صورتك آبي من
پشت صورتك آبي من ؛
خدا مي داند چه رنگي نهان است !!!
دل را پشت اين صورتك ،
احساس را در لابه لاي كاغذ پاره ها ؛
خاك مي كنم .
در پستوي خاطره ها ؛
شادي كودكانه را جا مي گذارم . .
از زمان چند قدم فاصله مي گيرم ؛
كه پاي لغزش يك پير عادت شد
تاريخ چند صد ساله كاخ متروك ،
در كتابهاي درسي نقش بست .
و مكان در آن پس كوچه قديمي ذهن
گم شد ... .
جامه مندرس عادت را
ديگر ، كسي به تن نخواهد كرد
نگاه ، زير پاي باور شكست .
صورتك آبي من را ؛
بـــه بـهانـــه يــك ارزش متــــــروك
به بهاي عروسك خيمه شب بازي .
به بهـــاي وجود تـاريـك شكستنـد .
در آن اتاقك پوسيده لجاجت
آن عروسك هاي خيمه شب بازي ؛
خود نمي دانستند آنچه مي گفتند
تا خود خود شدن چند قدم راه است ،
اما به كدامين گناه ناكرده بايد اعتراف كرد ؟!

