكرمه الله فيها بالرسالة فجاور فىحراء شهر رمضان و معه اهله: خديجة و على بن ابيطالب و خادم لهم،فجاءه جبرئيل بالرسالة...»[193]
معلوم ميشود كه على عليه السلام و خديجة نيز در ماجراىنزول وحى و بعثت و در غار حراء همراه رسول خدا؟«ص» بودهاند...
ولى سند حديث و مصدر آنرا متاسفانه نقل نكرده،وهمين قدر در آغاز آن گفته:«و قد ورد فى الكتب الصحاح».
شريعت قبل از بعثت
بحث پايانى اين بخش:
در پايان بحث از ماجراى بعثت رسول خدا(ص)-طبقوعدهاى كه داديم-لازم است مقدارى هم درباره شريعت و آئينى كه رسول خدا(ص)قبل از بعثت از آن پيروى ميكرده بحثشود، زيرا اين مطلب از نظر تاريخ مسلم است كه:
اولا-رسول خدا(ص)در تمام دوران زندگى قبل از بعثتخود،لحظهاى در برابر بتها پرستش نكرد،و از آئين مشركين وبتپرستان و سنتها و مراسم شركآلود و غلط ايشان پيروى نكرد،و از«اكل ميته»و ذبائحى كه نام خدا بر آنها ذكر نشده بودنمىخورد،و اينكه در صحيح بخارى و مسند احمد بن حنبل آمدهاست كه گويند:
براى رسولخدا(ص)سفره غذائى حاضر كردند،و زيد بنعمرو بن نفيل[194] را نيز بر سر آن سفره خواندند،ولى زيد از حضور برسر آن سفره خوددارى كرده گفت:
«انا لا آكل مما تذبحون على انصابكم،و لا آكل الا ما ذكر اسمالله عليه»
من از آنچه شما بر بتهاى خود ذبح ميكنيد نمىخورم و جز آنچه را نامخدا بر آن برده شده نخواهم خورد.و در نقل احمد بن حنبل هست كهرسول خدا(ص)بر سر سفرهاى با سفيان بن حارث غذا ميخورد وزيد از آنجا عبور كرد و آن دو او را به خوردن دعوت كردند و او چنين پاسخى داد...[195]مخدوش و غير قابل قبول است و از اينرو خود اهل سنت وآنها كه صحيح بخارى را صحيحترين كتابهاى حديثى ميدانندنتوانستهاند آنرا بپذيرند و در صدد توجيه برآمده كه از آنجملهسهيلى در كتاب«الروض الانف»گويد:
«كيف وفق الله زيدا الى ترك ما ذبح على النصب و ما لم يذكراسم الله عليه و رسوله(ص)كان اولى بهذه الفضيلة فى الجاهليةلما ثبت من عصمة الله تعالى له»[196]يعنى چگونه خداوند به زيد اين توفيق را عنايت كرد كه از خوردنذبحى كه براى بتها ذبح شده و يا نام خدا بر آن جارى نشده بود خوددارىكند،ولى به رسول خدا چنين توفيقى نداد،با اينكه رسول خدا(ص) بهچنين فضيلتى سزاوارتر بود بخاطر عصمتى كه از سوى خداى تعالىداشت:
و آنگاه درصدد پاسخ و توجيه برآمده و گويد:
«ليس فى الرواية انه قد اكل من السفره و بان شرع ابراهيم انما جاء بتحريمالميتة لا بتحريم ما ذبح لغير الله تعالى فريد امتنع عن اكل ما ذبح لغير الله براى رآهلا بشرع ما تقدم»
يعنى-در روايت نيامده كه آنحضرت از آن سفره چيزى خورد،و از اين گذشتهشرع ابراهيم ميته را حرام كرده بود نه آنچه را كه نام خدا بر آن جارى نشده بود،و ازاينرو زيد طبق راى خود از خوردن آن غذا خوددارى كرد نه بخاطر شريعت گذشته.
ولى براى خواننده محترم روشن است كه اين پاسخ نميتوانداشكال و شبهه را از ذهن انسان رفع كند و بهتر آن است كه اصلحديث را كه بگفته ايشان بر خلاف دليلهائى است كه عصمترسول خدا(ص)را ثابت كرده مردود بدانيم و آنرا نپذيريم.
و همچنين حديث«استلام اصنام»-دست و صورت ماليدنبه بتها بعنوان تبرك و احترام-كه در روايات ايشان آمده[197] وروايات ديگرى كه حكايت از مشاركت آنحضرت در مراسمشركآميز آنها ميكند همگى مردود و مخالف با مبانى و اصول خودآنها در باب نبوت آن بزرگوار است.
ثانيا از نظر تاريخ مسلم است كه آنحضرت قبل از بعثتعبادتهائى از قبيل نماز و روزه و طواف و حج و عبادتهاى ديگرىانجام ميداده چنانچه در حديث عايشه و ديگران در ماجراى بعثتاين جمله بود كه:
«فكان يخلو بغار حراء فيتحنث فيه»
و«تحنث»را به«تعبد»معنا كرده بودند.
و مرحوم فتال نيشابورى در روضة الواعظين گفته:
«رسول خدا(ص)از اول تكليف روزه ميگرفت و نمازمىگذارد،بعكس آنچه در ميان قوم معمول بود و چون به سنچهل سالگى رسيد خداوند بوسيله جبرئيل او را مامور به ابلاغرسالت فرمود...»[198]و اكنون با توجه به اين دو مقدمه اين بحث پيش آمده كه آيارسول خدا(ص)در پيروى از مرام مقدس توحيد و عمل بهدستورات و اعمال دينى تابع چه شريعتى بوده؟آيا شريعت انبياءگذشته و يا شريعتخود يعنى شريعت مقدس اسلام كه بعدامامور به ابلاغ و اظهار آن گرديد...و در آن وقت تنها خودآنحضرت مامور به پيروى و انجام اعمال آن بود...
و بنابر آنچه گفته شد تذكر اين نكته در اينجا لازم است كهبه نظر نگارنده طرح اين بحث بنحوى كه در كتابهاى دانشمنداناسلامى اعم از دانشمندان شيعه و اهل سنت-آمده خالى از نوعىتسامح و بىدقتى نيست زيرا آن مسئله را به اين نحو و با اينعبارت طرح كرده و گفتهاند:
«اعلم ان علماء الخاصه و العامه اختلفوا فى ان النبى(ص)
هل كان قبل بعثته متعبدا بشريعته ام لا...»[199]و يا اين عبارت كه از يكى از دانشمندان بزرگ اهل سنتاست كه ميگويد:
«و قد اختلف العلماء فى تعبده قبل البعثه هل كان على شرع ام لا؟»[200]يعنى علماء اختلاف دارند در اينكه تعبد و انجام عبادتهاى آنحضرت پيش ازماجراى بعثت آيا بر طبق شرعى از شرايع بوده يا نه؟
و وجه تسامح و بىدقتى همين است كه اعمال و عبادات آنبزرگوار بطور مسلم بر طبق شريعتى انجام ميشده كه آن شريعتياشريعت پيمبران گذشته بوده و يا شريعتخود آنبزرگوار...
و شايد مرحوم علامه(ره)در شرحى كه بر مختصر ابن حاجبنگاشته و عبارت آنرا مرحوم مجلسى در بحار الانوار نقل كردهمتوجه اين مطلب بوده كه بحث را اينگونه مطرح فرموده:
«اختلف الناس فى ان النبى(ص)هل كان متعبدا بشرع احد من الانبياءقبله قبل النبوه ام لا... »[201]كه براى اهل تحقيق روشن است كه اين عبارت از آنتسامح و اشكال خالى است و بهر صورت مسئله آنقدر مهم نيستكه بيش از اين مقدار وقتشما را بگيريم و اين مقدار هم از باب تذكر بنظر لازم آمد.و بهتر آن است كه به اصل بحث بازگرديم وبحث را اينگونه طرح كنيم كه:آيا رسول خدا(ص)قبل از بعثتتابع چه شريعتى از شريعتهاى الهى بوده؟
جمعى معتقدند كه آنحضرت تابع شريعتهاى پيمبران قبل ازخود بوده؟و گروهى نيز معتقدند كه تابع شريعتخود يعنىشريعت اسلام بوده،با اين توضيح كه در آنزمان بدان حضرتوحى ميشد و به اصطلاح«نبى»بود،و موظف بود بدانچه بر اووحى ميشد بدان عمل كند،ولى«رسول»نبود و وظيفه نداشتآنها را بديگران ابلاغ كند،تا سن چهل سالگى كه بهمنصب رسالت مفتخر گرديد و موظف شد اين آئين مقدس رابديگران نيز ابلاغ كند.
گروه اول نيز كه عقيده دارند آنحضرت تابع شريعتهاىپيمبران قبل از خود بوده درباره آن شريعت و آن پيامبراختلاف نظر دارند و چهار نظريه درباره آن شريعت ذكر شده:
1-شريعت نوح عليه السلام2-شريعت ابراهيم عليه السلام3-شريعت موسى عليه السلام4-شريعت عيسى عليه السلامو در اينجا نظريه پنجمى هم ابراز شده و آن اين است كهگفتهاند: هر چه نزد آنحضرت ثابتشده بود كه شريعت است از آنپيروى كرده و بدان عمل ميكرد و پيرو شريعت مخصوصى نبود.وبنظر ميرسد غرض ورزى و دستسياست بازان و قصهپردازان يهودو نصارى هم در اين مسئله راه يافته باشد و براى اثبات اينكهشريعت اسلام پيرو همان شرايع يهود و نصارى است ورسول خدا(ص)نيز تابع موسى و عيسى بوده به اين بحث دامنزده و احيانا اظهار نظرهائى كرده باشند زيرا آنها كه باكنداشتند ابراهيم عليه السلام را يهودى يا نصرانى بخوانند هيچباكى نداشتند كه رسولخدا(ص)و سلاله ابراهيم عليه السلام رايهودى و يا نصرانى بدانند!و بهر صورت هر يك از دو دسته براىمدعاى خود دليلهائى ذكر كردهاند و دانشمندان نيز آنها را دركتابهاى خود بتفصيل نقل كردهاند كه فشردهاى از آنرا ميتوانيددر بحار الانوار مجلسى(ره)بخوانيد[202] و بنظر ما آنچه در مياندليلهاى دسته اول(يعنى آنها كه گفتهاند رسول خدا تابعشريعتهاى قبل از خود بوده) مهم و قابل بحث ميباشد چند آيهقرآنى است و بقيه گفتارها اجتهادات و يا روايات ضعيفى استكه از نقل آنها صرفنظر ميكنيم.و به نقل همان آيات اكتفامىنمائيم:
1-آيه 90 از سوره انعام است كه خداى تعالى پس از ذكرنام جمعى از پيمبران چون ابراهيم و فرزندان آن بزرگوار فرمايد:
/اولئك الذين هداهم الله فبهداهم اقتده/آنها هستند كه خداوند ايشانرا هدايت و راهنمائى فرمود،و تو نيز ازهدايت آنها پيروى كن...
و پاسخى كه از استدلال به اين آيه داده شده آن است كهمنظور از اين هدايت و پيروى از آن همان اصول مورد اتفاق همهاديان است نه فروع شرعيه زيرا پر واضح است كه فروع در اديانگذشته مورد اختلاف بوده...
نگارنده گويد:مؤيد اين پاسخ نيز همان نزول آيه است كهپس از بعثت رسول خدا(ص)نازل گشته و ميتوان گفت:اين آيهربطى به بحث ما كه بحث از شريعت رسول خدا(ص)قبل ازبعثت ميباشد ندارد...
و از همين پاسخ مىتوان پاسخ استدلال به آيات ديگرى را نيزكه در اينباره شده است دانست مانند آيه:
/شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا و الذى اوحينا اليك و ماوصينا به ابراهيم و موسى و عيسى،ان اقيموا الدين و لا تفرقوا فيهكبر على المشركين ما تدعوهم اليه.../[203] كه با توجه به صدر و ذيل آيه بخوبى روشن ميشود كه منظور همان اصول عقايدى است كهدر همه اديان بوده است...
و آيه شريفه/ثم اوحينا اليك ان اتبع ملة ابراهيم حنيفا.../[204]كه منظور از پيروى«ملة ابراهيم»همان اصول عقليه است نهفروع شرعيه،بدليل آيه ديگرى كه فرموده:/و من يرغب عنملة ابراهيم الامن سفه نفسه/[205]و پر واضح است كه بسيارى از فروع شرعيه آئين ابراهيم نسخشده و اگر منظور از«ملة ابراهيم»همه اصول و فروع بود با توجهبه اين آيه نسخ آنها جايز نبود...
و آيه:/انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين.../[206]و بخصوص آيه اخير كه ظاهرا مربوط به اصل مسئله وحى وكيفيت آن است و ربطى به مسئله مورد بحث ما ندارد...
