تبليغاتX
انتظار 118 - فرصت پروانه شدن - نوشته میرحسن موسوی



مروري بر كتاب « در تكاپوي معنا »

داستان يك كرم درختي است

كه در يافتن ماهيت واقعي

خويش دچار زحمتي شده است

مثل من

مثل ما

...

در ادامه ماجرا ... راه ستون را به سوي آسمان انتخاب مي كند و دچار مشكلاتي و با خود مي گويد كه : مگر در آسمان و آن طرف ابرها چيست كه ما همديگر را زير پا مي گذاريم تا بدانجا برسيم ؟! ... (راه ستون نيز راهي كه كرمها با زير پا گذاشتن هم به سوي آسمان كشيده بودند و آخر ستون در آنسوي ابرها !!! ...)

«کرم زرد » در راهش با کرمی مواجه می شود که به درختی آویزان شده و دور خودش پیله می تند. و « زردی » می فهمد که این همان چیزی ست که او باید بشود!

اما چگونه؟ و پاسخ می شنود:« تو باید آنقدر مشتاق پرواز کردن باشی که با میل و رغبت از کرم درختی بودن دست بکشی!آنچه به نظر می رسد آن است که تو می میری اما واقعیت آن است که زندگی ات تغییر کرده است! آیا این از زندگی آنها که می میرند بی آنکه پروانه شوند ، متفاوت نیست؟ »

« زردي » غمگین می شود که نکند « راه راه » برگردد و او را دیگر نشناسد! اما « راه راه » آنقدر دور شده بود که « زردي » نمی توانست او را بازگرداند.نهایتاً او برای پروانه شدن ، زندگیش را به مخاطره انداخت و شروع به تنیدن پیله کرد...

در همه ی روزهایی که او داشت پیله می تنید ،« راه راه »داشت از ستون بالا می رفت!دیگر اهمیتی نمی داد به کرمهایی که از بالای ستون به پایین پرت می شدند! « هیچ یک از ما بدون خلاص شدن از شر دیگری نمی تواند به آن بالا برسد » این شعار ماست! دیگر نزدیک آن بالا شده بود !... و فهمید که آنجا چیزی نیست! ولی همه این راز را پنهان می کردند تا آنها که پایین ستون هستند همچنان برای بالا آمدن تقلا کنند! ناگهان « راه راه » ، یاد «زردي» افتاد و دلش گرفت ! و تصمیم گرفت برگردد ...« زردي » پروانه شده بود...« راه راه » نگاه عاشقانة « زردی » را می شناخت اما این موجود طلایی و زیبا با « زردی » که او می شناخت متفاوت بود

_ زردی آرزو کنان گفت:

     « این نمیتواند حقیقت داشته باشد! چطور میتوانم باور کنم که درون تو یا من یک پروانه است درحالیکه همه ی آنچه که من میبینم یک کرم کرک دار است؟ »

_ کرم زرد با تردید گفت :

 « و اگر من تصمیم بگیرم که پروانه بشوم؛چکار باید بکنم؟ »

« به من نگاه کن من دارم یک پیله میسازم.میدانم که بنظر میاید که دارم در پیله مخفی میشوم؛اما پیله راه فراری ندارد.پیله یک منزل بین راه است که در آنجا تغییر صورت میگیرد.پیله یک مرحله ی بزرگ است زیرا تو دیگر هیچ وقت نمیتوانی به زندگی کرم درختی بازگردی. »

_ « و یک چیز دیگر هم هست ! وقتی یک پروانه هستی ؛ میتوانی واقعاً عشق بورزی ؛ عشقی که زندگی جدیدی را بوجود می آورد.این بهتر از همه ی آن چیزهایی است که آن کرم های درختی در آغوش هم فرورفته ؛ میتوانند انجام دهند. »

« زردی » او را به پای همان درخت برد و با سر و دمش به کیسه های پاره ی آویزان از درخت اشاره کرد..کم کم« راه راه» هم فهمید! او بالا رفت و شروع به تنیدن کرد...او میدانست که باید قید کرم درختی بودن را بزند.... و « زردي » منتظر ماند...

....

