
انتظار
بي بهانه در دل شب بيدارم
در حضور ماه و ستاره ؛
همدم سكوت ،
دانه هاي اشك را مي شمارم .
مثل سنگ تيپا خورده اي ؛
از دل خواب بيرون مي پرم ...
در روزگارم ؛
شبهايم خاكستري.
روزهـــــــايـــــم زرد
و خــوابــهايــم تيره
در مثلث روياهاي خود ؛
هيچ رنگي نمي بينم !
بسان يك عاشق بيزارم ؛
كه با چند طعنـه
با چند زخم زبان
دل را مي آزارم .
و لگام احساس را از دست مي دهم ،
افكار را زير پاي اقاقي كهنه ي باغچه
دفن مي كنم ،
به واژه ها روح ديگري مي دهم ؛
انتظار بيداري ها رنگ ديگري دارد
تو را گنگ تر از خودت معرفي مي كنم
و آرام به گوش تو ؛
ترجمان خود خودت را مي گويم .
با ورود به قلبم ،
با ورود به اتاقك مبهم ذهن ؛
من من را نخواهي فهميد .
انتظار من رنگ ديگري ست
افكار من رنگ ديگري ست
تا سفر نكنم مرا هيچ نخواهي يافت
انتظار را در آئينه سفر ببين !