و اما دليل گروه ديگر كه گفتهاند:رسول خدا(ص)پيروشريعت و آئين خود يعنى آئين مقدس اسلام بوده روايات بسيارىاست كه برخى از آنها صراحت در اين مطلب دارد و از برخى با توجه به روايات و شواهد ديگر استفاده مطلب از آنها ميشود كه ازدسته نخست رواياتى است كه صراحت دارد بر اينكهرسول خدا(ص)قبل از بعثت نيز«نبى»و پيامبر بوده.
1-مانند روايت مشهورى كه در كتابهاى شيعه و اهل سنتآمده كه رسول خدا(ص)فرمود:
«كنت نبيا و آدم بين الروح و الجسد»[207]من پيامبر بودم در وقتى كه آدم ميان روح و بدن بود. ..
و در برخى از كتابها اين گونه نقل شده كه فرمود:«كنتنبيا و آدم بين الماء و الطين»:و براى فهم بهتر اين استدلال بايداين مطلب را نيز اضافه كرد كه بعثت پيمبران الهى كه برتر وخاتم آنها پيامبر بزرگوار اسلام بوده است مراحل و درجاتى داشته-چنانچه از روايات نيز استفاده ميشود-كه يكى از آن مراحل«نبوت»است و اين مرحله قبل از مرحله رسالت بوده و مرحلهنبوت آن بزرگواران مرحلهاى بوده كه از طريق فرشتگان و يا درخواب و يا از طريق الهام به آنها وحى ميشده و دستورات و ياخبرهائى از جانب خداى تعالى به ايشان داده مىشد كه مامور بهعمل بدان ميشدند ولى مامور به ابلاغ و رساندن آنها بديگراننبودند و در اين مرحله آنها«نبى»بودند نه رسول و براى درك بيشتر اين مطلب به روايات زير توجه كنيد كه در باب«طبقات الانبياء و الرسل و الائمة»از كتاب شريف كافى وجاهاى ديگر نقل شده مانند اين روايت كه كلينى(ره)بسند خوداز زيد شهام روايت كرده كه گويد:از امام صادق عليه السلامشنيدم كه فرمود:«ان الله تبارك و تعالى اتخذ ابراهيم عبدا قبل انيتخذه نبيا و ان الله اتخذه نبيا قبل ان يتخذه رسولا و ان الله اتخذهرسولا قبل ان يتخذه خليلا و ان الله اتخذه خليلا قبل ان يجعله امامافلما جمع له الاشياء قال:انى جاعلك للناس اماما»[208]براستى كه خداى تعالى ابراهيم را به بندگى خويش برگرفت پيش ازآنكه به نبوت برگيرد،و خداى تعالى او را به نبوت خويش برگرفت پيشاز آنكه به رسالت برگيرد،و به رسالت برگرفت پيش از آنكه بدوستى خودبرگيرد،و به دوستى برگرفت پيش از آنكه به امامت برگيرد و چون همهاينها را براى او گردآورد فرمود«من تو را براى مردم امام قرار دادم»
و نيز بسندش از زراره روايت كرده كه گويد:از امام باقرعليه السلام معناى آيه شريفه«و كان رسولا نبيا»و فرق ميان«رسول»و«نبى»را پرسيدم و آنحضرت در پاسخ من فرمود:
«النبي الذي يرى في منامه و يسمع الصوت و لا يعاين الملك و الرسولالذى يسمع الصوت و يرى فى المنام و يعاين الملك...»[209] و نبى كسى است كه در خواب(فرشته را)بهبيند و صداى(او را)بشنود ولىبه عيان فرشته را نبيند و رسول كسى است كه صدا را بشنود و در خوابببيند و در عيان نيز او را مشاهده كند.
و بسندش از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود:
«الانبياء و المرسلون على اربع طبقات،فنبى منبا فى نفسه لا يعدوغيرها و نبى يرى فى النوم و يسمع الصوت و لا يعاينه فى اليقظه و لميبعث الى احد...»[210] پيامبران و رسولان بر چهار طبقه هستند گاهى«نبى»است كه تنها به او خبر رسيده و از او بديگرى تجاوز نكند، وگاهى«نبى»است كه در خواب ببيند و صدا را بشنود و در بيدارىنهبيند و بسوى ديگرى هم مبعوث نشده...
و روايت ديگرى كه از يزيد كناسى روايت كرده كه گويد:
از امام باقر عليه السلام پرسيدم:آيا عيسى بن مريم در آنهنگام كهدر گهواره سخن فتحجتخداى تعالى بر مردم زمان خود بود؟
امام عليه السلام در جواب من فرمود:
«كان يومئذ نبيا حجة لله غير مرسل،اما تسمع لقوله تعالى حينقال انى عبد الله آتانى الكتاب و جعلنى نبيا»[211]وى در آنروز«نبى»و حجتى بود از سوى خدا ولى«مرسل»و فرستاده بسوى كسى نبود،آيا اين گفتار خداى تعالى را نشنيدهاىآنهنگام كه عيسى گفت«من بنده خدايم كه كتاب بمن داده و مرا«نبى»قرارم داده».و از روايت اخير و استشهاد به آيه قرآنىبخوبى معلوم ميشود كه مقام نبوت مقامى است كه ممكن استبه پيمبران در گهواره نيز داده شود چنانچه به عيسى عليه السلامداده شد...[212] و بخصوص با توجه به رواياتى كه خداوند هيچفضيلت و كرامت و معجزهاى به پيامبرى از پيمبران خود عطانفرمود جز آنكه آنرا به رسول خدا(ص)نيز عطا فرمود مانند روايتمفصلى كه از ارشاد القلوب ديلمى نقل شده كه امير المؤمنينعليه السلام بمردى يهودى كه در اينباره سئوال كرد فرمود:
«فو الله ما اعطى الله عز و جل نبيا و لا مرسلا درجة و لا فضيلةالا و قد جمعها لمحمد(ص)و زاده على الانبياء و المرسليناضعافا...»[213]بخدا سوگند كه خداى عز و جل به هيچ نبى و مرسلى درجه و فضيلتىعطا نفرمود،جز آنكه آنرا براى حضرت محمد(ص)گرد آورده و بلكه چند برابر آنها افزوده است...
2-دليل دوم،سخن امير المؤمنين عليه السلام است در«خطبه قاصعه»كه در نهج البلاغه و كتابهاى ديگر از آنحضرتنقل شده كه درباره رسول خدا(ص)فرمود:
«و لقد قرن الله به(ص)من لدن ان كان فطيما اعظم ملك منملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره»
خداى تبارك و تعالى از لحظهاى كه پيغمبر را از شير گرفتندبزرگترين فرشته از فرشتگان خود را قرين او فرمود تا اخلاق نيكو و صفاتپسنديده را به وى بياموزد...و معناى تعليم فرشته جز همان نبوت چيزديگرى نيست.
و در چند روايت در اصول كافى آمده كه منظور از«روح»
در آيات سوره شورى و اسراء يعنى آيه شريفه/و كذلك اوحينااليك روحا من امرنا/[214]و آيه/يسئلونك عن الروح قل الروح منامر ربى/[215] همين فرشته بوده،كه يكى از آنها روايت زير استكه كلينى بسند خود از ابى بصير روايت كرده كه گويد:از امامصادق عليه السلام تفسير«روح»را در آيه«يسئلونك عن الروح»
پرسيدم و آنحضرت فرمود:«خلق اعظم من جبرئيل و ميكائيل،كانمع رسول الله(ص)و هو مع الائمه و هو من الملكوت»[216]يعنى اين روح،خلقى است از مخلوقات خدا بزرگتر از جبرئيل وميكائيل كه بهمراه رسول خدا(ص)بوده و همراه امامان نيز هست و او ازعالم ملكوت(و مجردات و فرشتگان)است.و در روايتى كه صفار دركتاب بصائر الدرجات روايت كرده اينگونه است كه امام صادقعليه السلام فرمود:
«ان الروح خلق اعظم من جبرئيل و ميكائيل،كان معرسول الله(ص)يسدده و يرشده و هو مع الاوصياء من بعده».
و بلكه در پارهاى از روايات آمده كه«روح القدس»كهنامش در قرآن كريم و در روايات آمده نام همين فرشته بود نه نامجبرئيل و نام جبرئيل روح الامين است كه در قرآن كريم نيزآمده است.
نگارنده گويد:با توجه بدانچه ذكر شد بنظر ميرسد اين قولدوم نزديكتر به ذهن و اولى به پذيرفتن و قبول باشد و از نظر عقلو نقل مانعى براى پذيرفتن آن بنظر نميرسد و از آنجا كه اين بحثچندان رابطهاى با بحث تاريخى ما نيز ندارد بهمين مقدار اكتفاكرده و براى تحقيق بيشتر شما را بكتابهاى كلامى و حديثىديگرى كه بتفصيل در اينباره بحث كردهاند ارجاع داده و بدنبالبحث تاريخى خود باز ميگرديم.
پىنوشتها:
140. بحار الانوار ج 18 ص 271-381 و سيرة المصطفى ص 103 و الصحيح من السيرة ج 1 ص 156 و سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 391.
141. بحار الانوار ج 18 ص 190 و سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 393.
142. عيون اخبار الرضا عليه السلام ص 361.بحار الانوار ج 18 ص 190.
143. سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 392.
144. بحار الانوار ج 18 ص 190 و ص 204-205 سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 392.
145. بحار الانوار ج 18 ص 190 و تاريخ الخميس ج 1 ص 280 و 281.
146. سيرة النبوية ابن كثير ص 392.
147. سيرة النبوية ابن كثير ص 392.
148. بحار الانوار ج 18 ص 189 و 190.
149. سوره بقره آيه 185،البته آيات ديگرى هم مانند آيه/انا انزلناه فى ليلة القدر/و/انا انزلناه فى ليلة مباركة/درباره تاريخ نزول قرآن وجود دارد ولى صراحتى درمورد نزول آن در ماه رمضان ندارد...
150. در المنثور ج 1 ص 189.
151. الاتقان ج 1 ص 69.
152. خواب خوب جزئى از هفتاد جزء نبوت است.
153. و در آغاز كار وحى را در خواب ميديد و اين جريان ششماه طول كشيد،سپس فرشته را در بيدارى مشاهده كرد...
154. الاتقان ج 1 ص 70-71.
155. سيره نبويه ابن كثير ج 1 ص 388.
156. الصحيح من السيرة ج 1 ص 194.
157. الميزان ج 2 ص 12-28.
158. صحيح بخارى-با شرح كرمانى ط بيروت-ج 1 ص 29-40-و ج 24-از همين چاپ-ص 94.و نظير همين روايت در صحيح مسلم ج 1 ص 97 و تاريخ طبرى ج 2 ص47 و كتابهاى ديگر نيز نقل شده.
159. تهذيب التهذيب ج 9 ص 450.
160. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 4 ص 63.
161. قاموس الرجال ج 6 ص 300.
162. شرح كرمانى از صحيح بخارى ج 1 ص 30-31.
163. شرح صحيح مسلم(حاشيه ارشاد السارى)چاپ مصر ج 1 ص 44.
164. اسد الغابة ج 5 ص 504.و الاصابة ج 4 ص 349.
165. ارشاد السارى ج 1 ص 21.
166. براى اطلاع از متن كامل اين روايت به سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 398 مراجعه كنيد.
167. سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 412-413.
168. سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 405.
169. سيره ابن هشام ج 1 ص 234.
170. سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 406.
171. براى اطلاع بيشتر مىتوانيد به كتابهاى البداية و النهاية ج 3 ص 15 به بعد وتاريخ طبرى ج 2 ص 50 به بعد و تاريخ يعقوبى ج 2 ص 23 و صحيح بخارى ج 6ص 200 و عيون الاثر ج 1 ص 83 و اسباب النزول ص 11 و عيون الاثر ج 1ص 82 و سيرة قاضى دحلان ج 1 ص 83 و سيرة حلبيه ج 1 ص 244 به بعد مراجعهنمائيد.
172. جالب و خندهدار است كه از برخى دانشمندان اهل سنت نقل شده كه همين ماجرا را دليل بر جواز تكليف به ما لا يطاق دانسته و بدان استدلال كردهاند! (الصحيح من السيره ج 1 ص 224).
173. سوره نجم آيه 10.
174. سوره فصلت آيه 6.
175. سوره نساء آيه 163.
176. صحيح بخارى بشرح كرمانى ج 1 ص 35.
177. همين مصدر ص 36.
178. سيره ابن هشام ج 1 ص 238-239.
179. اين مطلب هم جالب و در خور توجه است كه اينگونه روايات همگى به خاندان زبير باز ميگردد،و ميدانيم كه زبير برادرزاده خديجه بوده،و خاندان زبير گوياسعى داشتهاند براى خويشان و نياكان خود به راست و يا بدروغ فضيلتهائى ذكر كنند،چنانچه در بحث از سند اين حديث گفتيم.
180. سوره سجده آيه 24.
181. سوره نجم آيه 10-12.
182. تفسير كشاف ج 4 ص 420.
183. عيون الاثر ج 1 ص 83.
184. عيون الاثر ج 1 ص 83.
185. التمهيد ج 1 ص 50.
186. مجمع البيان ج 10 ص 384.
