مي خواهم از قبيله اي سخن بگويم
كه در طاقچه هاي قديمي اش :
دوست داشتن از ياد دل رفته ،
لبخند از ياد گلدانهاي رنگ پريده .
مي خواهم از قبيله اي ياد كنم ،
كه در آن پر و بال «گلايه» را قيچي
مي كنند .
و سر ادراك حقيقت ؛
هم آغوش چوبه هاي لبخند مه گرفته
هم بازي دنياي تلخ ، بودن را تجربه
مي كند .
حرفهاي من زير توري وهم نخوابيده
واژه ها در هراس پلاسيدگي زمان مي لغزند
اندرون انديشه آتشي پيداست ؛
نوري چكه مي كند
سخــن بسيـار است
حــوصلــه انــدك
گـــوشهــــا سنگين
چشمان قبيله در جاده هاي
خاك خورده عشق جا مانده اند
و شوق در غروب و طلوع هاي آدينه
نوسان مي كند
سرانگشت آرزو بر لمس پوست نازك زمان ،
غبار بهت را مي روبد ؛
كه نقش آجري تقدير در سپهري ديگر خفته
يا در نگاه قدمها ، حرفهاي ناگفته تمام گشته
با شروع صداي تاريك يك تصوير
تلاطم انتهاي پرواز شاعرانه ته مي كشد
و فنجان ماندن خالي مي گردد ؛
كه بيراهه هاي ابهام در كالبد جستجو
زخم خوردند
و نگاه تو از دور ،
با اشارتهايي پر از نور
بر پر گوش نوازش آتش افروخت :
تا تواني حرف بزن !
رگ تشويش را در سنگيني اين
سكوت ژرف بزن !
آري ، گلبوته هاي هر سپيدي
جولانگاه توست
انتهــاي هـر حمـاســـه اي !
مضمون هر شعر و ترانه اي !
صداي شيهيه تنهايي مي آيد به گوش
و تو ، طبع هستي را ميان ديوانهاي
شاعران مي ريزي
و من در طراوت كوچه لحن
از سوي ديگر تاريكي
در انتهاي روشني انتظار آشفتم
و در تماشاخانه تنهايي بي انتهايت
در سراپرده خاكي اين جاودانه عشق
لنگر خاكستري چشمانم را ؛
زير چتر غروب آويختم
و در پهنه اساطيري احساس ، آيينه
درد و زمان ؛
اين است تنها ؛
« شعري كه در ظهورت خواهم سرود ... »