روزي كرم كوچك راه راهي سر از تخمي كه مدت ها كاشانه او بود درآورد و گفت :

سلام بر دنيا

هي، اين جا در پرتو آفتاب واقعاً روشنه.‌

« فرصت پروانه شدن »

از كجا بايد شروع كرد ، » شروع » يعني چه ؟! « مفهوم » چيست ؟ « زندگي » كيست ؟ كجاست ؟ ماهيت واقعي « من » ، « ما » كجا نهان است ؟

در بالاي قله اي سر در گم كه « من » ها نمي بينند ؟! يا درون پيله « مرگ » كه در آن به ناچار بايد به جاودانگي بيانديشيم ؟!

به زيبايي ... به معنا ... ولي آيا اين « زندگي » كه روزهاي آن تكرار مي شوند تكرار خستگي و بي مفهومي است يا فرصت انديشيدن و پروانه شدن ؟!

رنگ تولّد كجا بايد نهان باشد ؛‌ به چه رنگي ؟

مفهوم « زندگي » بيش از اينهاست !!! اين يعني چه ؟ كدام مفهوم ؟

***

فرصت انديشه مي خواهم ، فرصت ... فرصت دگرگوني ، فرصت پرواز ...!!! هرچه هست پروانه ها مي بينند ،‌ پروانه ها مي شنوند ...

« پروانه » از درون پيله بيرون مي آيد ، ولي « پيله » يعني چه ؟

« پيله » يعني پايان يك آغاز ؟! ... نه ! « پيله » يعني آغازي بعد از پايان ديگر ؛ ولي چگونه ؟!

در جستجوي چه بايد تن به پيله سپرد ؟ در جستجوي معنا ؟! اصلاً خود « معنا » يعني چه ؟

« معنا » يعني آنچه كه در درون « من » هست و در درون من نيست .

همه چيز بايد با « خواستن » شروع شود تا در كوره راه بي حوصلگي به « عشق » رسيد و شروع و تولّد يعني « عشق » ، « عشق » و تنها « عشق » . عشق همان چيزي است كه فرصت پرواز به « من » ها مي دهد ، چيزي با « حسرت » و براي دوري از « حسرت » .

به ديگران نگاه كنيد : « آنها هم بيشتر از من چيزي از زندگي نمي دانند . »

خزندگان بايد بخزند ... ولي تا به كجا ؟ ستون كرمهاي خسته در فراسوي آسمان چه مي گويد ، در آن طرف ابرها دنبال چيست ؟ همه دنبال هدف مي گردند ، دنبال معنا ولي هيچكس هيچ چيز نمي داند . چيزي شبيه شوق يا مابين شوق و اضطراب !

انديشه اينكه « تنها يك راه وجود دارد » آيا فرصت پرواز به « من » ها مي دهد ؟!

« من » ها سخت در اشتباهند .

دورن « ستون كرمها » يا بايد بالا بروي يا از تو بالا مي روند(زندگي خيالي و ... ) آن بالا چيه ؟ ... ما داريم به كجا مي رويم ؟ ... چرا فرصت فكر كردن به آن نيست ؟! ... چقدر مانده تا به قله برسيم ؟ ... ما الان كجا هستيم ؟ ؛

از آنجا كه ما نه در پائين هستيم و نه در بالا ، بايد در وسط باشيم .

اين افكار ممكن است « من » ها را منقلب كرده و تا به مرز جنون برساند ، قدم بعدي چيست ؟ بايد پا روي كدام همدم و همسفر بگذاريم تا به قلّه برسيم ؟!

آيا راه صعود « من » را كور مي كند ؟ « من » لحظه اي بايد فكر كند ، « من » مي گويد : « هرچه كه آن بالا باشد واقعاً اين اندازه ارزش ندارد ، كسي را كه به چشمانش نگاه كرده بودي زير پا بگذاري ... »

اين يك حس تازه است امّا ؛ پس « معنا » كجا نهانست ؟! با اين حرف نيز بايد تا مدتّي زندگي كرد و دلگرم بود ؛ « زندگي » ، آنچه كه نمي داني يعني چه ؟!

***

راه ستون راه عجيبي است . همه فكر مي كنند كه ؛ يافته اند و به دنبال « نمي دانم » ، « به كجا مي روم ؟ » همديگر را له مي كنند ولي هرچه كه باشد فكر نمي كنم هيچ آنجا « معنا » يي باشد !