187. التقريب نووى ص 3(مطبوع در مقدمه شرح صحيح بخارى كرمانى چاپ بيروت).
188. نهج البلاغه خطبه 190.
189. بحار الانوار ج 18 ص 268 و اين هم پاسخى است به برخى از اهل سنت كهخواستهاند روايت عايشه را توجيه كرده و آن حالت رسول خدا«ص»را كه در آنحديث آمده با روايات ديگرى كه در اين باره رسيده كه چون وحى بر آن حضرت نازلميشد حالت غش او را ميگرفت...و اين هم حديث ديگرى در اين باره كه در كتابتوحيد صدوق(ره)(ص 102)آمده:
«...عن عبيد بن زرارة،عن ابيه قال:قلت لابى عبد الله عليه السلام:جعلت فداكالغشية التى كانت تصيب رسول الله صلى الله عليه و آله اذا نزل عليه الوحى؟قال:
فقال ذلك اذا لم يكن بينه و بين الله احد،ذاك اذا تجلى له،قال:ثم قال:تلكالنبوة يا زرارة،و اقبل يتخشع».
190. علل الشرايع ص 14.
191. تفسير عياشى ج 2 ص 201.
192. مناقب ج 1 ص 45.
193. شرح نهج البلاغه ج 13 ص 208-ط جديد-.
194. زيد بن عمرو بن نفيل از حنفاء بوده است كه در گذشته بتفصيل در مقالهاى جداگانهشرح حالش را ذكر كرديم.
195. الصحيح من السيره ج 1 ص 158.
196. الروض الانف ج 1 ص 256.
197. الصحيح من السيره ج 1 ص 160.
198. بنقل از كتاب جنه الماواى قاضى طباطبائى.
199. بحار الانوار ج 18 ص 271.«
200. سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 391.
201. بحار الانوار ج 18 ص 271.
202. بحار الانوار ج 18 ص 271-281.
203. سوره شورى آيه 13.
204. سوره نحل آيه 123.
205. سوره بقره آيه 130.
206. سوره نساء آيه 163.
207. الغدير ج 9 ص 287،بحار الانوار ج 18 ص 278.
208. الاصول من الكافى باب طبقات الانبياء و الرسل و الائمة ج 2.
209. الاصول من الكافى باب الفرق بين الرسول و النبى و المحدث ج 1.
210. الاصول من الكافى باب طبقات الانبياء و الرسل.
211. بحار الانوار ج 18 ص 278.
212. در ميان پيمبران الهى پيغمبران ديگرى نيز بودهاند كه در كودكى و نوجوانى به مقامنبوت رسيدهاند مانند عيسى كه خداوند دربارهاش فرمود«و آتيناه الحكم صبيا»و يوسفكه خداوند دربارهاش فرمود«و اوحينا اليه لتنبئنهم بامرهم هذا»و بگفته بسيارى از مفسرانمنظور از اين وحى،وحى نبوت بوده.
213. بحار الانوار ج 16 ص 341.
214. سوره شورى آيه 52.
215. سوره اسرى آيه 85.
216. بحار الانوار ج 18 ص 256.
منبع: تاريخ تحليلىاسلام ،ج2 ،فصل نهم ، از طر يق شبكه بلاغ
همان علی (ع ) و فرزندان پاک گوهرش و نيز فاطمه زهرا (س ) دختر بسيار عزيزو فداکار پيامبر اکرم (ص ) است که از طرف پدر بزرگوار خود به (ام ابيها) يعنی مادر پدرش ملقب گرديد. علی (ع ) وصی و جانشين و امامی است که بارها پيامبر (ص ) او را جانشين خود و در حکم هارون نسبت به موسی (ع ) معرفی مي فرمود و فرزندانی که از صلب علی (ع ) و بطن پاک فاطمه زهرا (س ) به وجود آمدند و آخر آنها به حضرت مهدی موعود (عج ) ختم مي شود همه معصوم و از رجس و گناه بدورند. اولاد ديگر از اين شجره طيبه نيز بسيارند و در همه جا و همه وقت منشا خير و برکت و فضل و فضيلت بوده و هستند.
پيامبر اکرم (ص ) در طول عمر نه زن داشته است و اين امر زاييده اوضاع و احوال جامعه آن روز و موقعيت شخصی آن حضرت بوده است . پيش از اسلام تعدد زوجات به نحو گسترده و نامحدودی در ميان اقوام مختلف رواج داشته است . بعدها اسلام تا چهار زن را اجازه داد، آن هم به شرطبرقراری عدالت بين آنان .
مي دانيم که پيامبر (ص ) تا 25سالگی زن نگرفت و در 25سالگی با خديجه (س ) که 15سال از پيامبر (ص ) بزرگتر بود ازدواج کرد و در حدود 25سال تنها با خديجه بود. پس از فوت خديجه (س ) با زن بيوه ديگری به نام سوده ازدواج کرد. سپس با عايشه ازدواج فرمود. زنان ديگری که پيغمبر (ص ) گرفت ، به غير از سوده ، همه بعد از عايشه بودند و همه اينها بيوه زن و بزرگسال بودند. پيامبر حق و عدالت و نوبت را درباره آنها کاملا رعايت مي فرمود و با همه به مهربانی رفتار مي کرد.
زنانی که پيغمبر اکرم (ص ) مي گرفت ، يا از بيوه زنانی بودند بی سرپرست که شوهرشان در جنگ شهيد شده بودند، يا از اسيران جنگی بودند که در خانه پيغمبر (ص ) با نهايت احترام زندگی مي کردند. ازدواجهای پيغمبر (ص ) عموما و بخصوص در ده سال آخر عمر، جنبه اجتماعی و تحبيب قلوب داشته است و خويشاوندی با قبيله ها برای پيوند داشتن با کسانی که مسلمان شدن آنها موجب تقويت اسلام و مسلمين بوده است .
برخلاف آنچه برخی از دشمنان اسلام يا مستشرقين خارجی گفته اند، به هيچ وجه نظر پيامبر (ص )، مسائل جنسی و لذت جويی نبوده است - بخصوص که پيامبر اکرم (ص ) بنابر آنچه در قرآن آمده است ، يک ثلث و گاهی دو ثلث از شب را به عبادت و تلاوت قرآن مي گذراند - و روزها نيز در مسائل اجتماعی و جنگها اشتغالات فراوان داشته است ، و اين ازدواجها در سن جوانی نبوده است .
خداوند در حق رسول مکرمش محمد بن عبد الله (ص ) مي فرمايد: "انک لعلی خلق عظيم . براستی که بر خلق عظيمی هستي " (سوره قلم آيه 4) بنده ناتوانی چه مي تواند در حق پيامبری که سراپا فضيلت و رحمت و منبع خير و نيکی و بزرگواری است بگويد؟ آنچه مي گويم قطره ای است از دريا.
خوی پيامبر (ص ) و رفتار آن بزرگوار و کردار آن حضرت ، سرمشق مسلمين و بلکه نمونه عالی همه انسانها است و در حقيقت تجسم اسلام . پيغمبر (ص ) به همه مسلمانان با چشم برادری و با نهايت مهر و محبت رفتار مي کرد. آن چنان ساده و بی پيرايه لباس مي پوشيد و بر روی زمين مي نشست و در حلقه ياران قرار مي گرفت که اگر ناشناسی وارد مي شد، نمي دانست پيغمبر (ص ) کدام است . در عين سادگي ، به نظافت لباس و بدن خيلی اهميت مي داد. وضوی پيامبر (ص ) هميشه با مسواک کردن دندانها همراه بود. از استعمال عطر دريغ نمي فرمود. هميشه با پير و جوان مؤدب بود. هميشه در سلام کردن پيش دستی مي کرد. تبسم نمکينی هميشه بر لبانش بود، ولی از بلند خنديدن پرهيز داشت . به عيادت بيماران و تشيع جنازه مسلمانان زياد
مي رفت . مهمان نواز بود. يتيمان و درماندگان را مورد لطف خاص قرار مي داد. دست مهر بر سر يتيمان مي کشيد. از خوابيدن روی بستر نرم پرهيز داشت و مي فرمود:
"من در دنيا همچون سواری هستم که ساعتی زير سايه درختی استراحت کند و سپس کوچ
کند".
با همه مهر و نرمی که با زيردستان داشت در برابر دشمنان و منافقان بسيار شدت عمل نشان مي داد. در جنگها هرگز هراسی به دل راه نمي داد و از همه مسلمانان در جنگ به دشمن نزديکتر بود. از دشمنان سرسخت مانند کفار قريش در فتح مکه عفو فرمود و آنها هم مجذوب اخلاق پيامبر (ص ) شدند و دسته دسته به اسلام روی آوردند.
از زر و زيور دنيا دوری مي کرد. اموال عمومی را هرچه زودتر بين مردم تقسيم مي کرد و با آن که فرمانروا و پيامبر خدا بود، هرگز سهمی بيش از ديگران برای خود برنمي داشت . براستی آن وجود مقدس مظهر و نمونه و سرمشق برای همگان بود.
حديثی از پيامبر گرانقدر اسلام (ص ) نقل شده است بدين صورت :
"انی تارک فيکم الثقلين ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا: کتاب الله و عترتی اهل بيتي ".
يعني : من در ميان شما دو چيز گرانبها مي گذارم ، تا از آن دو پيروی نماييد، هرگز گمراه نمي شويد. اين دو چيز گرانبها عبارتند از: کتاب خدا (قرآن ) و عترتم (اهل بيت من ) .
قرآن شامل آياتی است که در مدت 23سال بتدريج بر حضرت محمد (ص ) نازل شده است . قرآن شامل 114سوره کوتاه و بلند و نزديک 6400آيه است . همه سوره های قرآن با (بسم الله الرحمن الرحيم ) آغاز مي شود، جز سوره "برائة " يا "توبه ". تنظيم آيات قرآن بر مبنايی است که شخص پيامبر اکرم (ص ) دستور فرموده است .
سوره هايی که در مکه نازل شده "مکي " و آنها که در مدينه نازل شده است "مدني " ناميده مي شود. هر سوره ، نامی دارد که آن نام ، در متن سوره آمده است ، مانند: نحل ، بقره ، علق و... به محض اين که يک سوره يا يک آيه يا چند آيه بر پيغمبر (ص ) نازل مي شد افراد مورد اعتمادی که به آنها "نويسندگان وحي " می گفتند، آيات را مي نوشتند. معروفترين آنها عبارتند از: علی بن ابيطالب (ع ) - عبد الله بن مسعود - زيد بن ثابت - معاذ بن جبل - ابی بن کعب و...، امتياز قرآن بر ديگر
کتابهای آسمانی اينست که ، در قرآن کوچکترين تحريف و تغييری وارد نشده است .
قرآن معجزه باقيه و هميشگی پيامبر اکرم (ص ) است . در چند جای قرآن بصراحت آمده است که اگر در قرآن شک و ترديد داريد چند سوره ، حتی يک سوره کوچک که سه آيه است ، مانند آن را بياورند که هرگز دشمنان اسلام به چنين کاری توفيق نيافته و نخواهند يافت .
قرآن فقط از جهت لفظ و فصاحت و شيوايی معجزه نيست ، بلکه از جهت معنی و دارا بودن احکام و نظامات استوار و قوانين ابدی نيز معجزه است - هر چه علم بشر پيشرفت کند و پرده از اسرار جهان برگرفته شود، رمز جاودانی اسلام و قرآن روشنتر خواهد شد - قرآن تاکنون به بيش از صد زبان دنيا و به فارسی و انگليسی و فرانسوي ، چندين بار ترجمه شده است . در قرآن بيش از همه چيز، به پرستش خدای واحد و صفات جلال و جمال خداوند و عظمت دستگاه آفرينش و سير در آفاق و عوالم طبيعی و مطالعه در احوال گذشتگان و قوانين و احکام عبادي ، اجتماعی و قضائی و
روز رستاخيز و سرگذشت انبيا بزرگ الهی و پند گرفتن از زندگانی اقوام گذشته توجه داده شده است .
برای اينکه بتوانيم به لطف ظاهر و باطن عميق قرآن پی ببريم بايد - در درجه اول - با زبان فصيح و بليغ قرآن آشنا شويم . قرآن راهنمايی است راستگو، پايدار و خيرخواه .
وقتی پيامبر اکرم (ص ) و دهها هزار نفر در بازگشت به مدينه به محلی به نام غدير خم رسيدند، امين وحي ، جبرئيل بر پيامبر (ص ) وارد شد و پيام الهی را بدين صورت به پيامبر (ص ) ابلاغ کرد:
"ای پيامبر، آنچه از سوی خداوند فرستاده شده به مردم برسان و اگر پيام الهی را مردم نرسانی رسالت خود را تکميل نکرده اي ، خداوند تو را از شر مردم حفظ مي کند".
مردم مي پرسيدند آن چه چيزی است که کامل کننده دين است و بی آن ، دين حق کامل نيست ؟ آن آخرين اقدام پيامبر (ص ) است برای تعيين خط وصايت و امامت . پيامبر (ص ) بايد - به امر خدا - تکليف مردم را پس از خود معين کند.
