مي آيي آرام
مي آيي آرام
انديشه را مي زني ورق ؛
من در ورق هفتم پروازم .
مي آيي آرام
مي نشيني در جنون فكر
كنار خواهش چشمان لبريز ؛
من در پس كوچه صادق نيازم .
در بعد نفس هاي آغشته بيداري
من تو را در ظلمت شب
به تماشاي خيال نشسته ام
در روانم انديشه تاپاك اشتياق بال مي زند
و تو در چند نفس عشوه ها موج مي زني
قلب من در بهت شوق پرپر مي شود ؛
تا سرآغاز لحظه وحشت
تلخي شب را در كوچه وهم با دل قسمت مي كنم
و امتداد شب هاي بيداري امتداد چشمان ياريست
سهم شب را زِ بيداري مي نوشم به يكباره
زمانِ هجرتِ زمان رسيده
و شوق در نهانخانه جان منتظر است .
تشنه صداي توام
و تو صدايت را به زنجره مي بخشي
من كوير قصه خوابم را شكسته ام ؛
تا شايد زِ راهِ مهرباني در آيي .
شيفته چشمان بقرار توام
و تو چشمانت را به ستاره مي بخشي
در سردابه گنگ نقره اي ماه ،
تو هستي ؛
آبـــي آبـــي
آبـــيِ آبـــي
آبي تر از آبي !
و من چشم به دستان گرم تو بسته ام
امّا تو دستانت را ،
نثار پرنده مي كني
تا در نوازش خيال
اندرون زمان هنوز
در فرش خاكستري اكنون بنشيني .
امّا اي كاش !
تو بستر انديشه را مي ديدي
كه من در پيِ پاهاي توام
و تو پاهايت را ،
آنگونه بر درخت بخشيدي !!!