فقط ممكن است اين طرز فكر زندگي را براي « من » به مدّت كوتاهي مثل بهشت كند امّا تا كي ؟!

« زندگي بايد مفهوم بيشتري داشته باشد . »

زماني نخواهد رسيد كه بازهم « من » به دو دسته تقسيم خواهد شد يكي پايبند آن پشيماني ( ترك ستون و قلّه ) و ديگري نيز پشيمان بخاطر ترك آن ( ستون و قلّه ) و آنجاست كه راه ها دوباره آغاز خواهند شد .

مسير قلّه را بايد يكي طي كند يا بايد مسير قلّه را از آنهايي كه از ستون افتاده اند پرسيد :

« آن بالا ... آنها مي بينند ... فقط پروانه ها را ... »

مگر كي ها به آن بالا رسيده اند ؟ مگر خود اين افتاده ها در آن بالا بوده اند ؟ امّا « پروانه » يعني چه ؟ كه « آنها »نيز « پروانه » ها را مي بينند ؟!

براي به تعالي رسيدن يكجا نشستن نمي تواند بهتر و عملي تر باشد يا حداقل رفتن و در تكاپو بودن بهتر از عملي است كه نمي تواني به آن ايمان داشته باشي .

همه چيز بايد با شناخت معنا بگيرد ،‌ شناختي كاملاً عجيب و دانشي كاملاً غريب ؛

» طريقت » يا « شريعت » ؟! مگر هر دو يكجا چه ايرادي دارد ؟

اصلاً »ايمان » يعني چه ؟ شناخت (معرفت) در كدامين راه باريكه تاريك نهان است ؟ در كدامين كوي ، در كدامين سوي ؟

« دوست دارد يار اين آشفتگي                          كوشش بيهوده به از خفتگي »

فقط اراده است كه » من »ها تكان مي دهد و به سوي تعالي هدايت مي كند ؛ مهم نيست ، چطور فكر مي كني ، فقط بايد حركت كني ، شناخت خود خواهد آمد !

« پيله » ما در كجا گم گشته كه اينگونه پريشانمان مي كند ؟‌‌ اين « پيله » گمشده بخشي از وجود ماست ، بخشي از « معنا »ي ما ، فرصت « پروانه » شدن ما ... پروانه ... پروانه ... پروانه ... ؛ اين واژه بيش از حد عجيب است . افكار مغشوش و مشوش « من » را به هم مي ريزد : « افتاده ها ... ستون كرمها ... قلّه صعود ... پيلة تعالي ... استقبال از خطر ... »

« بدون پروانه ها طولي نخواهد كشيد كه دنيا گل هاي معدودي خواهد داشت . » مهم نيست كه اين جمله را نمي فهميم ؛ مهم اين است كه آرزو كنيم ، مهم اين است كه به دنبال « من » باشيم در عمق وجود « من » . در درون تو يا درون من كدامين « من » نهفته كه از آن غافليم ؟ آيا همان « پروانه » در وجود ماست ؟ چطور ، چگونه ممكن است ؟! پس چطور مي توانيم از اين « من » جدا شده و به « پروانه » بودن بيانديشيم و چطور مي توانيم به « پروانه » تبديل شويم :

« پروانه » وجودي ما از كدامين اسرار نهان خبر خواهد داد ... تا پروانه ها ... ؟!

آيا « پيله » ما همان مرگ است ؟! ولي نه ، مردن بدون پروانه شدن با مردن و پروانه شدن فرق خواهد داشت ... پس بايد « من » بشتابد ... در ميان تصميم و ترديد ... بايد رفت ... پيله فقط يك مرحله است ، يك مرحله بزرگ ... فقط وقت مي برد ... »

امّا « پروانه »بودن ارزش اين خطر را دارد ، چون وقتي « پروانه » باشي ، فقط آن وقت است كه مي تواني هميشه « عشق » بورزي ...

سعي كن ... بيشتر سعي كن : « تو پروانه زيبايي خواهي شد ،‌ ما همه منتظرت هستيم ! »

+ نوشته شده در  ;ساعت 2:14;  توسط ایلیا موسوی;  |