در زير آفتاب سوزان و در روی رملها و شنهای داغ بيابان ، ضمن خطبه بلندي ، پيامبر (ص )، حضرت علی (ع ) را، به عنوان "ولي " و "جانشين " خود، به مردم معرفی فرمود، و به ويژه اين جمله را - که محدثان شيعه و سنی همه نقل کرده اند - گفت :
من کنت مولاه فعلی مولاه ...
مردم در آن روز که هجدهم ماه ذيحجه بود، با حضرت علی (ع ) بيعت کردند. دو ماه و چند روز بعد، در اواخر صفر سال يازدهم هجري ، پيغمبر اکرم (ص ) در مدينه چشم از جهان فروبست و در جوار مسجدی که خود ساخته بود مدفون شد. اين قبر منور، امروز زيارتگاه نزديک به يک ميليارد مردم مسلمان جهان است .
چند ماه از عمر پربار پيامبر عاليقدر اسلام (ص ) باقی نمانده بود. سال دهم هجرت بود. پيامبر (ص ) اعلام فرمود: مردم برای انجام مراسم عظيم حج آماده شوند. بيش از صد هزار نفر گرد آمدند. پيامبر مکرم (ص )، با پوشيدن دو پارچه سفيد، از مسجد شجره در نزديک مدينه احرام بست و مسلمانان نيز همچنين .
صدای گوش نواز: لبيک اللهم لبيک ، لا شريک لک لبيک ، در فضا طنين انداز شد. هزاران نفر اين ندای ملکوتی پيامبر (ص ) را تکرار مي کردند. شکوه عظيمی بود: وحدت اسلامي ، برابری و برادری تبلور يافت . پيامبر مکرم (ص )، برای اولين و آخرين بار مراسم و مناسک حج را، به مسلمانان آموخت . اين سفر بزرگ نمايشگر ثمرات بزرگ و تلاشهای چند ساله پيغمبر اکرم (ص ) بود که جان و مال و زندگی خود را، خالصانه در راه تحقق آرمانهای اسلامی و فرمانهای الهی بذل کرد، و پيامهای الهی را به مردم جهان رسانيد. پيامبر (ص ) در سرزمين عرفات - پس از نماز ظهر و عصر - هزاران نفر از مسلمانان پاک اعتقاد را، مخاطب ساخته چنين فرمود:
"ای مردم ! سخنان مرا بشنويد - شايد پس از اين شما را در اين نقطه ملاقات نکنم - ای مردم ، خونها و اموال شما بر يکديگر تا روزی که خدا را ملاقات نمائيد مانند امروز و اين ماه ، محترم است و هر نوع تجاوز به آنها، حرام است ".
سپس مردم را به برابری و برادری فراخواند و به رعايت حقوق بانوان سفارش کرد و از شکستن حدود الهی بيم داد و از ستمکاری و تجاوز به حقوق يکديگر بر حذر داشت و به تقوی توصيه کرد.
در سال هشتم هجرت جريانی پيش آمد، که پيمان شکنی قريش را ثابت مي نمود. بدين جهت پيامبر مکرم (ص )، تصميم گرفت مکه را فتح کند و آن را از ناپاکی بتها و بت پرستها پاک سازد. بنابراين با رعايت اصل غافلگيري ، بی آنکه لحظه فرمان حرکت و مسير و مقصد حرکت برای کسی روشن باشد، پيامبر (ص ) روز دهم ماه رمضان ، فرمان حرکت صادر فرمود. ده هزار سرباز مسلمان به حرکت آغاز کرد.
شهر مکه بدون مقاومت تسليم شد. پيامبر (ص ) و مسلمانان وارد زادگاه پيامبر (ص ) شدند. بتها در هم شکسته شد و اسلام به پيروزی بزرگی نائل آمد. در اين فتح ، پيامبر (ص ) که اختيار کامل داشت و مي توانست از دشمنان سرسخت ديرين خود انتقام بگيرد، همه را مورد عفو و رحمت قرار داد و به تمام جهان ثابت کرد که هدف اسلام گسستن بندهای اسارت و بندگی از دست و پای افراد بشر است و فراخواندن آنها به سوی "الله " و نيکی و پاکی و درستي . از اين سال به بعد، گروه گروه به اسلام روی آوردند و با احکام حيات بخش و انسان ساز آن ، آشنا شدند.
پس از فتح مکه ، غزوه حنين و غزوه طائف و غزوه تبوک و... اتفاق افتاد. در دو غزوه اول پيروزی با مسلمانان بود، اما در غزوه تبوک ، اگر چه پيامبر (ص ) با دشمن رو به رو نشد و نبردی نکرد، ولی يک سلسله بهره های معنوی و روانی - در اين غزوه بسيار پرمشقت - عايد مسلمانان گرديد. پيامبر (ص ) با اين سفر پر رنج ، راه را برای فتح شام و روم هموار ساخت و شيوه جنگ با قدرتهای بزرگ را به اصحاب وفادار خود آموخت .
در سالهای گذشته پيامبر اسلام (ص ) با مرگ سه فرزند خود به نامهای قاسم و طاهر و طيب و سه دختر به نامهای زينب و رقيه و ام کلثوم رو به رو شد و در فراق آنها متاثر گرديد. اما اين بار کودک دلبندش ابراهيم که از ماريه بود، قلب حساس پيامبر مکرم (ص ) را سخت آزرده کرد. پيامبر (ص ) در حالی که ابراهيم را در آغوش داشت و آن نو گل بوستان رسالت جان به جان آفرين تسليم مي کرد، اين کلمات آتشين را فرمود:
"ابراهيم عزيز! کاری از ما برای تو ساخته نيست . مقدر الهی نيز بر نمي گردد.
چشم پدرت در مرگ تو گريان و دل او اندوهبار است ، ولی هرگز سخنی را که موجب
خشم خداوند باشد، بر زبان جاری نمي سازم ...".
برخی از اصحاب از گريه پيامبر (ص ) تعجب ميکردند. اما پيامبر (ص ) در اين جا مثل همه مراحل ، به مسلمانان درسی بزرگ آموخت : درس مهر و محبت نسبت به اولاد.
"مهر و مودت به اولاد، از عاليترين و پاکترين تجليات روح انسانی است و نشانه سلامت و لطافت آن مي باشد" پيامبر عاليقدر (ص ) پيوسته مي فرمود:
(اکرموا اولادکم )، فرزندان خود را گرامی داريد و نسبت به آنها مهر بورزيد. باري ، يگانه فرزندی که از آن حضرت به يادگار ماند و رشته تابناک ولايت و امامت را - در صفحه روزگار - پايدار ساخت ، دخت ارجمند آن سرور (ص ) يعنی فاطمه زهرا (س ) زوجه وصی آن حضرت ، علی (ع ) بود.
پيامبر اکرم (ص ) در پی رؤيای شيرينی ديد که ، مسلمانان در مسجد الحرام مشغول انجام فريضه حج هستند. به مسلمانان ابلاغ فرمود برای سفر عمره در ماه ذيقعده آماده شوند. همه آماده سفر شدند. قافله حرکت کرد. چون اين سفر در ماه حرام انجام شد و مسلمانان جز شمشيری که هر مسافر همراه خود مي برد چيزی با خود نداشتند و از سوی ديگر با مقاومت قريش روبرو شدند و بيم خونريزی بسيار بود، پيامبر (ص ) با مکيان پيمانی برقرار کرد که به "پيمان حديبيه " شهرت يافت .
مطابق اين صلح نامه پيامبر (ص ) و مسلمانان از انجام عمره صرف نظر کردند. قرار شد سال ديگر عمل عمره را انجام دهند. اين پيمان ، روح مسالمت جوئی مسلمانان را بر همگان ثابت کرد. زيرا قرار شد تا ده سال حالت جنگ بين دو طرف از بين برود و رفت و آمد در قلمرو دو طرف آزاد باشد. اين صلح در حقيقت پيروزی اسلام بود، زيرا پيامبر (ص ) از ناحيه دشمن داخلی خطرناکی آسوده خاطر شد و مجال يافت تا فرمانروايان کشورهای ديگر را به اسلام دعوت فرمايد.
مي دانيم که به موجب آيات قرآن ، دين اسلام ، دين جهانی و پيامبر خاتم (ص )، آخرين سفير الهی به جانب مردم است . بنابراين ماموريت ، حضرت محمد (ص ) به سران معروف جهان ، مانند: خسرو پرويز (پادشاه ايران )، هرقل (امپراطور روم )، مقوقس (فرمانروی مصر) و... نامه نوشت و آنها را به دين اسلام دعوت کرد.
نامه های حضرت که هم اکنون موجود است ، روشن و قاطع و کوتاه بود. اين نامه ها را مامورانی با ايمان ، فداکار و با تجربه برای فرمانروايان مي بردند. در اين نامه ها پيامبر (ص ) آنها را به اسلام و کلمه حق و برادری و برابری دعوت مي کرد و در صورت نافرماني ، آنها را از عذاب خداوند بيم مي داد. همين پيامها زمينه گسترش جهانی اسلام را فراهم آورد.
خيبر يا بهتر بگوييم وادی خيبر، هفت دژ بود، در سرزمين حاصلخيزی در شمال مدينه به فاصله سی و دو فرسنگ ، که پناهگاه مهم يهوديان بود. يهوديان بيش از پيش توطئه مي کردند و مزاحم مسلمانان بودند.
پيامبر اسلام (ص ) تصميم گرفت اين افراد منافق را سر جای خود بنشاند و شر آنها را دفع کند. بدين جهت دستور فرمود مسلمانان برای فتح خيبر عازم آن ديار شوند. پس از تلاش و مقاومت بسيار اين سنگرها - يکی پس از ديگری - فتح شد. پس از فتح دژهای خيبر يهوديانی که در قريه "فدک " - در 140 کيلومتری مدينه مي زيستند - بدون جنگ و مقاومت تسليم شدند و سرپرستی پيامبر (ص ) را بر خود پذيرفتند.
برابر قوانين اسلام ، جاهايی که بدون جنگ تسليم مي شوند مخصوص پيامبر (ص ) است . اين قريه را رسول مکرم (ص ) به دخترش فاطمه زهرا (س ) بخشيد، که ماجرای غصب آن ، تا زمان عمر بن عبد العزيز در تاريخ ثبت است و ما در زندگی نامه فاطمه زهرا (س ) از آن سخن مي گوييم .
يک سال بعد از جنگ بدر، دشمنان اسلام با تجهيزاتی سه برابر جنگ بدر، به قصد انتقام به سوی مدينه حرکت کردند. پيامبر (ص ) با ياران مشورت کرد و در نتيجه قرار شد در کناره کوه احد، صف آرائی کنند. در آغاز جنگ ، مسلمانان - با عده کم ، ولی با نيروی ايمان زياد - پيروز شدند، ولی بخاطر آن که محافظان دره ای که در پشت بود، سنگر را به طمع غنيمتهای جنگی ترک کردند، شکستی بر لشکريان اسلام وارد شد و عده ای از جمله حمزه عموی دلاور پيامبر (ص ) کشته شدند، ولی بر اثر فداکاريهای علی (ع ) که زخم بسيار برداشته بود و ديگر دلاوران و شيوه تازه ای که پيامبر (ص ) در جنگ احد به کار بست ، ديگربار مسلمانان گرد آمدند و به تعقيب دشمن زبون شده پرداختند و سرانجام اين جنگ به پيروزی انجاميد.
جمعی از يهوديان از جمله قبيله "بنی نضير" در مدينه بسر مي بردند. پيامبر (ص ) در ابتدای کار، با آنان پيمان دوستی و همکاری بست ولی اينان هميشه با نفاق و دورويي ، درصدد بودند که ضربت خود را بر اسلام وارد کنند. پيامبر مکرم (ص ) با همه رافت و رحمت ، در برابر نفاق و توطئه ، گذشت نمي فرمود و منافق را تنبيه مي کرد.
طايفه بنی نضير وقتی در مدينه نقشه های خود را نقش بر آب ديدند، با مشرکان مکه و چند طايفه ديگر همدست شدند و در سال پنجم هجرت ، سپاه عظيمی که شامل ده هزار نفر مرد شمشير زن بود به فرماندهی ابوسفيان به قصد ريشه کن کردن اسلام به مدينه حمله کردند. زمان آزمايش و فداکاری بود. مسلمانان با مشورت سلمان فارسی و پذيرش پيامبر مکرم (ص )، خندقی در اطراف مدينه کندند. دشمن به مدينه آمد. يکباره با خندقی وسيع روبرو شد. يهوديان "بنی قريظه " مانند ديگر يهوديان بنای خيانت و نفاق گذاشتند. لحظه های سخت و بحرانی در پيش بود.
