آنقدر كنار جاده ها نشسته ام
آنقدر دل به جاده ها سپرده ام
در معبر لحظه ها ايستاده ام
كه ديگر جاده ها ؛
صداي پاي مرا مي شناسند
آهنگ قدمهايم را مي فهمند
پرسش چشمانم را مي خوانند
امّا در اين سرگرداني ها ،
در اين پريشاني ها ؛
هرگز خسته از جستجويت نيستم ...
عطر نفسهايت را يافته ام
صداي قدمهايت را شنيده ام
جاي پاهايت را ديده ام
نوازش گرم دستانت را حس كرده ام ؛
من خسته از جستجويت نيستم ...
هر روز خانه سرد دل را گردروبي مي كنم
با هر اشارتي اين زمهرير سرد ؛
سخت به تپيدن مي افتد
مي دانم كه مي داني ؛
غروب هر روز
بي تو چقدر دلگير است ...
از هر رهگذري طعنه اي شنيده ام
از هر بي خبري زخم زباني خورده ام
امّا ، هرگز خسته از جستجويت نيستم ...
اميدها رو به سوسو مي روند
روزها رو به سالها مي نهند ؛
من همچنان تو را منتظرم ...
