كنار من آرام نشستي ؛
در شبهاي بيقراري وسرمستي
مي د انم كه در كنار من هميشه هستي
من تو را به تماشاخانه وجود مي خوانم
و تو سر مست و مدهوش ،
از خواهش نافرجام من ،
به فتح دل من خرسندي ؛
نمي دانم كه چرا بر بيقراري من مي خندي ؟!
يا چرا اشك رابر چشمان من مي پسندي ؟!
اي نشسته دركنار من آرام
اي شكسته در ميان بغض و صداي من
با من حرف بزن
با من حرف بزن
صداي تو برده هوش و صبر و قرار من
عطر قدمهايت مرا تا مرز جنون مي خواند
ودستاني رو به سوي آسمان بلند مي شود
تا تو را در ميان «هاي ها وهوي ها»ورق زند
تو بي اعتنا از اين « دنيا » ؛
تو بي اعتنا از اين همه « ما » ؛
در خلوت خود خلوت مرا شكستي .
من نمي خواهم
من نمي خواهم
عشق را بي تو تنها
آري ، نيك مي نگرم « غصه » زيباست
آري ، نيك مي نگرم « من »ها همه بي ماست
مـن پُــربارم ؛ از غصــه
از انــــدوه
از خواهش
از گــــريه
از شـــوق
از تمام لحظه هاي چشم انتظاري
در كنار گرمي آن دستان ياري
نيك ديدم همه را ؛
آري ، زندگي چون خوردن ريحان است ...