پيامبر مکرم (ص ) با طرحهای جالب جنگی صفوف دشمن را آشفته ساخت . عمرو بن عبدود، سردار کم نظير مکه در جنگ تن به تن با علی (ع ) کشته شد، با ضربتی که از عبادت جن و انس بيشتر ارزش داشت ضربتی کاری و موثر، دشمن به وحشت افتاد. بدبينی بين مهاجمان و يهوديان - کمی آذوقه - تندبادهای شديد شبانه - خستگی زياد - همه و همه باعث شد که ، پيروزی نصيب لشکر اسلام گردد و لشکريان کفر به سوی مکه فرار کنند.
در سال دوم هجرت جنگ بدر پيش آمد. در اين جنگ نابرابر تعداد لشکر دشمن 950نفر بود، با آمادگی رزمي ، اما عده مسلمانان فقط 313نفر بود. مسلمانان با نيروی ايمان و با فداکاری کامل جنگيدند و در مدتی کوتاه دشمنان خود را شکست دادند. کفار با 70کشته و 70اسير و بر جای گذاشتن غنائم جنگی بسيار فرار کردند. و دشمن سرسخت اسلام ابو جهل نيز در جنگ کشته شد. اين پيروزی سر فصل پيروزيهای ديگر شد.
در همين سال از سوی خداوند متعال ، دستور آمد مسلمانان از سوی "بيت المقدس " بسوی "کعبه " نماز بگزارند. علت اين امر آن بود که ، يهوديان نداشتن قبله ديگری را برای اسلام دين کامل ، نقص شمردند و به جهانی بودن اسلام باور نداشتند. مسجد ذو قبلتين (دارای دو قبله ) يادگار آن واقعه مهم است .
وقتی پيامبر اکرم (ص ) آن همه استقبال و شادی و شادمانی را از مردم مدينه ديد، اولين کاری که کرد اين بود که ، طرح ساختن مسجدی را برای مسلمانان پی افکند. مسجد تنها محلی برای خواندن نماز نبود. در مسجد تمام کارهای قضائی و اجتماعی مربوط به مسلمانان انجام مي شد.
مسجد مرکز تعليم و تربيت و اجتماعات اسلامی از هر قبيل بود. شعرا اشعار خود را در مسجد مي خواندند. مسلمانان در کنار هم و پيامبر اکرم (ص ) در کنار آنها با عشق و علاقه به ساختن مسجد پرداختند. پيامبر اکرم (ص ) خود سنگ بر دوش مي کشيد و مانند کارگر ساده ای کار مي کرد. اين مسجد همان است که اکنون با عظمت برجاست و بعد از مسجد الحرام ، دومين مسجد جهان است .
پيامبر بين دو قبيله "اوس " و "خزرج " که سالها جنگ بود، صلح و آشتی برقرار کرد. بين "مهاجران " و مردم مدينه که مهاجران را در خانه های خود پذيرفته بودند يعنی "انصار"، پيمان برادری برقرار کرد. پيامبر (ص )، توحيد اسلامی و پيوند اعتقادی و برادری را جايگزين روابط قبيلگی کرد. با منشوری که صادر فرمود، در حقيقت "قانون اساسي " جامعه اسلامی را در مدينه تدوين کرد و مردم مسلمان را در حقوق و حدود برابر اعلام فرمود. طوايف يهود را که در داخل و خارج مدينه بسر مي بردند امان داد.
بطور خلاصه ، پيامبر (ص ) از مردمی کينه توز، بی خبر از قانون و نظام اجتماعی و گمراه ، جامعه ای متحد، برادر، بلند نظر و فداکار بوجود آورد. بتدريج از سال دوم برابر حملات دشمنان اسلام ، اقدامات رزمی و دفاعی صورت گرفت .
دشمن کينه توز ديرين اسلام يعنی کفار مکه ، در صدد بودند، به هر صورتی امکان دارد - جامعه نو پای اسلامی را با شکست مواجه کنند - بدين جهت به جنگهايی دست زدند. پيامبر اکرم (ص ) نيز برای دفاع دستور آمادگی مسلمانان را صادر فرمود. بنابراين در مدينه از آغاز گسترش اسلام جنگهايی اتفاق افتاده است که به اختصار از آنها ياد مي کنيم . اين نکته را هم بايد بياد داشت که : جنگهايی که رسول اکرم (ص ) شخصا در آن شرکت فرموده است ، "غزوه " و بقيه جنگهايی را که در زمان پيامبر (ص ) واقع شده ، "سريه " مي نامند.
رسول اکرم (ص ) و همراهان روز دوشنبه 12ماه ربيع الاول به "قبا" در دو فرسخی مدينه رسيدند. پيامبر (ص ) تا آخر هفته در آنجا توقف فرمود تا علی (ع ) و همراهان برسند. مسجد قبا در اين محل ، يادگار آن روز بزرگ است . علی (ع ) پس از هجرت محمد (ص )، مامور بود امانتهای مردم را به آنها
برگرداند و زنان هاشمی از آن جمله : فاطمه دختر پيامبر (ص ) و مادر خود فاطمه دختر اسد و مسلمانانی که تا آن روز موفق به هجرت نشده بودند همراه ببرد. علی (ع ) با همراهان به راه افتاد. راهی پر خطر و سخت . علی (ع ) با پاهای خون آلود و ورم کرده ، پس از سه روز به پيامبر اکرم (ص ) پيوست و مورد لطف خاص نبی اکرم (ص ) قرار گرفت . مردم مدينه با غريو و هلهله شادی - پس از سه سال انتظار - از پيامبر خود استقبال کردند.
ورود پيامبر و مسلمانان به مدينه ، فصل تازه ای در زندگی پيغمبر اکرم (ص ) و اسلام گشود. مانند کسی که از يک محيط آلوده و خفقان آور به هوای آزاد و سالم پناه برد. بی جهت نيست که هجرت در راه خدا و برای گسترش دين خدا برابر با جهاد است و اين همه عظمت دارد.
هجرت ، يعنی دست از همه علاقه های قبلی کشيدن و پا بر روی عادات و آداب کهنه نهادن و به سوی زندگی نوين رفتن . رفتن شخص از جهل به سوی نور و دانايي ، هجرت است . رفتن از ناپاکی به سوی پاکی هجرت است . هجرت پيامبر (ص ) و مسلمانان ازمکه (محيط اختناق و آلودگی و کينه ) به سوی مدينه (شهر صفا و نصرت و برادري ) و به سوی پي ريزی زندگی اجتماعی اسلامي ، نخستين گام بلند در پيروزی و گسترش اسلام و جهانی شدن آن بود. نظر به اهميت هجرت بود که بعدها در زمان خليفه دوم به پيشنهاد علی (ع )، اين سال مبدا تاريخ اسلام يعنی (هجري ) شد.
حادثه ديگر سفر حضرت محمد (ص ) است به طائف . در سال يازدهم بعثت بر اثرخفقان محيط مکه و آزار بت پرستان و کينه توزی مکيان ، پيامبر (ص ) خواست به محيط ديگری برود. يکه و تنها راه طائف را در پيش گرفت تا با سران قبايل ثقيف تماس بگيرد، و آيين اسلام را به آنها بشناساند. اما آن مردم سخت دل به سخنان رسول مکرم (ص ) گوش ندادند و حتی بنای اذيت و آزار حضرت محمد (ص ) را گذاشتند.
رسول اکرم (ص ) چند روز در "نخله " بين راه طائف و مکه ماند و چون از کينه توزی و دشمنی بت پرستان بيمناک بود، مي خواست کسی را بجويد - که بنا به رسم آن زمان - او را در بازگشت به مکه امان دهد. از اين رو شخصی را به مکه فرستاد و از "مطعم بن عدي " امان خواست . مطعم حفظ جان رسول مکرم (ص ) را به عهده گرفت و در حق پيامبر خدا (ص ) نيکی کرد. بعدها حضرت محمد (ص ) بارها از نيکی و محبت او در حق خود ياد مي فرمود.
مسلمانان با اجازه پيامبر مکرم (ص ) به مدينه رفتند و در مکه جز پيامبر و علی (ع ) و چند تن که يا بيمار بودند و يا در زندان مشرکان بودند کسی باقی نماند. وقتی بت پرستان از هجرت پيامبر (ص ) با خبر شدند، در پی نشست ها و مشورت ها قرار گذاشتند چهل نفر از قبايل را تعيين کنند، تا شب هجرت به خانه پيامبر بريزند و آن حضرت را به قتل رسانند، تا خون وی در بين تمام قبايل پخش
گردد و بنی هاشم نتوانند انتقام بگيرند، و درنتيجه خون آن حضرت پايمال شود.
اما فرشته وحی رسول مکرم (ص ) را از نقشه شوم آنها با خبر کرد. آن شب که آدمکشان قريش مي خواستند اين خيال شوم و نقشه پليد را عملی کنند، علی بن ابيطالب (ع ) بجای پيغمبر خوابيد، و آن حضرت مخفيانه از خانه بيرون رفت . ابتدا به غار ثور (در جنوب مکه ) پناه برد و از آنجا به همراه ابوبکر به سوی "يثرب " يا "مدينة النبي " که بعدها به "مدينه " شهرت يافت ، هجرت فرمود.
در هنگام حج عده ای در حدود شش تن از مردم يثرب با پيامبر (ص) ملاقات کردند و از آيين پاک اسلام آگاه گرديدند. مردم مدينه به خاطر جنگ و جدالهای دو قبيله (اوس ) و (خزرج ) و فشارهايی که از طرف يهوديان بر آنها وارد مي شد، گويی منتظر اين آيين مقدس بودند که پيام نجات بخش خود را بگوش آنها برساند. اين شش تن مسلمان به مدينه رفتند و از پيغمبر و اسلام سخنها گفتند و مردم را آماده پذيرش اسلام نمودند.
سال ديگر در هنگام حج دوازده نفر با پيامبر (ص ) و آيين مقدس اسلام آشنا شدند. پيامبر (ص ) يکی از ياران خود را برای تعليم قرآن و احکام اسلام همراه آنها فرستاد. در سال ديگر نيز در محلی به نام "عقبه " دوازده نفر با پيامبر بيعت کردند و عهد نمودند که از محمد (ص ) مانند خويشان نزديک خود حمايت کنند. به دنبال اين بيعت ، در همان محل ، 73نفر مرد و زن با محمد (ص ) پيمان وفاداری بستند و قول دادند از پيامبر (ص ) در برابر دشمنان اسلام تا پای جان حمايت کنند. زمينه برای هجرت به يثرب که بعدها "مدينه " ناميده شد، فراهم گرديد. پيامبر (ص ) نيز اجازه فرمود که کم کم اصحابش به مدينه مهاجرت نمايند.
پيش از هجرت به مدينه که در ماه ربيع الاول سال سيزدهم بعثت اتفاق افتاد، دو واقعه در زندگی پيامبر مکرم (ص ) پيش آمد که به ذکر مختصری از آن مي پردازيم : در سال دهم بعثت "معراج " پيغمبر اکرم (ص ) اتفاق افتاد و آن سفری بود که به امر خداوند متعال و بهمراه امين وحی (جبرئيل ) و بر مرکب فضا پيمايی به نام "براق " انجام شد. پيامبر (ص ) اين سفر با شکوه را از خانه ام هانی خواهر امير المومنين علی (ع ) آغاز کرد و با همان مرکب به سوی بيت المقدس يا مسجد اقصی روانه شد، و از بيت اللحم که زادگاه حضرت مسيح است و منازل انبيا (ع ) ديدن فرمود. سپس سفر آسمانی خود را آغاز نمود و از مخلوقات آسمانی و بهشت و دوزخ بازديد به عمل آورد، و در نتيجه از رموز و اسرار هستی و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بی پايان حق تعالی آگاه شد و به "سدرة المنتهي " رفت و آنرا سراپا پوشيده از شکوه و جلال و عظمت ديد. سپس از همان راهی که آمده بود به زادگاه خود "مکه " بازگشت و از مرکب فضا پيمای خود پيش از طلوع فجر در خانه "ام هاني "
پائين آمد.
به عقيده شيعه اين سفر جسمانی بوده است نه روحانی چنانکه بعضی گفته اند. در قرآن کريم در سوره "اسرا" از اين سفر با شکوه بدين صورت ياد شده است :
"منزه است خدايی که شبانگاه بنده خويش را از مسجد الحرام تا مسجد اقصی که اطراف آن را برکت داده است سير داد، تا آيتهای خويش را به او نشان دهد و خدا شنوا و بيناست ".
در همين سال و در شب معراج خداوند دستور داده است که امت پيامبر خاتم (ص ) هر شبانه روز پنج وعده نماز بخوانند و عبادت پروردگار جهان نمايند، که نماز معراج روحانی مومن است .
مشرکان قريش برای اينکه پيامبر (ص ) و مسلمانان را در تنگنا قرار دهند عهدنامه ای نوشتند و امضا کردند که بر طبق آن بايد قريش ارتباط خود را با محمد (ص ) و طرفدارانش قطع کنند. با آنها زناشويی و معامله نکنند. درهمه پيش آمدها با دشمنان اسلام هم دست شوند. اين عهدنامه را در داخل کعبه آويختند و سوگند خوردند متن آنرا رعايت کنند.
ابو طالب حامی پيامبر (ص ) از فرزندان هاشم و مطلب خواست تا در دره ای که به نام "شعب ابی طالب " است ساکن شوند و از بت پرستان دور شوند. مسلمانان در آنجا در زير سايبانها زندگی تازه را آغاز کردند و برای جلوگيری از حمله ناگهانی آنها برجهای مراقبتی ساختند. اين محاصره سخت سه سال طول کشيد. تنها در ماههای حرام (رجب - محرم - ذيقعده - ذيحجه ) پيامبر (ص ) و مسلمانان از "شعب " برای تبليغ دين و خريد اندکی آذوقه خارج مي شدند ولی کفار - بخصوص ابو لهب - اجناس را مي خريدند و يا دستور مي دادند که آنها را گران کنند تا مسلمانان نتوانند چيزی خريداری نمايند. گرسنگی و سختی به حد نهايت رسيد. اما مسلمانان استقامت خود را از دست ندادند.
روزی از طريق وحی پيامبر (ص ) خبردار شد که عهد نامه را موريانه ها خورده اند و جز کلمه "بسمک اللهم " چيزی باقی نمانده . اين مطلب را ابو طالب در جمع مشرکان گفت . وقتی رفتند و تحقيق کردند به صدق گفتار پيامبر پی بردند و دست از محاصره کشيدند. مسلمانان نيز نفسی براحت کشيدند... اما... اما پس از چند ماهی خديجه همسر با وفا و ابو طالب حامی پيغمبر (ص ) دار دنيا را وداع کردند و اين امر بر پيامبر گران آمد. بار ديگر اذيت و آزار مشرکان آغاز شد.
با اين همه آزاری که پيامبر (ص ) از مردم مي ديد مانند کوه در برابر آنهاايستاده بود و همه جا و همه وقت و در هر مکانی که چند تن را دور يکديگر نشسته مي ديد، درباره خدا و احکام اسلام و قرآن سخن مي گفت و با آيات الهی دلها را نرم و به سوی اسلام متمايل مي ساخت . مي گفت "الله " خداوند يگانه و مالک اين جهان و آن جهان است . تنها بايد او را عبادت کرد و از او پروا داشت . همه قدرتها از خداست . ما و شما و همه ، دوباره زنده می شويم و در برابر کارهای نيک خود پاداش
خواهيم داشت و در برابر کارهای زشت خود کيفر خواهيم ديد. ای مردم از گناه ، دروغ ، تهمت و دشنام بپرهيزيد.
قريش آن چنان تحت تأثير آيات قرآنی قرار گرفته بودند که ناچار، برای قضاوت از "وليد" که داور آنها در مشکلات زندگی و ياور آنها در دشواريها بود، کمک خواستند. وليد پس از استماع آيات قرآنی به آنها چنين گفت :
"من از محمد امروز سخنی شنيدم که از جنس کلام انس و جن نيست . شيرينی خاصی دارد و زيبايی مخصوصي ، شاخسار آن پر ميوه و ريشه های آن پر برکت است . سخنی است برجسته و هيچ سخنی از آن برجسته تر نيست ".
مشرکان وقتی به حلاوت و جذابيت کلام خدا پی بردند و در برابر آن عاجز شدند، چاره کار خود را در اين ديدند که به آن کلام آسمانی تهمت "سحر و جادو" بزنند، و برای اينکه به پيامبری محمد (ص ) ايمان نياورند بنای بهانه گيری گذاشتند. مثلا از پيامبر مي خواستند تا خدا و فرشتگان را حاضر کند! از وی مي خواستند کاخی از طلا داشته باشد يا بوستانی پر آب و درخت ! و نظاير اين حرفها. محمد (ص ) در پاسخ آنها چنين فرمود: من رسولی بيش نيستم و بدون اذن خدا نمي توانم معجزه ای بياورم .
در سال پنجم از بعثت يک دسته از اصحاب پيغمبر که عده آنها به 80نفرمي رسيد و تحت آزار و اذيت مشرکان بودند، بر حسب موافقت پيامبر (ص ) به حبشه رفتند. حبشه ، جای امن و آرامی بود و نجاشی حکمروای آنجا مردی بود مهربان و مسيحي . مسلمانان مي خواستند در آنجا ضمن کسب و کار، خدای را عبادت کنند. اما در آنجا نيز مسلمانها از آزار مردم مکه در امان نبودند. مکي ها از نجاشی خواستند مسلمانان را به مکه برگرداند و برای اينکه پادشاه حبشه را به سوی خود جلب کنند هديه هايی هم برای وی فرستادند. اما پادشاه حبشه گفت : اينها از تمام سرزمينها، سرزمين مرا برگزيده اند. من بايد تحقيق کنم ، تا بدانم چه مي گويند و شکايت آنها و علت آن چيست ؟ سپس دستور داد مسلمانان را در دربار حاضر کردند. از آنها خواست علت مهاجرت و پيامبر خود و دين تازه خود را معرفی کنند.
جعفر بن ابيطالب به نمايندگی مهاجرين برخاست و چنين گفت :
"ما مردمی نادان بوديم . بت مي پرستيديم . از گوشت مردار تغذيه مي کرديم . کارهای زشت مرتکب مي شديم . حق همسايگان را رعايت نمي کرديم . زورمندان ، ناتوانان را پايمال مي کردند. تا آن گاه که خداوند از بين ما پيامبری برانگيخت و او را به راستگويی و امانت مي شناسيم . وی ما را به پرستش خدای يگانه دعوت کرد. از ما خواست که از پرستش بتهای سنگی و چوبی دست برداريم . و راستگو، امانتدار، خويشاوند دوست ، خوشرفتار و پرهيزگار باشيم . کار زشت نکنيم . مال يتيمان را نخوريم . زنا را ترک گوئيم . نماز بخوانيم . روزه بگيريم ، زکوة بدهيم ، ما هم به اين پيامبر ايمان آورديم و پيرو او شديم . قوم ما هم به خاطر اينکه ما چنين دينی را پذيرفتيم به ما بسيار ستم کردند تا از اين دين دست برداريم و بت پرست شويم و کارهای زشت را دوباره شروع کنيم . وقتی کار بر ما سخت شد و آزار آنها از حد گذشت ، به کشور تو پناه آورديم و از پادشاهان تو را برگزيديم . اميدواريم در پناه تو بر ما ستم نشود".
نجاشی گفت : از آياتی که پيامبر (ص ) بر شما خوانده است برای ما هم اندکی بخوانيد. جعفر آيات اول سوره مريم را خواند. نجاشی و اطرافيانش سخت تحت تأثير قرار گرفتند و گريه کردند. نجاشی که مسيحی بود گفت : به خدا قسم اين سخنان از همان جايی آمده است که سخنان حضرت عيسی سرچشمه گرفته . سپس نجاشی به مشرکان مکه گفت : من هرگز اينها را به شما تسليم نخواهم کرد. کفار قريش از اين شکست بی اندازه خشمگين شدند و به مکه باز گشتند.
کم کم صفها از هم جدا شد . کسانی که مسلمان شده بودند سعی مي کردند بت پرستان را به خدای يگانه دعوت کنند . بت پرستان نيز که منافع و رياست خود را بر عده ای نادانتر از خود در خطر مي ديدند مي کوشيدند مسلمانان را آزار دهند و آنها را از کيش تازه برگردانند .
مسلمانان و بيش از همه ، شخص پيامبر عاليقدر از بت پرستان آزار مي ديدند . يکبار هنگامی که پيامبر ( ص ) در کعبه مشغول نماز خواندن بود و سرش را پايين انداخته بود ، ابو جهل - از دشمنان سرسخت اسلام - شکمبه شتری که قربانی کرده بودند روی گردن مبارک پيغمبر ( ص ) ريخت . چون پيامبر ، صبح زود ، برای نماز از منزل خارج مي شد ، مردم شاخه های خار را در راهش مي انداختند تا خارها در تاريکی در پاهای مقدسش فرو رود . گاهی مشرکان خاک و سنگ به طرف پيامبر پرتاب مي کردند . يک روز عده ای از اعيان قريش بر او حمله کردند و در اين ميان مردی به نام " عقبه بن ابی معيط " پارچه ای را به دور گردن پيغمبر ( ص ) انداخت و به سختی آن را کشيد به طوری که زندگی پيامبر ( ص ) در خطر افتاده بود . بارها اين آزارها تکرار شد .
هر چه اسلام بيشتر در بين مردم گسترش مي يافت بت پرستان نيز بر آزارها و توطئه چيني های خود مي افزودند . فرزندان مسلمان مورد آزار پدران ، و برادران مسلمان از برادران مشرک خود آزار مي ديدند . جوانان حقيقت طلب که به اعتقادات خرافی و باطل پدران خود پشت پا زده بودند و به اسلام گرويده بودند به زندانها درافتادند و حتی پدران و مادران به آنها غذا نمي دادند . اما آن مسلمانان با ايمان با چشمان گود افتاده و اشک آلود و لبهای خشکيده از گرسنگی و تشنگی ، خدا را همچنان پرستش مي کردند .
مشرکان زره آهنين در بر غلامان مي کردند و آنها را در ميان آفتاب داغ و روی ريگهای تفتيده مي انداختند تا اينکه پوست بدنشان بسوزد . برخی را با آهن داغ شده مي سوزاندند و به پای بعضی طناب مي بستند و آنها را روی ريگهای سوزان مي کشيدند . بلال غلامی بود حبشی ، اربابش او را وسط روز ، در آفتاب بسيار گرم ، روی زمين مي انداخت و سنگهای بزرگی را روی سينه اش مي گذاشت ولی بلال همه اين آزارها راتحمل مي کرد و پی در پی ( احد احد ) مي گفت و خدای يگانه را ياد مي کرد .
ياسر پدر عمار را با طناب به دو شتر قوی بستند و آن دو شتر را در جهت مخالف يکديگر راندند تا ياسر دو تکه شد . سميه مادر عمار را هم به وضع بسيار دردناکی شهيد کردند . اما مسلمانان پاک اعتقاد - با اين همه شکنجه ها - عاشقانه ، تا پای مرگ پيش رفتند و از ايمان به خدای يگانه دست نکشيدند .
وقتی مشرکان از راه آزارها نتوانستند به مقصود خود برسند از راه تهديدو تطميع در آمدند ، زيرا روز به روز محمد ( ص ) در دل تمام قبايل و مردم آن ديار برای خود جايی باز مي نمود و پيروان بيشتری مي يافت .
مشرکان در آغاز تصميم گرفتند دسته جمعی با " ابو طالب " عم و يگانه حامی پيغمبر ( ص ) ملاقات کنند . پس از ديدار به ابوطالب چنين گفتند :
" ابو طالب ، تو از نظر شرافت و سن بر ما برتری داری . برادر زاده تو محمد به خدايان ما ناسزا مي گويد و آيين ما و پدران ما را به بدی ياد مي کند و عقيده ما را پست و بی ارزش مي شمارد . به او بگو دست از کارهای خود بردارد و نسبت به بتهای ما سخنی که توهين آميز باشد نگويد . يا او را اختيار ما بگذار و حمايت خود را از او بردار " .
مشرکان قريش وقتی احساس کردند که اسلام کم کم در بين مردم و قبايل نفوذ مي کند و آيات قرآن بر دلهای مردم مي نشيند و آنها را تحت تأثير قرار مي دهد بيش از پيش احساس خطر کردند و برای جلوگيری از اين خطر بار ديگر و بار ديگر با ابو طالب بزرگ قريش و سرور بنی هاشم ملاقات کردند و هر بار ابو طالب با نرمی و مدارا با آنها سخن گفت و قول داد که به برادر زاده اش پيغام آنها را خواهد رساند . اما پيامبر عظيم الشأن اسلام در پاسخ به عمش چنين فرمود :
" عمو جان ، به خدا قسم هر گاه آفتاب را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند که دست از دين خدا و تبليغ آن بردارم حاضر نمي شوم . من در اين راه يا بايد به هدف خود که گسترش اسلام است برسم يا جانم را در اين راه فدا کنم " .
ابو طالب به برادرزاده اش گفت : " به خدا قسم دست از حمايت تو بر نمي دارم . مأموريت خود را به پايان برسان " .
سرانجام فرعونيان مکه به خيال باطل خود ، از در تطميع در آمدند ، و پيغام دادند که ما حاضريم هر چه محمد ( ص ) بخواهد از ثروت و سلطنت و زنهای زيباروی در اختيارش قرار دهيم ، بشرط اينکه از دين تازه و بد گفتن به بتهای ما دست بردارد. اما پيامبر ( ص ) به سخنان آنها که از افکاری شايسته خودشان سرچشمه مي گرفت اعتنايی نکرد و از آنها خواست که به " الله " ايمان بياورند تا
بر عرب و عجم سروری کنند. آنها با انديشه های محدود خود نمي توانستند قبول کنند که به جای 360بت ، فقط يک خدا را بپرستند .
از اين به بعد - همانطور که گفتيم - ابو جهل و ديگران بنای آزار و اذيت پيامبر مکرم ( ص ) و ديگر مسلمانان را گذاشته و آنچه در توان داشتند در راه آزار و مسخره کردن پيامبر و مؤمنان به اسلام ، بکار بردند .
سه سال از بعثت گذشته بود که پيامبر ( ص ) بعد از دعوت خويشاوندان ،پيامبری خود را برای عموم مردم آشکار کرد . روزی بر کوه " صفا " بالا رفت و با صدای بلند گفت : يا صباحاه ! ( اين کلمه مانند زنگ خطر و اعلام آمادگی است ) .
عده ای از قبايل به سوی پيامبر ( ص ) شتافتند . سپس پيامبر رو به مردم کرده گفت : " ای مردم اگر من به شما بگويم که پشت اين کوه دشمنان شما کمين کرده اند و قصد مال و جان شما را دارند ، حرف مرا قبول مي کنيد ؟ همگی گفتند : ما تاکنون از تو دروغی نشنيده ايم . سپس فرمود : ای مردم خود را از آتش دوزخ نجات دهيد . من شما را از عذاب دردناک الهی مي ترسانم . مانند ديده بانی که دشمن را از نقطه دوری مي بيند و قوم خود را از خطر آگاه مي کند ، منهم شما را از
خطر عذاب قيامت آگاه مي سازم " . مردم از مأموريت بزرگ پيامبر ( ص ) آگاه تر شدند. اما ابو لهب نيز در اين جا موضوع مهم رسالت را با سبکسری پاسخ گفت .
به محض ابلاغ عمومی رسالت ، وضع بسياری از مردم با محمد ( ص ) تغيير کرد .همان کسانی که به ظاهر او را دوست مي داشتند ، بنای اذيت و آزارش را گذاشتند. آنها که در قبول دعوت او پيشرو بودند ، از کسانی بودند که او را بيشتر از هر کسی مي شناختند و به راستی کردار و گفتارش ايمان داشتند . غير از خديجه و علی و زيد پسر حارثه - که غلام آزاد شده حضرت محمد ( ص ) بود - ، جعفر فرزند ابو طالب و ابوذر غفاری و عمرو بن عبسه و خالد بن سعيد و ابوبکر و ... از پيشگامان در ايمان بودند ، و اينها هم در آگاه کردن جوانان مکه و تبليغ آنها به اسلام از کوشش دريغ نمي کردند .
نخستين مسلمانان : بلال - ياسر و زنش سميه - خباب - أرقم - طلحه - زبير - عثمان - سعد و ... ، روی هم رفته در سه سال اول ، عده پيروان محمد ( ص ) به بيست نفر رسيدند .
پيامبر ( ص ) دعوت به اسلام را از خانه اش آغاز کرد . ابتدا همسرش خديجه و پسرعمويش علی به او ايمان آوردند . سپس کسان ديگر نيز به محمد ( ص ) و دين اسلام گرويدند . دعوتهای نخست بسيار مخفيانه بود . محمد ( ص ) و چند نفر از ياران خود ، دور از چشم مردم ، در گوشه و کنار نماز مي خواندند . روزی سعد بن ابی وقاص با تنی چند از مسلمانان در دره ای خارج از مکه نماز مي خواند . عده ای از بت پرستان آنها را ديدند که در برابر خالق بزرگ خود خضوع مي کنند . آنان را مسخره کردند و قصد آزار آنها را داشتند . اما مسلمانان در صدد دفاع بر آمدند
پس از سه سال که مسلمانان در کنار پيامبر بزرگوار خود به عبادت و دعوت مي پرداختند و کار خود را از ديگران پنهان مي داشتند ، فرمان الهی فرود آمد : " فاصدع بما تؤمر... آنچه را که بدان مأموری آشکار کن و از مشرکان روی بگردان " .
بدين جهت ، پيامبر ( ص ) مأمور شد که دعوت خويش را آشکار نمايد ، برای اين مقصود قرار شد از خويشان و نزديکان خود آغاز نمايد و اين نيز دستور الهی بود : " وأنذر عشيرتک الاقربين . نزديکانت را بيم ده " . وقتی اين دستور آمد ، پيامبر ( ص ) به علی که سنش از 15سال تجاوز نمي کرد دستور داد تا غذايی فراهم کند و خاندان عبد المطلب را دعوت نمايد تا دعوت خود را رسول مکرم ( ص ) به
آنها ابلاغ فرمايد .
در اين مجلس حمزه و ابو طالب و ابو لهب و افرادی نزديک يا کمی بيشتر از 40نفر حاضر شدند . اما ابو لهب که دلش از کينه و حسد پر بود با سخنان ياوه و مسخره آميز خود ، جلسه را بر هم زد . پيامبر ( ص ) مصلحت ديد که اين دعوت فردا تکرار شود . وقتی حاضران غذا خوردند و سير شدند ، پيامبر اکرم ( ص ) سخنان خود را با نام خدا و ستايش او و اقرار به يگانگي اش چنين آغاز کرد:
" ... براستی هيچ راهنمای جمعيتی به کسان خود دروغ نمي گويد . به خدايی که جز او خدايی نيست ، من فرستاده او به سوی شما و همه جهانيان هستم . ای خويشان من ، شما چنانکه به خواب مي رويد مي ميريد و چنانکه بيدار مي گرديد در قيامت زنده مي شويد ، شما نتيجه کردار و اعمال خود را مي بينيد . برای نيکوکاران بهشت ابدی خدا و برای بدکاران دوزخ ابدی خدا آماده است . هيچکس بهتر از آنچه من برای شما آورده ام ، برای شما نياورده . من خير دنيا و آخرت را برای شما آورده ام . من از جانب خدا مأمورم شما را به جانب او بخوانم . هر يک از شما پشتيبان من باشد برادر و وصی و جانشين من نيز خواهد بود " .
وقتی سخنان پيامبر ( ص ) پايان گرفت ، سکوت کامل بر جلسه حکمفرما شد . همه درفکر فرو رفته بودند . عاقبت حضرت علی ( ع ) که نوجوانی 15ساله بود برخاست و گفت : ای پيامبر خدا من آماده پشتيبانی از شما هستم . رسول خدا ( ص ) دستور داد بنشيند . باز هم کلمات خود را تا سه بار تکرار کرد و هر بار علی بلند مي شد . سپس پيامبر ( ص ) رو به خويشان خود کرد و گفت : اين جوان ( علی ) برادر و وصی و جانشين من است ميان شما . به سخنان او گوش دهيد و از او پيروی کنيد .
وقتی جلسه تمام شد ، ابو لهب و برخی ديگر به ابو طالب پدر علی ( ع ) مي گفتند : ديدی ، محمد دستور داد که از پسرت پيروی کنی ! ديدی او را بزرگ تو قرار داد ! اين حقيقت از همان سرآغاز دعوت پيغمبر ( ص ) آشکار شد که اين منصب الهی : نبوت و امامت ( وصايت و ولايت ) از هم جدا نيستند و نيز روشن شد که قدرت روحی و ايمان و معرفت علی ( ع ) به مقام نبوت به قدری زياد بوده است که در جلسه ای که همه پيران قوم حاضر بودند ، بدون ترديد ، پشتيبانی خود را - با همه مشکلات - از پيامبر مکرم ( ص ) اعلام مي کند .
محمد امين ( ص ) قبل از شب 27 رجب در غار حرا به عبادت خدا و راز ونياز با آفريننده جهان مي پرداخت و در عالم خواب رؤياهايی مي ديد راستين و برابر با عالم واقع . روح بزرگش برای پذيرش وحی - کم کم - آماده مي شد . درآن شب بزرگ جبرئيل فرشته وحی مأمور شد آياتی از قرآن را بر محمد ( ص ) بخواند و او را به مقام پيامبری مفتخر سازد .
سن محمد ( ص ) در اين هنگام چهل سال بود . در سکوت و تنهايی و توجه خاص به خالق يگانه جهان جبرئيل از محمد ( ص ) خواست اين آيات را بخواند :
" اقرأ باسم ربک الذی خلق . خلق الانسان من علق . اقرأ وربک الاکرم . الذی علم بالقلم . علم الانسان ما لم يعلم " .
يعنی : بخوان به نام پروردگارت که آفريد . او انسان را از خون بسته آفريد . بخوان به نام پروردگارت که گرامي تر و بزرگتر است . خدايی که نوشتن با قلم را به بندگان آموخت . به انسان آموخت آنچه را که نمي دانست . محمد ( ص ) - از آنجا که امی و درس ناخوانده بود - گفت : من توانايی خواندن ندارم . فرشته او را سخت فشرد و از او خواست که " لوح " را بخواند . اما همان جواب را شنيد - در دفعه سوم - محمد ( ص ) احساس کرد مي تواند " لوحی " را که در دست جبرئيل است بخواند .
اين آيات سرآغاز مأموريت بسيار توانفرسا و مشکلش بود . جبرئيل مأموريت خود را انجام داد و محمد ( ص ) نيز از کوه حرا پايين آمد و به سوی خانه خديجه رفت . سرگذشت خود را برای همسر مهربانش باز گفت . خديجه دانست که مأموريت بزرگ " محمد " آغاز شده است . او را دلداری و
دلگرمی داد و گفت : " بدون شک خدای مهربان بر تو بد روا نمي دارد زيرا تو نسبت به خانواده و بستگانت مهربان هستی و به بينوايان کمک مي کنی و ستمديدگان را ياری مي نمايی " . سپس محمد ( ص ) گفت : " مرابپوشان " خديجه او را پوشاند . محمد ( ص ) اندکی به خواب رفت .
خديجه نزد " ورقة بن نوفل " عمو زاده اش که از دانايان عرب بود رفت ، و سرگذشت محمد ( ص ) را به او گفت . ورقه در جواب دختر عموی خود چنين گفت : آنچه برای محمد ( ص ) پيش آمده است آغاز پيغمبری است و " ناموس بزرگ " رسالت بر او فرود مي آيد . خديجه با دلگرمی به خانه برگشت .
وقتی امانت و درستی محمد ( ص ) زبانزد همگان شد ، زن ثروتمندی از مردم مکه بنام خديجه دختر خويلد که پيش از آن دوبار ازدواج کرده بود و ثروتی زياد و عفت و تقوايی بی نظير داشت ، خواست که محمد ( ص ) را برای تجارت به شام بفرستد و از سود بازرگانی خود سهمی به محمد ( ص ) بدهد . محمد ( ص ) اين پيشنهاد را پذيرفت . خديجه " ميسره " غلام خود را همراه محمد ( ص ) فرستاد . وقتی " ميسره " و " محمد " از سفر پر سود شام برگشتند ، ميسره گزارش سفر
را جزء به جزء به خديجه داد و از امانت و درستی محمد ( ص ) حکايتها گفت ، از جمله برای خديجه تعريف کرد : وقتی به " بصری " رسيديم ، امين برای استراحت زير سايه درختی نشست . در اين موقع ، چشم راهبی که در عبادتگاه خود بود به " امين " افتاد . پيش من آمد و نام او را از من پرسيد و سپس چنين گفت : " اين مرد که زير درخت نشسته ، همان پيامبری است که در ( تورات ) و ( انجيل ) درباره او مژده داده اند و من آنها را خوانده ام " .
خديجه شيفته امانت و صداقت محمد ( ص ) شد . چندی بعد خواستار ازدواج با محمد گرديد . محمد ( ص ) نيز اين پيشنهاد را قبول کرد . در اين موقع خديجه چهل ساله بود و محمد ( ص ) بيست و پنج سال داشت . خديجه تمام ثروت خود را در اختيار محمد ( ص ) گذاشت و غلامانش رانيز بدو بخشيد . محمد ( ص ) بيدرنگ غلامانش را آزاد کرد و اين اولين گام پيامبر در مبارزه با بردگی بود . محمد ( ص ) مي خواست در عمل نشان دهد که مي توان ساده و دور از هوسهای زود گذر و بدون غلام و کنيز زندگی کرد .
خانه خديجه پيش از ازدواج پناهگاه بينوايان و تهيدستان بود . در موقع ازدواج هم کوچکترين تغييری - از اين لحاظ - در خانه خديجه بوجود نيامد و همچنان به بينوايان بذل و بخشش مي کردند . حليمه دايه حضرت محمد ( ص ) در سالهای قحطی و بی بارانی به سراغ فرزند رضاعي اش محمد ( ص ) مي آمد . محمد ( ص ) عبای خود را زير پای او پهن مي کرد و به سخنان او گوش مي داد و موقع رفتن آنچه مي توانست به مادر رضاعی ( دايه ) خود کمک مي کرد .
محمد امين بجای اينکه پس از در اختيار گرفتن ثروت خديجه به وسوسه های زودگذر دچار شود ، جز در کار خير و کمک به بينوايان قدمی بر نمي داشت و بيشتر اوقات فراغت را به خارج مکه مي رفت و مدتها در دامنه کوهها و ميان غار مي نشست و در آثار صنع خدا و شگفتيهای جهان خلقت به تفکر مي پرداخت و با خدای جهان به راز و نياز سرگرم مي شد . سالها بدين منوال گذشت ، خديجه همسر عزيز و باوفايش نيز مي دانست که هر وقت محمد ( ص ) در خانه نيست ، در " غار حرا " بسر مي برد . غار حرا در شمال مکه در بالای کوهی قرار دارد که هم اکنون نيز مشتاقان
بدان جا مي روند و خاکش را توتيای چشم مي کنند . اين نقطه دور از غوغای شهر و بت پرستی و آلودگيها ، جايی است که شاهد راز و نيازهای محمد ( ص ) بوده است بخصوص در ماه رمضان که تمام ماه را محمد ( ص ) در آنجا بسر مي برد . اين تخته سنگهای سياه و اين غار ، شاهد نزول " وحی " و تابندگی انوار الهی بر قلب پاک " عزيز قريش " بوده است . اين همان کوه " جبل النور " است که هنوز هم نور افشانی مي کند .
در گذشته بين برخی از قبيله ها پيمانی به نام " حلف الفضول " بود که پايه آن بر دفاع از حقوق افتادگان و بيچارگان بود و پايه گذاران آن کسانی بودند که اسمشان " فضل " يا از ريشه " فضل " بود . پيمانی که بعدا عده ای از قريش بستند هدفی جز اين نداشت . يکی از ويژگيهای اين پيمان ، دفاع از مکه و مردم مکه بود در برابر دشمنان خارجی . اما اگر کسی غير از مردم مکه و هم پيمانهای آنها در آن شهر زندگی مي کرد و ظلمی بر او وارد مي شد ، کسی به دادش نمي رسيد .
اتفاقا روزی مردی از قبيله بنی اسد به مکه آمد تا اجناس خود را بفروشد . مردی از طايفه بن سهم کالای او را خريد ولی قيمتش را به او نپرداخت . آن مرد مظلوم از قريش کمک خواست ، کسی به
دادش نرسيد . ناچار بر کوه ابو قبيس که در کنار خانه کعبه است ، بالا رفت و اشعاری درباره سرگذشت خود خواند و قريش را به ياری طلبيد . دادخواهی او عده ای از جوانان قريش را تحت تأثير قرار داد . ناچار در خانه عبد الله پسر جدعان جمع شدند تا فکری به حال آن مرد کنند . در همان خانه که حضرت محمد ( ص ) هم بود پيمان بستند که نگذارند به هيچکس ستمی شود ، قيمت کالای آن مرد را گرفتند و به او برگرداندند. بعدها پيامبر اکرم ( ص ) از اين پيمان ، به نيکی ياد مي کرد . از جمله فرمود : " در خانه عبد الله جدعان شاهد پيمانی شدم که اگر حالا هم - پس از
بعثت به پيامبری - مرا به آن پيمان دعوت کنند قبول مي کنم . يعنی حالا نيز به عهد و پيمان خود وفادارم " . محمد ( ص ) در سن بيست سالگی به اين پيمان پيوست ، اما پيش از آن - همچنان که بعد از آن نيز - به اشخاص فقير و بينوا و کودکان يتيم و زنانی که شوهرانشان را در جنگها از دست داده بودند ، محبت بسيار مي کرد و هر چه مي توانست از کمک نسبت به محرومان خودداری نمي نمود . پيوستن وی نيز به اين پيمان چيزی جز علاقه به دستگيری بينوايان و رفع ستم از مظلومان نبود .
آرامش و وقار و سيمای متفکر " محمد " از زمان نوجوانی در بين همسن و سالهايش کاملا مشخص بود . به قدری ابو طالب او را دوست داشت که هميشه مي خواست با او باشد و دست نوازش بر سر و رويش کشد و نگذارد درد يتيمی او را آزار دهد .
در سن 12سالگی بود که عمويش ابو طالب او را همراهش به سفر تجارتی - که آن زمان در حجاز معمول بود - به شام برد . درهمين سفر در محلی به نام " بصری " که از نواحی شام ( سوريه فعلی ) بود ، ابو طالب به " راهبی " مسيحی که نام وی " بحيرا " بود برخورد کرد . بحيرا هنگام ملاقات محمد - کودک ده يا دوازده ساله - از روی نشانه هايی که در کتابهای مقدس خوانده بود ، با اطمينان دريافت که اين کودک همان پيغمبر آخر الزمان است . باز هم برای اطمينان بيشتر او را به لات و عزی - که نام دو بت از بتهای اهل مکه بود - سوگند داد که در آنچه از وی مي پرسد جز راست و درست بر زبانش نيايد . محمد با اضطراب و ناراحتی گفت ، من اين دو بت را که نام بردی دشمن دارم . مرا به خدا سوگند بده ! بحيرا يقين کرد که اين کودک همان پيامبر بزرگوار خداست که بجز خدا به کسی و چيزی عقيده ندارد . بحيرا به ابو طالب سفارش زياد کرد تا او را از شر دشمنان
بويژه يهوديان نگاهبانی کند ، زيرا او در آينده مأموريت بزرگی به عهده خواهد گرفت .
محمد دوران نوجوانی و جوانی را گذراند . در اين دوران که برای افراد عادی ، سن ستيزه جويی و آلودگی به شهوت و هوسهای زودگذر است ، برای محمد جوان ، سنی بود همراه با پاکی ، راستی و درستی ، تفکر و وقار و شرافتمندی و جلال . در راستی و درستی و امانت بی مانند بود . صدق لهجه ، راستی کردار ، ملايمت و صبر و حوصله در تمام حرکاتش ظاهر و آشکار بود . از آلودگيهای محيط آلوده مکه بر کنار ، دامنش از ناپاکی بت پرستی پاک و پاکيزه بود بحدی که موجب شگفتی همگان شده بود ، آن اندازه مورد اعتماد بود که به " محمد امين " مشهور گرديد . " امين " يعنی درست کار و امانتدار .
در چهره محمد از همان آغاز نوجوانی و جوانی آثار وقار و قدرت و شجاعت و نيرومندی آشکار بود . در سن پانزده سالگی در يکی از جنگهای قريش با طايفه " هوازن " شرکت داشت و تيرها را از عموهايش بر طرف مي کرد . از اين جا مي توان به قدرت روحی و جسمی محمد پی برد .
اين دلاوری بعدها در جنگهای اسلام با درخشندگی هر چه ببيشتر آشکار مي شود ، چنانکه علی ( ع ) که خود از شجاعان روزگار بود درباره محمد ( ص ) گفت : " هر موقع کار در جبهه جنگ بر ما دشوار مي شد ، به رسول خدا پناه مي برديم و کسی از ما به دشمن از او نزديکتر نبود " با اين حال از جنگ و جدالهای بيهوده و کودکانه پرهيز مي کرد .
عربستان در آن روزگار مرکز بت پرستی بود . افراد يا قبيله ها بتهايی از چوب و سنگ يا خرما مي ساختند و آنها را مي پرستيدند . محيط زندگی محمد به فحشا و کارهای زشت و می خواری و جنگ و ستيز آلوده بود ، با اين همه آلودگی محيط ، محمد هرگز به هيچ گناه و ناپاکی آلوده نشد و دامنش از بت و بت پرستی همچنان پاک ماند .
روزی ابو طالب به عباس که جوانترين عموهايش بود گفت : " هيچ وقت نشنيده ام محمد ( ص ) دروغی بگويد و هرگز نديده ام که با بچه ها در کوچه بازی کند " . از شگفتيهای جهان بشريت است که با آنهمه بی عفتی و بودن زنان و مردان آلوده در آن ديار که حتی به کارهای زشت خود افتخار مي کردند و زنان بدکار بر بالای بام خانه خود بيرق نصب مي نمودند ، محمد ( ص ) آنچنان پاک و پاکيزه زيست که هيچکس - حتی دشمنان - نتوانستند کوچکترين خرده ای بر او بگيرند . کيست که سيره و رفتار او را از کودکی تا جوانی و از جوانی تا پيری بخواند و در برابر عظمت و پاکی روحی و جسمی او سر تعظيم فرود نياورد ؟ !
بيش از هزار و چهار صد سال پيش در روز 17 ربيع الاول ( برابر 25آوريل 570ميلادی ) کودکی در شهر مکه چشم به جهان گشود.
پدرش عبد الله در بازگشت از شام در شهر يثرب ( مدينه ) چشم از جهان فروبست و به ديدار کودکش ( محمد ) نايل نشد. زن عبد الله ، مادر " محمد " آمنه دختر وهب بن عبد مناف بود.
برابر رسم خانواده های بزرگ مکه " آمنه " پسر عزيزش ، محمد را به دايه ای به نام حليمه سپرد تا در بيابان گسترده و پاک و دور از آلودگيهای شهر پرورش يابد . " حليمه " زن پاک سرشت مهربان به اين کودک نازنين که قدمش در آن قبيله مايه خير و برکت و افزونی شده بود ، دلبستگی زيادی پيدا کرده بود و لحظه ای از پرستاری او غفلت نمي کرد. کسی نمي دانست اين کودک يتيم که دايه های ديگر از گرفتنش پرهيز داشتند ، روزی و روزگاری پيامبر رحمت خواهد شد و نام بلندش تا
پايان روزگار با عظمت و بزرگی بر زبان ميليونها نفر مسلمان جهان و بر مأذنه ها با صدای بلند برده خواهد شد ، و مايه افتخار جهان و جهانيان خواهد بود . " حليمه " بر اثر علاقه و اصرار مادرش ، آمنه ، محمد را که به سن پنج سالگی رسيده بود به مکه باز گردانيد .
دو سال بعد که " آمنه " برای ديدار پدر و مادر و آرامگاه شوهرش عبد الله به مدينه رفت ، فرزند دلبندش را نيز همراه برد . پس از يک ماه ، آمنه با کودکش به مکه برگشت ، اما دربين راه ، در محلی بنام " ابواء " جان به جان آفرين تسليم کرد ، و محمد در سن شش سالگی از پدر و مادر
هر دو يتيم شد و رنج يتيمی در روح و جان لطيفش دو چندان اثر کرد .
سپس زنی به نام ام ايمن اين کودک يتيم ، اين نوگل پژمرده باغ زندگی را همراه خود به مکه برد . اين خواست خدا بود که اين کودک در آغاز زندگی از پدر و مادر جدا شود ، تا رنجهای تلخ و جانکاه زندگی را در سرآغاز زندگانی بچشد و در بوته آزمايش قرار گيرد ، تا در آينده ، رنجهای انسانيت را به واقع لمس کند و حال محرومان را نيک دريابد . از آن زمان در دامان پدر بزرگش " عبد المطلب " پرورش يافت .
" عبد المطلب " نسبت به نوه والاتبار و بزرگ منش خود که آثار بزرگی در پيشانی تابناکش ظاهر بود ، مهربانی عميقی نشان مي داد . دو سال بعد بر اثر درگذشت عبد المطلب ، " محمد " از سرپرستی پدر بزرگ نيز محروم شد . نگرانی " عبد المطلب " در واپسين دم زندگی بخاطر فرزند زاده عزيزش محمد بود . به ناچار " محمد " در سن هشت سالگی به خانه عموی خويش ( ابو طالب ) رفت و تحت سرپرستی عمش قرار گرفت .
" ابوطالب " پدر " علی " بود . ابو طالب تا آخرين لحظه های عمرش ، يعنی تا چهل و چند سال با نهايت لطف و مهربانی ، از برادرزاده عزيزش پرستاری و حمايت کرد . حتی در سخت ترين و ناگوارترين پيشامدها که همه اشراف قريش و گردنکشان سيه دل ، برای نابودی " محمد " دست در دست يکديگر نهاده بودند ، جان خود را برای حمايت برادر زاده اش سپر بلا کرد و از هيچ چيز نهراسيد و ملامت ملامتگران را ناشنيده گرفت .
زندگانی حضرت محمد ( ص )
فهرست
تولد و کودکي
نوجوانی و جوانی
يادی از پيمان جوانمردان يا ( حلف الفضول )
ازدواج محمد (ص)
آغاز بعثت
نخستين مسلمانان
دعوت از خويشان و نزديکان
دعوت عمومي
نخستين مسلمين
آزار مخالفان
روش بت پرستان با محمد (ص)
استقامت پيامبر (ص)
مهاجرت به حبشه
محاصره اقتصادی
انتشار اسلام در يثرب ( مدينه )
معراج
سفر به طائف
هجرت به مدينه
ورود به مدينه
اهميت هجرت
نخستين گام
جنگها يا غزوه های پيغمبر (ص)
غزوه بدر
تغيير قبله
جنگ احد
غزوه خندق يا ( احزاب )
سال ششم هجرت - صلح حديبيه
نامه های رسول مکرم ( ص ) به پادشاهان
جنگ خيبر
فتح مکه
فوت فرزند دلبند پيامبر (ص)
حجة الوداع " آخرين سفر پيامبر (ص) به مکه "
در صحنه غدير خم
قرآن و عترت
قرآن
عترت يا اهل بيت
زنان پيامبر (ص)
رفتار و خلق و خوی پيامبر (ص)
إن شاء الله ادامه مطالب در اسرع وقت در وبلاگ به ثبت خواهد رسید ....

